تبليغاتX
از نسل آدمیزاد
خرداد آید پیاپی ، میوه های گوارا
 

شب یلدا

شب یلدا و عید سعید قربان بر همگی مبارک

پ.ن:امروز هم مثل سالهای قبل قربونی داشتیم.پس اگه نرسیدم بیام منو می بخشید دیگه نه؟!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/30ساعت 13:52  توسط جمانه | 
 

چشمم روشن ...

این دوتا نامحرم چشم ناپاک که اومدن سر دیفال حیاط ما رو دید می زنن کی هستن ؟؟؟

اون تا گیس بریده هم که معلومه خارجین ...

و گرنه ما هفت جد و آبادمون ماشالله هزار الله اکبر  ، همه چشم و ابرو مشکی بودن و هستن ...

عروسی مادربزرگ خودم ( خدا حفظش کنه برام) تو خونه زن برادرزاده ناصرالدین شاه بوده...

...

حکما عکسه مستشاره اینگیلیس هاس دیگه ... اگه دایی جانم بفهمن ...

وای وای وای ... خدا به دور ...

یه جا با اسم خودمون می نوشتیم که  محروممون کردن...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 17:39  توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی | 
 

پاییز

این عکسیه که از تو دانشگاه گرفتم

پیشا پیش یلدا همگی مبارک امیدوارم در کنار خونواده شب خوب و خوشی رو داشته باشین

پ.ن:درمورد قالب وبلاگ آره خودم هم بعد از خوندن کامنت دوستان دیدم اسم نویسنده نمی زنه  حالا چی کار کنم؟ تغییرش بدم ؟! البته کار زیاد سختی هم نیست چون همه دوستان دیگه به نوشته های ما عادت کردن و با خوندن اون متوجه می شن که نویسنده کیه

پ.ن:درمورد دلداریتون در مورد عمره

آخه مگه من قراره چند سال عمر کنم؟ مگه من چی می خوام ؟ فقط یه بار فقط فقط یه بار عمره دانشجویی  این که اسمم در نیومده گمونم معنیش اینه که باید خوب خوب درس بخونم ارشد قبول شم

پ.ن:...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 20:34  توسط جمانه | 
عرض به حضور شما دوستان عزیز

یادتونه تو همین وبلاگ آدرس سایت عمره دانشجویی رو گذاشته بودم ؟! خب من همون روز اول که ثبت نام شروع شد رفتم واسه ثبت نام و بعد هم بلافاصله گذاشتم تو وبلاگ.گمونم واسه خاطر همین موضوع بود که امسال آمار ثبت نام کنندگان خیلی خیلی بالا بود  خلاصه این که آمار دانشجویانی هم که می تونن عمره دانشجویی برن هنوز همون ۱۴ هزار نفره ۱۲ سال قبل ه  و هیچ تغییری نکرده! از این رو امسال رقابت بسیار بسیار فشرده بود.

اما

من ناامید نبودم! از همون ۱۷ ام که قرار بود قرعه کشی انجام بشه و نشد من هم چنان منتظر بود تا اینکه یک پیامک به دستم رسید و من و بی تاب تر کرد  خلاصه این که کلاس بعد از ظهر شنبه رو پیچوندم و رفتم دانشگاه تهران واسه قرعه کشی  جالب اینجاست که هیشکی باهام نیومد  من هم یکه و تنها رفتم و اونجا هم با چند نفر از دانشکده های مختلف آشنا شدم  بالاخره مراسم شروع شد و بعد از کلی حرف زدن جناب آقای مجری(وای که چقدر رو اعصاب ما راه رفت) و حرف زدن مسئول این قسمت و اون قسمت، این نماینده و اون نماینده و خلاصه هر کی تو دانشگاه خدمت می کرد از رئیس دانشگاه گرفته تا آبدارچی بالاخره نوبت به مراسم قرعه کشی رسید!

