تبليغاتX
از نسل آدمیزاد
خرداد آید پیاپی ، میوه های گوارا
سلام

امروز می خوام چند اتفاق که تو چند روز مختلف برام افتاده رو تعریف کنم البته یکیش مصوره که امیدوارم عکسها باز بشه

یک روز همون اوایل کارآموزی ما رو بردن مزرعه البته ما چون تو موسسه تحقیقات و اصلاح بذر چغندرقند هستیم در نتیجه بردنمون مزرعه چغندرقند  بعدر از کلی صحبت کردن در مورد طرحهای تحقیقاتی و چگونگی انجام اونها و کلی مطلب دیگه گفتن برین تو مزرعه بگردین! سوالی داشتین بپرسین . من و شاپرک هم داشتیم واسه خودمون می رفتیم که دیدیم....بله....همه پشت سر ما راه افتادن  رفتیم تا به یک طرح رسیدیم که داشتن آبیاریش می کردن بقیه کارآموزان هم ندید بدید  سیفون نیدیده ها افتادن به جون سیفون زمینها  نمی دونم اینها چه جوری آبیاری پاس کردن که سیفون رو ندیدن ؟! اول این عکس رو ببینین که زمینها دارن با سیفون آبیاری می شن

abyari ba sifon

بعد هم دو تا از کارآموزان برادر  رفتن سراغ خراب کاری و آب بازی و سیفون گذاری

آخه می دونین گذاشتن سیفون یه کمی تخصص می خواد که معمولا کشاورزان بهتر از مهندسان انجامش می دن  این دو تا هم که ول کن نبودن هممون رو خیس کردن آخرش هم یکی از کارگرهای مزرعه اومد یادشون بده(آقا وسطیه) باز هم یکیشون یاد نگرفت(این جلوییه)!هم خودش رو خیس کرد هم ما رو

nadid badid ha

جاتون خالی کلی خندیدیم

.......................................................................................................................................

یک روز دیگه من و شاپرک با پیرایه (دوست جدیدم) رفتیم مزرعه از صبح اونجا بودیم ظهر که می خواستیم برگردیم اومدم گوشیم رو چک کنم دیدم گوشیم نیست!کل کیفم رو گشتم نخیر نبود که نبود  شاپرک زنگ زد به گوشیم  هیشکی برنداشت؟! نتیجه اینکه ممکنه هنوز همون جایی باشه که افتاده  یا تو اتوبان یا تو ماشین پیرایه

وقتی رسیدیم به ماشین من که یادم نبود شاپرک زنگ زد به گوشیم ووااااااایییییی  وقتی صدای زنگ موبایلم رو شنیدم کلی ذوق زده شدم

.............................................................................................................................

دو روزه عضلات پشت پام به شدت گرفتن  گمونم از فعالیت زیاد تو مزرعه است ! دیگه نمی تونم راحت دو قدم راه برم  بیچاره شاپرک هم مجبوره مثل من قدمهای مورچه ای برداره ! حالا رد شدنمون از خیابون شده مصیبت  یهو یه ماشین میاد شاپرک من رو فراموش می کنه . یهو دستم رو می کشه  من هم مجبور می شم تو این حال باهاش تند راه برم

یک راه حل خوب برای نجات از این وضع  بدین لطفا . دیگه نمی تونم حتی پشت سیستم راحت بشینم همش با کوچکترین تغییر در وضعیت پاهام دادم در میاد

امیدوارم همیشه و همه وقت شاد و سلامت باشید و اوضاع بر وفق مراد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/31ساعت 20:59  توسط جمانه | 
ای بترکه این بلاگفا که error  داد ...

من جواب مسابقه ها رو داده بودم ولی چون پاک شد به نشونه ی اعتراض

یکبار دیگه همه شو می نویسم ولی پستشون نمی کنم تا درس عبرتی باشه برای همه ...

همینه که هست ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/31ساعت 2:15  توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی | 
خدا را شکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم.
این یعنی من توانائی شنیدن دارم.
I am thankful for the noise I have to bear from neighbors , because it means that I can hear

خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم.
این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.
I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear.

خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم.
این یعنی من هنوز زنده ام.
I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive


خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم .
این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم.
I am thankful for being sick once in a while , because it reminds me that I am healthy most of the time

خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند.
این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم.
I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because it means I have beloved ones to buy gifts for


خدا را شکر... خدا را شکر... خدا را شکر


پ.ن:اصرار نکنید . اصلا یادم نیست از کدوم وبلاگ کش رفتمش

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/28ساعت 18:9  توسط جمانه | 
سلام

بعد از اون همه مدت که به سختی گذشت اومدم .

