![]() |
![]() |
|
| خرداد آید پیاپی ، میوه های گوارا |
|
خوب زود باقیشو بگم برم که در عرض ۲ ساعت فقط ۲۱۲ صفحه هری پاتر خوندم...
هنوز از رکورد بهاره کلی عقبم !!!! البته واسه اینه که از شدت سر درد تقریبا با خط بریل خوندم و الان می تایپم...بگم باقیشو که جمانه شب یه پست بذاره !!!
گفت : بله خانم ؟ - : این آقاهه که اینجا بود کو ؟ کجا رفت ؟( حالا به شعاع ۳ متری کل سالن ساکت ) گفت : کاری دارید ؟ - : خب اگه کار نداشتم که اینجا وا نمیستادم!!!! گفت : ببینم پرونده تونو ... آها... سرهنگ پشت سرتون نشستن امضا کنن تمومه.... در حال انفجار از اینهمه معطلی اومدم بیرون و رفتم تعمیرگاه... یه کامپیوتری وصل کرد به ماشین و یه ذره با اتول ما چت کرد و گفت حالش خوبه... گفتم : آقا این کاپوتشو نمی شه الان عوض کنی ما بریم؟ خدا خیرت بده ننه ؟ گفت :« نه خواهر... شما باید بری بیمه و ...الی آخر خلاصه اصل ماجرا از اینجا شروع شد که با شاپرک نقشه بکشیم که به اولیا مربیانمون چی بگیم... راههای زیادی رو بررسی کردیم... در اخر بر این موضوع توافقات نائل آمده شدیم که عطف به نانوایی سنگکی در جوار کارواش یه فرعیه سوت و کور پارک نموده و در زمان رجعت مشاهده نمودیم که وانت زشت گنده آبی رنگی که جلوی ماشین ما پارک بود احتمالا دنده عقب گرفته و .... رسیدم خونه ... مامان تنها بود... حالا خیلی مثلا اصلا تابلو نیست ...با همون مانتو و مقنعه... -:« سلام مامان... خوبی... چه خبر ؟؟؟» یه کمی می گذره من همونجوری نشستم ... مامان :« خب بگو دیگه چی شده؟؟؟ تصادف کردی ؟ ( یه جوری رفت سر اصل مطلب انگار دور از جونم سابقه دارم !!!!!!) -: فدای سرت... عیب نداره...حالا با کی رفتی کلانتری؟؟؟» من : دایی طفلک از صبح پا به پای من اومد... از همه کارش افتاد... الان منو رسوند خودش رفت ...» مامان میره ماشینو میبینه :« اوووو... همچین گفتی فکر کردم هیچی از ماشین نمونده...» مامانمون که بخیر گذشت موند بابامون اینا.... بابامون شب که اومد من به ناگه از پنجره بدیدم چراغ حیاط روشن شد و سکته رو زدم که مامان بیا .... بعد بابامون اومد بالا ( ندیده بود ماشینو ...) حالا منم رفتم تو اتاقم و کلی کتاب جلوم که واییییی چقده باید پله های ترقی رو طی بکشم برم بالا !!!! بابامونم تا رسید گفت : دختر گلم چطوره ؟؟؟؟؟؟ آقا بابامون اینو گفت مامانمون نه گذاشت نه برداشت ییهو گفت : بچه ام حالش بده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و کل ماجرا رو تعریف کرد که زدن به ماشینش بچه اومده رنگش پریده و .... بابامونم هی گفت عیب نداره دختر گلم!!!! ( منظورش به من بود ها !!!!! ) ماشینو که دیدن گفتن نمی شه که... ما باید حضوری از دایی جان به نحو شایسته ای مراتب سپاسگزاری خود را به عمل آوریم.... آقا ما رو میگی قلبمون افتاد کف پامون که حالا ده بیا !!!!! دایی رو چه ککککککککککککار کنم ؟ به هوای سی دی جیم زدن طبقه پایین که دایی گوشی دستت باشه ... طبقه دوم رئیس طبقه اول افسر نگهبان... دایی اومد و خاندان ما هم کلی ازش تشکر کردن حالا هی ازش می پرسیدن پیش کی رفتی ؟ با کی حرف زدی؟؟؟ تا می پرسیدن من می گفتم آخه اون طبقه اولیه که دایی گفت اینجوری... اونجوری... حالا تشکرات که تموم شد... بعد چند وقت مامانم گفت :« تو خیلی با دایی پچپچ میکنی ؟ راست بگو ... به کسی زدی؟؟؟ کسیو کشتی؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من : نه به جون خودم مامان... فقط راستش اونروز دایی با من نبود من تنهایی رفتم کلانتری .. نخواستم به بابا بگم(مامانمون کلی افتخار کرد بهمون که محتاج ترحم نیستیم !) حالا قضیه ۲۵ چیه؟ خرج ماشین یه چیزی حدود ۴۰۰ تومان شد ولی چون من زیر ۲۵ سال بود و ۳ سال هم نبود که گواهینامه گرفته بودم ( ۲ سال بود ) ۳۰۰ تومان پرداخت کردند. و این بود انشای من .... برم هری پاتر بخونم... جمانه جان بدون در نظر گرفتن ملاحظات برای کامنتهای این پست شما از همین الان می تونی پست جدید بگذاری... پ.ن : کلیه حقوق معنوی و مادی و مجردی و اخروی این پست متعلق به نویسنده بوده وچنانچه تحت هر شرایطی مولف را می شناسید ، شما را به جدتون قسم ، به خاندان ما نگین. THE END |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/06/31ساعت 18:48 توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی |
|
|
که ناگهان شاپرک را گفتم :« شاپرک !!!!!!! بابام !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!»
بابام الان از همین خیابون رد میشه !!!!!!!!!!!!!!سوار شو بریم.... به فاصله شونصد کیلومتری یه فرعیه خلوت پیدا کردیم...در تمام این مدت هم شاپرک عینهو خاله نسرین ماجرا رو به باباش گزارش می داد... البته پدرش هم لطف کرد یه تعمیرگاه معرفی کرد ولی خب اگه می رفتیم اونجا دیگه از بیمه خبری نبود و جیب ما هم که پر از خالی ... زنگ زدم به دایی... یه ربع بعد دایی که رسید:« اوه.... خوبه حالا... همچین گفتی فکر کردم چی شده...» (حالا چی کار کنم ؟)...« برو دانشگاه »... (با این ماشین که من نمی رسم پاکدشت دایی)... ...« خب بیا خونه!»... (به بابام چی بگم) ...«ببین دایی جون منم کار دارم باید برم... برو یه افسر پیدا کن ، بهش بگو ماشینم پارک بوده زدن بهش...برات کروکی می کشه ... منو بی خبر نذاریا...برو دایی...» به پلیس اول که می رسم و حقیقت ماجرا رو می گم ، جواب میده که باید برم پیش مامور راهنمایی رانندگی... ولی در کل چون خودم مقصرم فایده نداره...در این فاصله چراغ stop ماشین هم روشن شد و پارکش کردیم یه گوشه... پیاده راه افتادم برم شهر !!!! به پلیس بعدی که رسیدم :« سلام آقا شما افسرید؟»( خوش به حالتون) بعد از گفتن باز هم حقیقت ماجرا گفت زنگ بزن ۱۱۰...ولی تقصیر خودته کاریش نمی شه کرد !!! زنگ زدم ۱۱۰... در اینجا من چون شدیدا تحت تاثیر همکاریه نیروی پلیس قرار گرفته بودم بغضی گلویم را سخت می فشرد... در تماس با ۱۱۰:« خانم من تصادف کردم...، ممکنه مامور بفرستید خیابون ...!» خانم :« ماشینتون چیه ؟ ضارب رفته ؟» -:« نه ضارب که خودمم » ( در اینجا خانمه کلی می خنده ) خانم :« خب حالا امرتون چیه ؟» -:« خانم خب ماشین من روشن نمی شه... من جواب بابامو چی بدم ؟؟؟» خانم :« گواهینامه داری ؟( بله ) ماشینو بی اجازه برداشتی ؟( نه ) ماشین مال کیه ؟ ( خودم )اااااااااااا... پس چیه بچه ؟ خب واستا همونجا مامور بفرستم ...» در این فاصله شاپرک !!!!!!!!!!!! کلی مرام گذاشت و یه تعمیرکار آورد برای ماشین ...که به ما گفت نه شاسی جا نخورده و مشکلی نیستو ازین حرفهای بالای دیپلم که ما نفهمیدیم چیه... و در همین حین من ۳ بار دیگه زنگدیم ۱۱۰ و ۷ ۸ بار هم با دایی جان صحبتیدم... دوتا مامور ۱۱۰ اومدن با موتور :« خانِم ... نشستی تو ماشن ...نمگی ما چیطوری شما را پیدا کنیم ؟ ما صد بار این خیابانه رفتیم تا آخرو برگشتیم ؟ هی هم زنگ می زنی ۱۱۰ چرا؟» -:« من فکر کردم شما با ماشین میایید نه با موتور... ( نگفتم من ادرس دقیق دادم ... بعدشم این ماشین به این تابلویی داغونه ...) حقیقتو با کمی تصرف گفتم... گفتم ماشین جلویی یه وانت بود که صاحابش خیلی وحشتناک بوده... پلیس :« حالا ما چه کککککککککککککککککار کنیم ؟» -:« خب... اگه... می شد بگیم که پارک بوده زدند بهش... اونوقت بیمه... » یه کمی همدیگه رو از این مدلهای تیم فوتبالیستها که یه هفته طول می کشید نگاه کردند... و بعدش شروع کرد به نوشتن :« خوردو .. به شماره ... پارک بوده زدن بهش !!!!» بعدم بهم گفت :« فقط چون خیلی دختره خوب و ساده ای هستی اینه نوشتم...رفتی کلانتری این ماجرایی که برای ما گفتی رو نگیا... بگو پارک بوده...» و به این ترتیب شاپرک نشست تو ماشینو منم رفتم کلانتری... و اما کلانتری...کلانتری نرفته بودم که به سلامتی رفتیم...اتفاقا اصلا جایه وحشتناکی نبود... آدمهاش وحشتناک بودن... ولی کارمندها و افسرهاش آنچنان با جون و دل کار می کردن که من شدیدا محظوظ گردیدم...هر کی هم که به ما می رسید می خواست بدونه چی شده... یه نفر رو هم گرفتن انداختن زندون...یکی دیگه هم دعوا کرده بود ... خون و خونریزی... داشتم می گفتم خواهر... دو سه دفعه رفتیم طبقه بالا و اومدیم پایین و دایره حل اختلاف و رفتیم بیرون پوشه خریدیم و.... تا تونستن ملت را معطل کردند...تا نوبت رسید به من... مامور پاشد رفت نمی دونم اتاق کی... منم یه نیم ساعتی منتظر شدم...اینهمه مرد گنده یکیشون نمی گفت آقا چرا کار ما رو انجام نمی دید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیگه صبرم سر اومد بلند گفتم : «آقا!!!!!!!!!!!!» to be continued again |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/06/30ساعت 6:7 توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی |
|
|
فعلا همه رفتن سفر ...بهار و جمانه و شاپرک ...
مهدیه جونم که نمی دونم اجازه هست بگم چرا نیست یا نه ولی خیره ! الناز نمی دونم کدوم گ و .... ببخشید کجا تشریف دارن و پارندا که بازم نمدونم کجاست ننه ! از طرف جمانه خیلی تشکر می کنم بابت رکورد کامنتهای پست قبلی .
صبح یکشنبه - پاییز ۸۵ صبح زود ساعت ۶:۴۵ ... هوا ابری ... دونفره ... رفتم دنبال شاپرک که با هم بریم دبستان !!! این خانواده ما هم که همیشه هولن که :« مدرسه ات دیر شد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!» خلاصه ما هم از ترسمون کیف و کتاب و سی دی و کاپشن و موبایل و مقنعه و ماتیکو برداشتیم و پرتاب شدیم تو حیاط !! یه کوچه رد کردیم و بعد دوتا کوچه و پیچیدیم کوچه بعدی ...که دیدم چه ترافیکیه !!! ماشینها پشت هم قطار ... دیدیم جون آبجی اصلا فاز نمی ده ...گشتیم دنبال سی دیه که ییهو عین فیلمها سی دیه لغزید ( یا لرزید ) زیر صندلی اونوری ... ماشین جلویی که حرکت کرد منم یه نمه رفتم جلو ...(به جون خودم سرعتم ۵ تا هم نبود ) داشتم دنبال سی دیه می گشتم که ییهو بوممممممممممممممممممممم !!!!!!!! پیاده شدم دیدم کاپوت نگو آکاردئون !!! ماشین روبرویی هم یه پاترول مال زمان شاه وزوزک بود با سپر فلزی !!! ( بدبختی آریو شمس هم توش نبود !!!) خیابون رو هم کنده بودن جا نبود بقیه ماشین ها رد بشن ...بوق ... بوق ... آقاهه گفت :« دخترم کلاچ از زیر پات در رفت ؟؟؟» منم دیدم خیلی ضایع است بگم داشتم دنبال سی دی می گشتم گفتم آره !!! خلاصه اون که ماشینش هیچی نشده بود رفت !!! من موندم و یه ماشین قورباغه ای تر از همیشه !!!زنگ زدم که شاپرک بدو بیا که بی بانو چویی شدی !!! شاپرک هم با سرعت نور !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! رسید ... در همین اثنا داشتیم فکر می کردیم که حالا چه کککککککککککککار کنیم ؟؟؟ که ناگهان شاپرک را گفتم :« شاپرک !!!!!!! بابام !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!»
TO BE CONTINUED |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/06/23ساعت 22:24 توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی |
|
|
سلام
الان خبر مسرت بخشی شنیدم.دانشگاهها طبق روال قبلی از مهر ماه ... به من نیومده قلمبه حرف بزنم آره دیگه پس من هم برم یک مسافرت چند روزه تا چند هفته ای خب دیگه کلی حرف داشتم اما این یکی مهمترینش بود شاید نتونم آپ کنم اما حتما به وبلاگ سر می زنم دیگه اینکه این پست رو تا لحظه خداحافظی تغییر میدم امیدوارم این روزهای پایانی تابستون رو به بهترین شکل ممکن سپری کنید نگران کارت سوخت و این حرفها هم نباشید هر جا دوست دارین برین امروز رو دریاب اوضاع بر وفق مراد و خدانگهدار بعدا نوشت:دیشب خواب مشهد رو می دیدم وااااااااایییییییی مگه تونستم بخوابم از ذوق زیاد همش بیدار می شدم دیدین بچه های کوچیک رو که رو صندلی عقب وامیستن؟از شیشه عقب بیرون رو نگاه می کنن؟ حالا همین بچه رو تصور کنین که داره آسمون رو نگاه می کنه اون هم کجا؟بلوار ملک آباد؟! اما می دونید چی شده ؟ قطار شهری و این حرفها باعث شده این خیابون قشنگ با خاک که نه با بتن یکسان بشه تمام دیشب رو تو خیابونهای مشهد گذروندم نوشته شده در روز دوشنبه قبل از ظهر بعدا نوشت تر:دقایقی قبل به شمال دعوت شدم نوشته شده در روز دوشنبه بعد از ظهر پ.ن:حال می کنین؟همه می خوان با من همسفر باشن یا بهتر بگم دوست دارن من همسفرشون شم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/06/18ساعت 22:26 توسط جمانه |
|
|
سلام خیلی وقته ننوشتم وهمچنین نخوندم!!!!!!!!!!! باورتون میشه یه ماهی هست سر نزدم خودم که نه
و اما دو چرخه یا الناز چرخه؟ به نظر من همون الناز چرخه درست تره ما همون طوریکه جمانه جون خدمتتون تعریف کرده رفتیم پارک جنگلی چیتگر. جای شما خالی خیلی خوش گذشت. البته جای بانو هن و بانو چویی به طرز وخیمی خالی بود بهاره جون طی یک فرایند عجیب در سنین کودکی با دو چرخه می خوره به دیوار و دیگه هیچ وقت سواره دوچرخه نمی شه. البته این به دلیل تشویق های خارق العاده ی آرش جون داداشه بزرگتره بهاره است که دیگه نتونست سواره دوچرخه بشه؟ این بار مثل هر بار آرش نخاله هی به بهاره گفته تو چرا می خوای بری تو که دوچرخه سواری بلد نیستی؟ البته من دارم کمی اقراق؟؟ میکنم ولی این آرش حقشه. خوب بگذریم ما رفتیم توی پارک و در اینجا لازم می دونم از خانواده ی محترم شایان تشکر کنم که از هر لحاظ این تفریح رو پوشش دادن بعد با دو چرخه ی دختر دایی جمانه یک کمی تمرین کردیم. بهاره هی جیغ و داد می کرد. جمانه هم اولش آبه رو برای ما نزاشت چون دو قدم جلو رفت و از خوشحالی ذوق مرگ شد و... بقیه اش رو هم که می تونین تصور کنین اگه حتی تصور کردنش سخته حالا خوبه من و نسرین دوچرخه سواری بلد بودیم و آبه رو داری کردیم حالا هی من دارم از پشت زین دوچرخه ی بهاره رو می گیرم پدال می زنه (خودش به درست ترین شکل ممکن دوچرخه رو هدایت می کنه) بعد که می فهمه خودش بوده که پدال می زده بر می گرده منو نگاه می کنه ببینه من هستم یا نه. در همین حال دو باره کنترله دوچرخه رو از دست می ده و می گه آرش گفت با یک جلسه نمی تونی من هی گفتم نه؟ دیگه حالم داشت از این آرش بهم می خورد باور کنین اگه دمه دستم بود یه فس؟؟ کتک مفصل بهش می زدم تا دیگه از این غلطا نکنه خلاصه با هر بد بختی که بود وادارش کردم پدال زد تو سرازیری کنترل کرد و ... و این بود انشای من در باره ی اینکه تابستان خود را چگونه گذراندید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/06/17ساعت 13:59 توسط الناز |
|
|
این مطلب رو شاید خیلی ها خونده باشن اما من خیلی وقته میخوام بزارمش و بی ارتباط با پست "جوخه ایها" نیست .اگه کسی از اون پست سر در نیاورده با خوندن این داستان از اون هم سر در می یاره
مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در آن شهر دارد.جمعیت زیادی گرد آمدند.قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود.پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند.مرد جوان در کمال افتخار با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت.ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت:"اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست." مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند.قلب او با قدرت تمام می تپید اما پر از زخم بود.قسمتهایی از قلب او برداشته شده بود و تکه هایی جایگزین آنها شده بود اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد.در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود.مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد. مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت:"تو حتما شوخی میکنی ...قلبت را با قلب من مقایسه کن.قلب تو تنها مشتی زخمو خراش و بریدگی است." پیرمرد گفت:"درست است قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم.می دانی هر کدام از این زخمها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام.من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام.گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام.اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود را به من نداده اند.اینها همین شیارهایی عمیق هستند.گرچه درد آورند اما یادآور عشقی هستند که داشته ام.امیدوارم که آنها هم روزی باز گردند و این شیارهای عمیق را با تکه ای که من در انتظارش بوده امپر کنند... حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟" مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد.درحالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود به سمت پیرمرد رفت.از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد وبا دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد.پیرمرد آنر را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای زخم قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد دیگر سالم نبود اما از همیشه زیباتر بود. عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود. برگرفته از کتاب "هفده داستان کوتاه کوتاه" از نویسندگان ناشناس قلب من زیباترین قلبه پ.ن:نمی دونم چطوریه که بعضی از دوستان با خوندن چند تا پست فکر می کنن یک نفر رو می شناسن! بیام اینجا از غمهای زندگیم بگم خوبه؟ خیلی حرف برا گفتن دارم اما می زارم برای وقت و فرصتی دیگه شاد باشید و همیشه عاشق |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/06/15ساعت 23:25 توسط جمانه |
|
|
سلام
خوبین شما؟من که خوبم و دعا می کنم که همه تون هم خوب و خوش باشید امروز همین طور یه هو دلم هوای بانوچویی رو کرد بهش زنگیدم که از کرج که اومدم بریم ناهار بیرون (البته صبح به مامان گفتم ناهار می یام خونه -:من هم می یام در نتیجه قرار بر این شد که من برم مترو با هم بریم پارک . نیم ساعت بعد مترو صادقیه همدیگه رو ملاقات کرده کلی لاو ترکونده به علت جواب ندادن تلفن باغ وحش ارم راهی پارک چیتگر گشتیم مترو را تا به چیتگر پیموده سوار بر اتول تاکسی گشته بر در پیست بانوان از مرکب فرود آمدیم پس از پیمودن چندین دور در پیست و تخلیه کلیه هیجانات (چرا حرف می زارین تو دهن آدم من کی گفتم رقصیدیم؟ دیگه من امروز خیلی بهم خوش گذشت هم صبح که تو موسسه بودیم یادم رفت بگم ما تو موسسه از ساعت ۸ که رسیدیم تا خود ۱۲:۴۵ که از موسسه خارج شدیم فقط ۱۰ دقیقه استراحت کردیم باز هم یادم رفت بگم ما ساندویچ ها رو گذاشتیم رفتیم تو پیست دور زدیم دیدیم گربه ها اومدن به حسابشون رسیدن پ.ن:اینهمه نوشتم پی نوشت هم می خواد؟! بعدا نوشت:حالا وقت خداحافظی داریم روبوسی می کنیم یه آقاهه چشمش در اومد بس که ما رو دید! کلی ذوق کرده بود گمونم یاد جونی هاش افتاده بود خیلی بعدا نوشت:تصمیم گرفتم باز هم تا حد امکان و درصورت داشتن وقت و حوصله جواب کامنتها رو تو همین کامنتها بدم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/06/14ساعت 18:59 توسط جمانه |
|
|
برگ نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| قصه از كجا شروع شد |
-------------------------------------
سلام ------------------------------------- ما یه مشت آدمیزادیم که حوادثی بس غریب سرنوشتمونو بهم گره زد ... ستاره هامون جفت اومد و دوستیمون آبنبات کشی شد ... در این راستا مراتب احترام و سیمرغ بهمن رزمفریها رو تقدیم می کنیم به : دختری فرهیخته بنام عظیمه ! پسر دایی هایپر بهاره ! شوهر عمه مرحوم بانو چویی ! کتاب چگونه بیل بزنیم ه جمانه ! دست کش بنفش های الناز خوشگله ! همکاری بانو هن در کلاسهای ماشین آلات ! شیخ النجوم " پارندا " و کلیه دوستان و همکارانی که با ما همراه بودند بخصوص تابالوگای مهربان !!!!!!!! که در ایجاد این دوستی و پیوند فجیع نقشی بس اساسی داشتند ! اینجا یه انجمن آبانی ها داریم ... که هرگونه صحبت در این مورد پیگرد غیر قانونی داره ... ------------------------------------- غروبها که میشه روشن چراغها ميان از مدرسه خونه كلاغها ياده حرفهاي اون روزت ميافتم كه تا گفتي به جون و دل شنفتم ... عجب غافل بودم من اسيره دل بودم من اسيره دل نبودم اگه عاقل بودم من ... غروبها برمی گردن باز كلاغها بيادم باز مياد اون كوچه و باغها هنوز تو اون كوچه رو اون اقاقي دلی که کنده بودیم مونده باقی ... عجب غافل بودم من ... يادت مياد به من گفتي چيكار كن گفتي از مدرسه امروز فرار كن فرار كردم من اونروز زنگه آخر نرفتم مدرسه تا سال ديگر ... عجب غافل بودم من اسیر دل بودم من اسیر دل نبودم اگه عاقل بودم من ... |
| مراقبات يوميه |
|
شکلک مکتوب آونگ خاطره های ما مطبخ خاله خانم وبلاگ کامران نجف زاده کد موزیک برای وبلاگ میز غذا صورتحساب آخرین دوره تلفن همراه آپلود عکس اسپرانتو زبان دوم برای همه آرشیو پیوندهای روزانه |
| كاتبان |
|
روح پر فتوح مرحوم بانو چویی بهار جمانه پارندا بانو هن فرزانه الناز همه تبعیدی ها |
|
RSS
|