هی اسم این دانشکده اون دانشکده حتی دانشگاه آزاد  تا رسید به پردیس ابوریحان  

اینجا بود که دیگه کاملا مطمئن بودم نه اسم من در میاد نه اسم هیچ کدوم از جوخه ایها  

اما باز هم از رو نرفتم تا آخرین اسم دانشگاه نشستم

بعد در حالی که قند خونم به شدت افتاده بود! به این فکر می کردم که چطوری این همه راه رو تا خونه طی کنم و درحال خروج از سالن بودم که بهاره جون و شاپرک رو دیدم  آخه اونها می خواستن من رو هیجان زده کنن و نگفتن که دارن می یان!

شاپرک و بهاره عزیز بابت یه شب خوب،یه همراهی عالی و یه شام خوشمزه سه نفره ازتون ممنونم

یه عکس هم از اواسط مراسم گرفتم که می زارم اینجا بعدا یکی نیاد بگه من اونجا نبودم  

مراسم قرعه کشی نمادین عمره دانشجویی(دانشگاه تهران)

این مراسم نمادین من رو کشته!

دوستان عزیز

اونهایی که میرین عمره التماس دعا  

پ.ن:اگه از پستهای من خوشتون نمی یاد اشکال نداره

فقط کافیه اون قسمت نویسندگان وبلاگ رو اسم کسی که می خواین پستهاش رو بخونین کلیک کنین.اون وقت فقط پستهای اون فرد باز می شه و دیگه مجبور نیستین اراجیف من رو بخونین

پ.ن:دو تا پست آخر این وبلاگ یه جوریه.خصوصا آخریش دوست داشتین بخونین

پ.ن:دلم عمره دانشجویی می خواد   

پ.ن:شاید واسه پست بعدی خاطرات دانشجوییم رو ادامه بدم.شاید هم از خاطرات ...

 پارندا جون اگه از این قالب خوشت نمی یاد بگو چی دوست داری بزارم  قالب آرشیو رو هم ببینچه قالب با حالی تازه آمار و تعداد بازدید کننده ها رو هم نشون می ده

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/25ساعت 19:56  توسط جمانه | 
 

امروز کله سحر ساعت ۹ رفتیم شهرک خواهر ...

آقا ما از در وارد شدیم دو تا خانم دور از جون شما ... بلا نسبت خواهری اونجا نشسته بودن...

تا ما رو دیدن همچین داد زدن که ما دم گیت ورودی متوقف شدیم ...

:« مانتوت کوتاهه خانم ... نرخ تصویبیه مانتو یه وجب زیر زانو ... مال شما روی زانو است ...

الانم چادر نداریم بشین تا چادر بیارن ...»

نه اینکه کرور کرور  نامحروم واستاده بودن پشت در که ما با مانتوی روی زانو بریم و اونها

هم فرت فرت و فوج فوج راهیه جهنم داغ جزجزی بشن ... خانمه خیلی نگران بود طفلک ...

مدارک رو  میدیم بابامون که بره داخل ...

حالا چادر رو آوردن می گه : «یه کارت شناسایی بذار تا بهت چادر بدم »

-:« خانم شما که دیدی من کارتمو دادم به پدرم ... چرا همون موقع نگفتی ... حالا چیکار کنم ؟

این کتابو قبول می کنی ؟ ... خب ساعتمو چی قبول می کنی ؟

( من ساعتمو به مامانم هم نمی دم )

... خانم چادر شما به چه درد من می خوره آخه؟»

این جمله تموم نشده انگاری که من رد پیامبریه حضرت سلیمونو گفته باشم طرف منفجر شد که :

« بیت الماله خانم ... من چطوری بدمش دست شما ...»

حالا انقده فکر نداره که من بلاخره از همین در برمی گردم دیگه ... به هر بدبختی بود رفتم تو

دیدم بابام برگه رو گرفته ...

رفتیم پلیس + ۱۰ ...

:« این برگه رو ببر با دو شاهد محضری کن بیار ... این دو تا فیش رو هم واریز کن ...»

در اینجا من با خاک یکسان شدم ...

می گم لااقل برگه پزشکی رو هم بدید بهم که دوباره نیامو برم ... قبول نمی کنه ...

 

شاهدی یافتیم و رفتیم محضر ...

در این مرحله من می رم بانک و واستادم که یه آقایی که دور از جون شما فکر می کرد

خیلی  زرنگه اومد و دم گوش نفر جلویی یه چی گفت که یعنی پول منم واریز کن ...

ما هم  همینطوری با لبخند و خیلی خونسرد نیگاش کردیم که پشیمون شد و به همدستش گفت

:« نه ... فهمید ... ببخشید خانم ... »

 و خواست مثل ادم بره ته صف که ما عین فردین خدابیامرز گفتیم به درک عیب نداره ما که

منتظر محضریم شما هم پولتو بده ...

دوباره رفتیم پلیس + ۱۰

 بعد دو ساعت فرستادمون دکتر ...

برگشتیم +۱۰ ... کلی نشستیم ... گفتن برو ۴۵ روز دیگه اگه گواهینامه ات نیومد بیا همین جا...

 

پ.ن :

  ۳۵۰۰ +۳۰۰۰ تومان آژزانس + ۲۵۰۰ پلیس  + ۴۰۰۰ تومان دکتر +  ۸۰۰۰ تومان محضر

+ ۲۵۰۰ تاکسی + ۵۰۰ وزارت دارایی+ ۳۰۰۰ تومان وزارت کشور +کلی کپی و عکس

ماست و دوغ و گوجه اضافه اش رو مهمون باشین ...قابلی هم نداره

 

* توصیه می گردد گواهینامه خود را سوراخ نموده بر گردن خویش بیدازید.

 

*داستان ما هم تموم شد...

۳ تا سیب از آسمون افتاد ..

یکی برای اونهایی که خیلی در ادارات زحمت می کشن  ...

یکی برای اونهایی که این مطلب رو خوندن ...

یکی هم برای ... برای ...شما که خیلی گلین ؟؟؟؟؟؟؟ نه بابا اون که عطر بیک است 

برای  خانواده محترم رجبی ...

 

خدایا نسل تابالوگاها را از زمین پاک منقرض بفرما .

 

آمین و التوفیق

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/24ساعت 14:46  توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی | 
 

دور از جون شما ... هفت قرآن به میون خواهر ، روم به دیفال ، ما یه فامیلی داریم

به نام ق. مدونا ... جناب مدونا همونیه که پمپ بنزین داره ها !!!!!!!!!!

خواهر ... یکشنبه شب ما داشتیم خواب می دیدیم بلاخره این جلسه بحث مهندس ف رو تحویلش

دادیم که به ناگه ...

-:« بیدار شو .... می دونی مدونا چی می گه ؟؟؟؟ می گه ممکنه یکی بره با گواهینامه تو

چک نقد کنه !!! یا یکی رو بکشن بندازن تقصیر تو !!! پاشو بریم کلانتری !!!»

خواهر جون ما هم که هنوز روحمون کامل به جسممون بر نگشته بود حرفهای خاندانمونو

شنفته نشنفته هر چی لعن و استغفار بلد بودیم نثار مدونا و جنیفر لوپز کردیم و

چادر گلی مونو سرمون کردیم و رومونو حسابی گرفتیم و  رفتیم کلانتری...

صاب کلانتری  گفت آبجی شوما فردا برو دادسرای ترمینال جنوب...

فردا صبح خروس خون ساعت ۸ ما دادسرا بودیم ...

دیدیم یکی داره زمین دادسرا رو با چوبک می شوره... رفتیم پیش عریضه نویویس ...

مردم هم را به راه میومدن که عریضه بگیرین واسه اینکه شووَرشون دست بزن داره و  عاشق

یه دختره گیس بریده شده ...

خلاصه خواهر ... هر چی دنبال گوش سالم این عریضه نیویس ها گشتیم دیدیم

انقد ام پی تری گوش دادن که از جفت گوش مرخصن به سلومتیه شوما ...

 بعد رفتیم تمبر گرفتیم ... ارجاع نامه ...و کامپیوتر و دادسرای شماره هفت ...

 آقای قاضی هم که تا ساعت ۱۰ نمیومد...

