![]() |
![]() |
|
| خرداد آید پیاپی ، میوه های گوارا |
|
نظرتون در مورد ای دی اس ال چیه؟ خوبه؟ بده؟ نظری نداری؟!چرا؟ اول خودم نظرم رو میدم بعد شما هم بیاین و نظر بدین خوبه چون: همیشه کانکتی و هیچ کس هم نمیگه با تلفن کار دارم بسه،چه خبرته بده چون:همیشه کانکتی و وقت نمیکنی به کارای دیگت برسی حالا اگه امتحان داشته باشی بدتر بعد ممکنه سیستم مشکل پیدا کنه مجبور شی یکی دو ساعت پشت تلفن و سیستم تواما باشی تا مودم ری استارت شه! یه عیب دیگه هم داره که امروز فهمیدم پ.ن:همون طور که خودتون هم حدس زدین این مورد آخر فقط از بانو چویی ساختس |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/02/29ساعت 22:2 توسط جمانه |
|
|
یه روزی دانشگاهمون با اون درختای بلندش با اون صدای بی وقفه ی کلاغهاش ، با اون غروب های دلگیرش ، با اون استادای .... ش ! ، با اون دانشجونما هایی که هنوز عقلشون بالغ نشده ، با اون راهروهایی که همیشه بوی نم می ده ، با اون کلاسای پر از تقلبش ، با اون فرجش که ساعت ۳ نشده میگه : تعطیله می خوام قولف کنم درو! ، با اون بوفه جنگلی که فقط آدم رو یاد پارکهای عشقولانه میندازه! با اون دستشویی دخترونش که آبروی هر چی دانشگاست می بره! با اون پسرایی که فقط دنبال آمار دختران و دخترایی که فقط دنبال خط دادن به پسران ... خلاصه دانشگامون به خاطر تمام این چیزا برام عذاب آور ترین مکان روی دنیا بود ! جهنمی بود که لنگه نداشت!٬ مدام می خواستم زود تر از شرش خلاص بشم ! روز شماری می کردم که کی ۴ سال تموم می شه و آزاد می شم! ( البته بماند که به جای خودش توی همین جهنم کلی لحظه های بهشتی رو تجربه کردم!!
اما امروز، الان که ترم ۶ ام نمی دونم چرا هی داره غصم می شه که داره تموم می شه! راستش یه چیزیو تازه فهمیدم : دانشگامون هر چقدر هم خراب شده باشه بازم از خیلی از دانشگاها بهتره ، فضای سبزی داره که توی بهار آدم رو تو خودش غرق می کنه ! آزادی هایی داره که توی هیچ دانشگاهی پیدا نمیشه! آدمای مشنگی داره که می شه کلی بهشون خندید و حال کرد! ( آخه کجای دنیا می تونی یکی مثل نوری پیدا کنی؟! ) ه تازه دانشگاه ما مثل آب خوردن می شه نمره گرفت! بر عکس مثل آب خوردن می شه با وجود کلی خر زدن افتاد!! از این ها هم که بگذریم یه سوال مهم : ه آخه بر فرض که از این خراب شده هم راحت بشیم ، آخه که چی؟؟ آخه بعدش چی؟ می خوایم چی کار کنیم ؟ کجای دنیا رو بگیریم؟ پس فقط می تونم بگم فعلا نیمه پر لیوان رو ببینیم! با دانشگامون حال کنیم ، اون رو یه بهشت کوچیک ببینیم وسط جهنم مامازند! با آدم هاش و استاداش و حتی مامازندی هایی که تیکه انداختن جزیی از غریزه شونه مهربون باشیم و حال کنیم!ا و من توی این بهشت کوچیک ،بهشت های کوچیک دیگه ای برا خودم ساختم : محوطه خوابگاه دختران ، سایت کامپیوتر با سرعت فوق العاده اینترنتش! کلاس شماره ۱۴ ، فواره دم کتابخونه، و از همه مهمتر: نیمکت پشت شمشادا ! هر کی که تا حالا روی نیمکت پشت شمشادا ننشسته بدونه که نصف عمرش بر فناست! پس افتخار کنید که یک دانشجوی مامازندیی هستید! دانشجویان دانشگاه تهران هرگز این موهبت رو ندارند!ا
شماها هم یکم راجع به جوخه تون بنویسین . فکر می کنید اگه یه دانشگاه دیگه قبول می شدین هیچ وقت می تونستین جوخه نشینی رو تجربه کنید؟؟!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/02/26ساعت 20:15 توسط پارندا |
|
|
ساعت ۱۲ ظهر چشمامو به زور باز کردم و یه نیگاهی به ساعت انداختم!
اوووووو چقدر خوابیدم! دستم رو بردم سمت گوشیم تا روشنش کنم.... روشن که شد چند تا ویبره کرد... چند تا اس ام اس که بیچاره ها به در بسته خورده بودن! اولیو که خوندم میخکوب شدم مژده بدین! عملیات کشاورزی این هفته تعطیله! این اس ام اس رو به ۷ نفر که دوسشون دارن بفرستین!ا اول فکر کردم سر کاریه اما آخه کسی که برام فرستاده بود کسی نبود که از این کارا بکنه! اس ام اس زدم ازش پرسیدم جریان چیه؟ تا وقتی که جوابش بیاد توی ذهنم برای چهارشنبه پنج شنبه برنامه ریزی می کردم! راستش اونقدر این هفته این تعطیلی برام خوب می شد که خدا می دونه! هم شنبه امتحان داشتم، هم کلی کار دیگه که ماتم گرفته بودم چه جوری انجامشون بدم! اما هر کار می کردم به عقلم جور در نمی اومد این تعطیلی خفن! توی افکار خودم غوطه ور بودم که دوباره اس ام اس اومد: ه شرمنده ، اطلاعیه تقلبی بوده! بچه ها زده بودن به دیوار!!ا
دیگه خودتون قیافه ی من رو تصور کنید! تازه خوب شد به ۷ نفر نفرستادم!! آخه بچه های خوب ابوریحانی ، شاید هدفتون خیر بوده اما یه اطلاعیه بزنین که به عقل هم جور در بیاد و دیگه اینقدر هم تابلو نباشه! مثلا اینکه بعد از ظهرش عملیت تعطیله، آخه اگه یه هفته نریم که همه چی خشک می شه خودمون بدبخت می شیم! ( البته بگذریم که من ساده هم باور کرده بودم!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/02/25ساعت 15:24 توسط پارندا |
|
|
امروز از رادیوی تاکسی یه خبر تازه شنیدم
مدار زمین چند درجه تغییر کرده به الناز گفتم می دونی چرا چون تابالوگا از دفتر ریاست آموزش به دفتر ریاست دانشگاه نقل مکان کرده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/02/24ساعت 18:9 توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی |
|
|
ey baba man fekr kardam in veblogesh motemaddene mishe farsio enselisi ro ba ham ghati nevesht! ama alan ke be loge ghablim niga mikonam khodamam hichi nemifahmam!l kholaseye matlab inke mikhastam begam kelide "backspace" camputeri ke oon rooz bahash neveshtam gir kardo hame chi pak shod!l emroozam vase in engelisi mitypam ke in keyboardesh fonte farsi nadare!l aman az daste in computer haye daneshgah! har kodoom ye eybi daran!!l
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/02/24ساعت 14:55 توسط پارندا |
|
|
سلام دوستان
راستشو بخواین من دیروز یک پست جدید نوشتم با همه احساسم اما وقتی خواستم بذارم تو وب پاک شد.من هم به نشانه اعتراض تا وقتی فرصت پیدا کنم دوباره تایپش کنم چیزی نمینویسم. فکر کنم کارکار این بانو چویه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/02/23ساعت 16:46 توسط جمانه |
|
|
روز همگی بخیر
خیلی خوشحالم که من رو هم در جمع نویسندگان این وبلاگ پذیرفتید. راستش من معمولا وبلاگ زیاد می نویسم ، اما اینجا نمی دونم راجع به چی باید بنویسم؟! اما احتمالا خاطرات معمولا تکراری و خسته کننده ی دانشگاهمون یا به قول من "مهد کودک ابو !!!" رو می نویسم!!! ..... اااااااه.... هرچی نوشتم پاک شد! هر دفعه به خودم می گم قبل از log in شدن نیگا کن ببین backspace اش درسته یا نه؟ آخرشم من سر این دکمه دق می کنم!
آسمونی باشین
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/02/23ساعت 15:6 توسط پارندا |
|
|
برگ نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| قصه از كجا شروع شد |
-------------------------------------
سلام ------------------------------------- ما یه مشت آدمیزادیم که حوادثی بس غریب سرنوشتمونو بهم گره زد ... ستاره هامون جفت اومد و دوستیمون آبنبات کشی شد ... در این راستا مراتب احترام و سیمرغ بهمن رزمفریها رو تقدیم می کنیم به : دختری فرهیخته بنام عظیمه ! پسر دایی هایپر بهاره ! شوهر عمه مرحوم بانو چویی ! کتاب چگونه بیل بزنیم ه جمانه ! دست کش بنفش های الناز خوشگله ! همکاری بانو هن در کلاسهای ماشین آلات ! شیخ النجوم " پارندا " و کلیه دوستان و همکارانی که با ما همراه بودند بخصوص تابالوگای مهربان !!!!!!!! که در ایجاد این دوستی و پیوند فجیع نقشی بس اساسی داشتند ! اینجا یه انجمن آبانی ها داریم ... که هرگونه صحبت در این مورد پیگرد غیر قانونی داره ... ------------------------------------- غروبها که میشه روشن چراغها ميان از مدرسه خونه كلاغها ياده حرفهاي اون روزت ميافتم كه تا گفتي به جون و دل شنفتم ... عجب غافل بودم من اسيره دل بودم من اسيره دل نبودم اگه عاقل بودم من ... غروبها برمی گردن باز كلاغها بيادم باز مياد اون كوچه و باغها هنوز تو اون كوچه رو اون اقاقي دلی که کنده بودیم مونده باقی ... عجب غافل بودم من ... يادت مياد به من گفتي چيكار كن گفتي از مدرسه امروز فرار كن فرار كردم من اونروز زنگه آخر نرفتم مدرسه تا سال ديگر ... عجب غافل بودم من اسیر دل بودم من اسیر دل نبودم اگه عاقل بودم من ... |
| مراقبات يوميه |
|
شکلک مکتوب آونگ خاطره های ما مطبخ خاله خانم وبلاگ کامران نجف زاده کد موزیک برای وبلاگ میز غذا صورتحساب آخرین دوره تلفن همراه آپلود عکس اسپرانتو زبان دوم برای همه آرشیو پیوندهای روزانه |
| كاتبان |
|
روح پر فتوح مرحوم بانو چویی بهار جمانه پارندا بانو هن فرزانه الناز همه تبعیدی ها |
|
RSS
|