ببخشید که دیر شد چون واقعا حالم بد بود

دلم برای همتون تنگ شده

این اولین پست دو نفره منه

دو سوال:

۱.بهترین خبری که توی عمرتون شنیدید چی بود؟

۲.مهمترین تصمیمی که گرفتید چی بود؟

بهاره جون .جمانه .الناز .بانو چویی وشاپرک

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/27ساعت 20:12  توسط بانو هن | 

اگر قرار باشه یه فیلم از سرگذشت و یا زندگی شما تا به این سنی که هستید ساخته بشه:

۱. چهار اتفاق مهم زندگی تون که باید حتما بهش اشاره بشه کدوم ها هستن؟

۱. چهار اتفاق مهم:

الف ـ تولدم

ب ـ جشن تکلیفم

ج ـ ورودم به دانشگاه

د ـ آشنایی با همه دوستام

ه ـ هنوز هم ادامه داره اما چون گفتن چهار تا من از بقیش فاکتور گرفتم

۲. چهار اتفاق مهم که اگه بهشون اشاره نشه بهتره؟

الف ـ تو کلاس اول در راه برگشت به خونه یکی از بچه های مدرسه با سنگ زد به پیشونیم من هم کلی گریه کردم اما هنوز که هنوزه علت این عملش رو نمی فهمم

ب ـ کلاس سوم که بودم با یکی از همکلاسی هام دعوام شد جیب مانتوم پاره شد و خانم معلم هم به اون پشت دستی زد

ج ـ از معلم کلاس چهارمم خوشم نمی اومد و همیشه هم اون رو می دیدم

د ـ یک اتفاق دیگه هم هست که تو دبیرستان برام افتاد اما چون دوست ندارم گفته بشه پس نمی گم

این اتفاقاتی که گفتم مهمن  از نظر من که زیاد مهم نیستن چون مسیر زندگیم رو تغییر ندادن اما دوست ندارم اختلافاتم با اطرافیان و دعواهام نشون داده بشه

۳.خلاصه ای از اخلاقتون به اضافه ی شخصیت و غیره که باید بهشون اشاره بشه؟

خیلی مهربون و فوق العاده دلرحم هستم و بیش از حد احساساتی ام و بیشتر توسط احساسم تصمیم می گیرم تا عقل و منطق

فداکاری کردن رو دوست دارم و سعی می کنم برای آسایش اطرافیانم تلاش کنم

خیلی خیلی بچه ها رو دوست دارم و بد رفتاری با اونها به شدت ناراحتم می کنه

بعضی مواقع زیاد حرف می زنم 

زیادی خونسردم 

اعتماد به نفسم هم خوبه

وقتی عصبانی هستم یا پرخوری می کنم یا با خودم حرف می زنم وقتی هم که کسی بخواد باهام تو این وضعیت حرف بزنه اول متوجهش می کنم اما اگه اصرار کنه ممکنه خودش پشیمون بشه

سعی می کنم حد و حدودم تو ارتباطاتم رو حفظ کنم و معمولا اونقدر رسمی برخورد می کنم که دوستام شوکه می شن (البته با افراد غریبه که بیشتر پسر یا مرد هستن)

۴.با در نظر گرفتن چهره "واقعیتون" کدوم یکی از هنرپیشه هارو برای بازی نقش انتخاب میکنید؟!

فکر می کنم باران کوثری رو ترجیح بدم

البته به بازیگران خارجی هم فکر کردم اما دوست ندارم هیچ کدوم نقش من رو بازی کنن

دوست دارم کارگردان زندگی نامه ام علی حاتمی باشه اما حالا که ایشون نیستن نمی دونم کی رو ترجیح می دم

از نظر شکل ظاهر بیشتر شبیه بازیگر نقش یانگوم هستم اما باران کوثری انتخاب منه

 

دوستان عزیزی که مایل به ادامه این بازی هستن بسم الله  

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/26ساعت 19:18  توسط جمانه | 

 

این یه تشکر است

از جمانه و شاپرک

برای ۳ تا رانی

و یه رز صورتی

با کلی مهربونی و محبت

ایشالله تو سلامتی هاتون جبران کنم

و یه تشکر مخصوص از بهاره

که انقدر اس ام اس زد نگذاشت بخوابیم

متشکرم

پ.ن : این پست خود به خود بعد از ۳۰ ثانیه منفجر خواهد شد !!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/25ساعت 21:6  توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی | 
الستومریا من رو به یک بازی دعوت کرده:

 اگه بخواید بهترین کارو واسه کسی که دوسش دارید انجام بدید چی می کنید؟

من که حالا حالا ها باید به فکرم

خیلی سخته

من اصلا نمی دونم کی رو دوست دارم  خب یعنی همه رو به نوعی دوست دارم و معمولا همه کاری براشون می کنم اما گمونم این سوال در مورد یه دوست داشتن خاصه

گمونم براش دعا کنم

براش دعا می کنم که هرچی بخواد خدا بهش بده

دعا می کنم به همه آرزوهاش برسه و محتاج خلق نباشه

هرکی دوست داره میتونه این بازی رو ادامه بده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/23ساعت 23:57  توسط جمانه | 
 
برگ نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
قصه از كجا شروع شد
-------------------------------------
سلام
-------------------------------------
ما یه مشت آدمیزادیم که حوادثی بس غریب سرنوشتمونو بهم گره زد ...
ستاره هامون جفت اومد و دوستیمون آبنبات کشی شد ...
در این راستا مراتب احترام و سیمرغ بهمن رزمفریها رو تقدیم می کنیم به :
دختری فرهیخته بنام عظیمه !
پسر دایی هایپر بهاره !
شوهر عمه مرحوم بانو چویی !
کتاب چگونه بیل بزنیم ه جمانه !
دست کش بنفش های الناز خوشگله !
همکاری بانو هن در کلاسهای ماشین آلات !
شیخ النجوم " پارندا "
و کلیه دوستان و همکارانی که با ما همراه بودند
بخصوص تابالوگای مهربان !!!!!!!!
که در ایجاد این دوستی و پیوند فجیع نقشی بس اساسی داشتند !
اینجا یه انجمن آبانی ها داریم ... که هرگونه صحبت در این مورد پیگرد غیر قانونی داره ...

-------------------------------------
غروبها که میشه روشن چراغها

ميان از مدرسه خونه كلاغها

ياده حرفهاي اون روزت ميافتم

كه تا گفتي به جون و دل شنفتم

...

عجب غافل بودم من

اسيره دل بودم من

اسيره دل نبودم

اگه عاقل بودم من

...

غروبها برمی گردن باز كلاغها

بيادم باز مياد اون كوچه و باغها

هنوز تو اون كوچه رو اون اقاقي

دلی که کنده بودیم مونده باقی

...

عجب غافل بودم من

...

يادت مياد به من گفتي چيكار كن

گفتي از مدرسه امروز فرار كن

فرار كردم من اونروز زنگه آخر

نرفتم مدرسه تا سال ديگر

...

عجب غافل بودم من

اسیر دل بودم من

اسیر دل نبودم

اگه عاقل بودم من

...


مراقبات يوميه
شکلک
مکتوب
آونگ خاطره های ما
مطبخ خاله خانم
وبلاگ کامران نجف زاده
کد موزیک برای وبلاگ
میز غذا
صورتحساب آخرین دوره تلفن همراه
آپلود عکس
اسپرانتو زبان دوم برای همه
آرشیو پیوندهای روزانه
مجمع الديوان اوان جواني
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
كاتبان

روح پر فتوح مرحوم بانو چویی
بهار
جمانه
پارندا
بانو هن
فرزانه
الناز
همه تبعیدی ها
محافل ياران باوفا
تخته پاک کن نمدی (آتیس)
نوشته (ایلیا)
چشمهای خیس(شب پره)
برکه دوبووار( فرزانه)
تجربه های آزاد(مسعود)
نگارین(شاذه)
رافائلو و گالکسی
جواهری در قصر*یانگوم*
رفتی حاجی حاجی مکه(اطلس)
تبسم بهار(تبسم)
بهترین دانلودها
اینجا میتونه یه خونه باشه(مهدی)
معلم شيمي(رحمان)
...روزهای صدفی...(صدف)
عشق رو از چشام بخون(محمد)
خبرگیری(رضا)
مثل پولک،شیرین و خوشمزه
راز سکوت(ارسلان)
اگه نمیخوای بخندی نیا تو !!!
انجمن علمی زراعت و اصلاح نباتات
Sniper2
این تریبون من است(مجید شر)
فرار (هموطن)
لنگه جوراب سوراخ(leon)
کافه پیاده(شیرین)
شاپرک(مینا)
آرتین و آرتینا
خاطرات تحصیل در کانادا(محمد لطیفی)
...آلوچه...
امید
فعلا یک عدد ژاله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM