![]() |
![]() |
|
| خرداد آید پیاپی ، میوه های گوارا |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/04/29ساعت 20:57 توسط پارندا |
|
|
کیک تولد بیارین بیار بیار ، کیکو بیار شمعهارو رو کیک بگذاری بذار بذار شمعو بذار.... HAPPY BIRTHDAY NASRIN نسرین جون تولدت مبارک... تو همیشه از وفاداران خاندان چویی بودی و هستی... اینجانب به نمایندگی از طرف همه این میلاد خجسته را به شما و اهالی از نسل آدمیزاد تبریک و تهنیت می فرمایم. ...
خب...بهاره و جمانه و مهدیه و شاپرک و الناز و فاطمه و معصومه و نینا و صفورا ( هی شمردم دیدم ۲ نفر کم هستن... این بچه ها می گن که چون تولد توئه و یک روز در ساله...پس امروز روز توئه.... باید کادو بدی!!!
به پیوست خاطره ای از نسرین می نویسم... برداشت اول - سکانس ۳ نفره -:« اصلا از آدمیزاد بیزارم !» الناز :« خودت چی هستی؟» -:« فرشته !» الناز :« خوب منم که گربه ام .» نسرین :« مرسی!!!» ***************** برداشت دوم - چند روز بعد - بازم همون ۳ نفر -:« اصلا از آدمیزاد بیزارم !» الناز :« خب من که گربه بودم!» نسرین :« ظاهرا تنها آدمیزاد اینجا منم !!!» **************** لازم به ذکر است این خاطره کلا مربوط به ۱۵/۱۲/۸۵ بوده...یعنی ۲ ماه قبل از افتتاح این دکه... و بعد از آن تاریخ رسما اعلام گردید که هر گونه استفاده از این عبارت که مختص معصوم خانم خدابیامرز ( دختر دایی مادر بزرگم ) بود با ذکر منبع بالامانع و منوط به مجوز شفاهی از نماینده آن مرحومه ( خودم اینا ) بوده می شده است... هرگونه کپی پیگرد غیر قانونی داشته و از لحاظ شرعی مشکلی ندارد!
التوفیق
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/27ساعت 18:50 توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی |
|
|
سلام
امروز نمی خوام خاطراتم رو ادامه بدم بلکه ... الان تو دانشگاهم از صبح ساعت ۷:۴۵ دقیقه اومدیم دانشگاه دنبال کارهای کارآموزی و نامه نگاری های مربوط به اون که بعد بریم کرج ! الان که ساعت ۱۱:۳۵ دقیقه است یک نفر پیدا شده که نامه ها رو تایپ کنه منشی گروه رفته مرخصی مدیر گروه هم ایران تشریف ندارن پس بقیه هم کاری انجام نمیدن ! از صبح من و شاپرک بین ساختمون آموزش مدیریت و گروه زراعت در حال رفت و آمد یا در واقع پاس خوردنیم تا بالاخره رئیس دانشگاه دستور دادن منشی آموزش کارمون رو انجام بدن ای بگم چی کار نشی شاپرک که هرچی می کشم از توه من قرار بود دوباره برم اتاق رئیس(قبل از نیم ساعت کذایی)ایشون نذاشت الان هم منتظرم نیم ساعت بعدی به پایان برسه بریم ببینیم خانم منشی گروه نامه ما رو تایپ می کنن یا نه من و شاپرک که امروز به شدت تکریم شدیم ....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/04/26ساعت 11:40 توسط جمانه |
|
|
دیگه نمیدونم چه جوری ادامش بدم
نمی دونم از کجا شروع کنم گمونم ماه رمضون (رمضان!)خوب باشه تو ماه مبارک رمضان افطاری و سحری رو تو خوابگاه می اوردن! ما هم که گرسنه تا از دانشگاه می رسیدیم می پریدیم تو آشپزخونه با قابلمه می پریدیم محلی که شام میدادن یادش بخیر صبح ساعت ۳:۳۰ـ۳ سحری می اوردن ! اذان ساعت ۵ ـ۴:۳۰ بود (گمونم) کلی ماه رمضون به هممون خوش گذشت یادش بخیر الان دیگه وقت ندارم باز هم بگم مثلا از اون یک شبی که خواب موندیم دوباره بر میگردم اینبار از سر کلاسها و گردش و تفریح می گم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/04/25ساعت 17:13 توسط جمانه |
|
|
A SMALL TRUTH TO MAKE LIFE 100% IF: ABCDEFGHIJKLMNOPQRSTUVWXYZ Is equal to 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 Hard Work H+A+R+D+W+O+R+K 8+1+18+4+23+15+18+11 = 98% Knowledge K+N+O+W+L+E+D+G+E 11+14+15+23+12+5+4+7+5 = 96% Love L+O+V+E 12+15+22+5 = 54% Luck L+U+C+K 12+21+3+11 = 47% Then what makes 100% ? Is it Money ? ... NO ! ! ! M+O+N+E+Y 13+15+14+5+25 = 72% Leadership ? ... NO ! ! ! L+E+A+D+E+R+S+H+I+P 12+5+1+4+5+18+19+9+16 = 89% Every problem has a solution, only if we perhaps change our attitude. To go to the top, to that 100%, what we really need to go further... a bit more... ATTITUDE A+T+T+I+T+U+D+E 1+20+20+9+20+21+4+5 = 100% It is OUR ATTITUDE towards Life and Work that makes OUR Life 100% ! ! ! ATTITUDE IS EVERYTHING Change Your Attitude … And You Change Your Life ! ! ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/04/24ساعت 16:28 توسط بانو هن |
|
|
امروز بعد از قرن ها موفق به نوشتن شدم البته با وجود این همه مسائل و مشکلات اصلا جای تعجب نیست.
خوب نمی خوام با مشکلات حوصله ی شما رو سر ببرم. اگه بانو چویی اینجا بود می گفت الناز جون تو هر چی هم بگی ما حوصلمون سر نمی ره در شهر با خبر شدم که بابا رحمان با لباس مبدل یه سری به جوخه می زنن و کلی مردم رو سره کار میزارن اما اشکالی نداره اون به هر شکلی هم که وارد بشه ما از سه کیلومتری از قد بلندش تشخیصش می دیم!!!!!!؟؟؟؟؟؟ و اما تابستون و مشکلات تابستانی : تمام مهمونی ها و عروسی های جمع شده ی قبلی اتفاق خواهد افتاد البته به غیر از عروسی یانگوم و افسر مین جانگو (اسپل دقیق اسمشو بلد نیستم اگه شما فهمیدین به من هم بگین) خوب مطلب مهمی که می خوام براتون بنویسم این است که زمین بد جوری داغ است در خیابان که به شوق دانشگاه قدم می زنم پاهایم حتی در پا تابه هم آتش می گیرد نمی دونی خواهر می میری از گرما در همین حالت خرفت گونه راه می رفتم که ییهو یک برادر خوش تیپ و کمی هم اهل دل به ما متلکی گفت دال بر ابن مطلب که خواهر می خواهی بادت بزنم ؟ ولی من طبق عادت همیشه به بخت خودم لگد محکم و گاو گونه ای زدم البته این فقط در مورد من تنها صدق می کنه ها یه وقت فکر نکنین بانو چویی یا بهار یا شاپرک یا جمانه یا .... این طورین ها خوب خیلی پراکنده براتون نوشتم چون خیلی دیر به دیر بهتون سر می زنم باید ببخشید ولی قول می دم دفه ی بعدی ما جرای لگد زدن ها مو از اولش براتون بگم درست مثل یانگوم جون که خاطرات دانشگاه قبول شدنشو از سیر تا پیاز تعریف میکنه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/04/23ساعت 11:17 توسط الناز |
|
|
چندی پیش ، نزدیک سحرگاه ، رویایی دیدندی که تعبیر آن در اندک زمانی بر ما روشن گشتندی... خواب دیدندی که در مقام شخص ثالث به قصر سلطنتی فرود آمدی و سراغی از خود گرفتندی...ما را گفتی که بانو چویی ، چندی است به مقام پادشاهی منسوب شدندی... خواب را به بخت نیک گرفتندی ... اکنون که در مقام بانو منشی ها هستندی باید گفته شدندی که تا رسیدن به حق خود دست از تلاش بر نخواهمی تافت... که پادشاهی مقامی بودندی در خور خاندان چویی... بدین وسیله اعلام داشتندی که بعد از رسیدن به جایگاه رفیع خود ، زان پس سال فقط ۱۱ ماه خواهد داشتندی...
ما افراد وفادار را فراموش نخواهد کردندی پ.ن : نخواستیم بگوییم فقط یک ماه اسفند برای سال در نظر خواهیم گرفتندی تا نگویید که ما دیکتاتور بودندی...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/04/22ساعت 10:57 توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی |
|
|
برگ نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| قصه از كجا شروع شد |
-------------------------------------
سلام ------------------------------------- ما یه مشت آدمیزادیم که حوادثی بس غریب سرنوشتمونو بهم گره زد ... ستاره هامون جفت اومد و دوستیمون آبنبات کشی شد ... در این راستا مراتب احترام و سیمرغ بهمن رزمفریها رو تقدیم می کنیم به : دختری فرهیخته بنام عظیمه ! پسر دایی هایپر بهاره ! شوهر عمه مرحوم بانو چویی ! کتاب چگونه بیل بزنیم ه جمانه ! دست کش بنفش های الناز خوشگله ! همکاری بانو هن در کلاسهای ماشین آلات ! شیخ النجوم " پارندا " و کلیه دوستان و همکارانی که با ما همراه بودند بخصوص تابالوگای مهربان !!!!!!!! که در ایجاد این دوستی و پیوند فجیع نقشی بس اساسی داشتند ! اینجا یه انجمن آبانی ها داریم ... که هرگونه صحبت در این مورد پیگرد غیر قانونی داره ... ------------------------------------- غروبها که میشه روشن چراغها ميان از مدرسه خونه كلاغها ياده حرفهاي اون روزت ميافتم كه تا گفتي به جون و دل شنفتم ... عجب غافل بودم من اسيره دل بودم من اسيره دل نبودم اگه عاقل بودم من ... غروبها برمی گردن باز كلاغها بيادم باز مياد اون كوچه و باغها هنوز تو اون كوچه رو اون اقاقي دلی که کنده بودیم مونده باقی ... عجب غافل بودم من ... يادت مياد به من گفتي چيكار كن گفتي از مدرسه امروز فرار كن فرار كردم من اونروز زنگه آخر نرفتم مدرسه تا سال ديگر ... عجب غافل بودم من اسیر دل بودم من اسیر دل نبودم اگه عاقل بودم من ... |
| مراقبات يوميه |
|
شکلک مکتوب آونگ خاطره های ما مطبخ خاله خانم وبلاگ کامران نجف زاده کد موزیک برای وبلاگ میز غذا صورتحساب آخرین دوره تلفن همراه آپلود عکس اسپرانتو زبان دوم برای همه آرشیو پیوندهای روزانه |
| كاتبان |
|
روح پر فتوح مرحوم بانو چویی بهار جمانه پارندا بانو هن فرزانه الناز همه تبعیدی ها |
|
RSS
|