در همین اثنا بابامون با یه بابایی آشنا شد که مدام می گفت امان از دست این بچه ها ...

پسرم مست بوده گرفتنش الان زندان قزل حصاره ( ایشالله تا الان ازاد شده )...

یه عمر بشین به پای بچه آخرشم  انقد بی عرضه میشه از دست ۴ تا پلیس نمتونه در بره

 ( البته اینو باباش نگفتا )  ...

شنبه هم ایشالله ، بی حرف پیش ، گوش شیطون کر ، قراره بریم شهرک آزمایش ...

ا

نتیجه اخلاقی :

خیلی ازجمانه جون برای راهنماییهاش تشکر می کنیم  ( نصف تلفن هاتو میس کال انداختی خودم

زنگ زدم عزیزم )

یه برگه دادن که باهاش فعلا رانندگی کنیم !

هیچوقت مست رانندگی نکنیم .

 هر وقت ما نمی ریم دانشگاه ، استاد هم نمیاد .

بلاخره بعد از ۴ سال رفتیم عکاسخونه با چادر گل صورتیمون یه پرتره انداختیم ...

 

در کامنت های خصوصی از تابالوگا صحبتی شده بود ...

لطف کنید بگید اسمشو نبر ... چون من دوباره دیشب خوابشو دیدم ... برم صدقه بدم !!!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/22ساعت 18:5  توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی | 
 

 

 

آخه الناز تو می خوای با من باشی

  تولد

             تولد

                       تولدش مبارک

 

الناز جون تولدت مبارک  

گل ناناز

 

 الناز خانم دل من                  یه جای قصه انگار

منتظر شما بود                  پشت در باغ بهار

اونهمه ناز و انتظار                 به خاطر شما بود

 به خاطر شما بود

گندمزاری همیشه سبز برایت آرزو داریم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/19ساعت 9:31  توسط همه تبعیدی ها | 
 
برگ نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
قصه از كجا شروع شد
-------------------------------------
سلام
-------------------------------------
ما یه مشت آدمیزادیم که حوادثی بس غریب سرنوشتمونو بهم گره زد ...
ستاره هامون جفت اومد و دوستیمون آبنبات کشی شد ...
در این راستا مراتب احترام و سیمرغ بهمن رزمفریها رو تقدیم می کنیم به :
دختری فرهیخته بنام عظیمه !
پسر دایی هایپر بهاره !
شوهر عمه مرحوم بانو چویی !
کتاب چگونه بیل بزنیم ه جمانه !
دست کش بنفش های الناز خوشگله !
همکاری بانو هن در کلاسهای ماشین آلات !
شیخ النجوم " پارندا "
و کلیه دوستان و همکارانی که با ما همراه بودند
بخصوص تابالوگای مهربان !!!!!!!!
که در ایجاد این دوستی و پیوند فجیع نقشی بس اساسی داشتند !
اینجا یه انجمن آبانی ها داریم ... که هرگونه صحبت در این مورد پیگرد غیر قانونی داره ...

-------------------------------------
غروبها که میشه روشن چراغها

ميان از مدرسه خونه كلاغها

ياده حرفهاي اون روزت ميافتم

كه تا گفتي به جون و دل شنفتم

...

عجب غافل بودم من

اسيره دل بودم من

اسيره دل نبودم

اگه عاقل بودم من

...

غروبها برمی گردن باز كلاغها

بيادم باز مياد اون كوچه و باغها

هنوز تو اون كوچه رو اون اقاقي

دلی که کنده بودیم مونده باقی

...

عجب غافل بودم من

...

يادت مياد به من گفتي چيكار كن

گفتي از مدرسه امروز فرار كن

فرار كردم من اونروز زنگه آخر

نرفتم مدرسه تا سال ديگر

...

عجب غافل بودم من

اسیر دل بودم من

اسیر دل نبودم

اگه عاقل بودم من

...


مراقبات يوميه
شکلک
مکتوب
آونگ خاطره های ما
مطبخ خاله خانم
وبلاگ کامران نجف زاده
کد موزیک برای وبلاگ
میز غذا
صورتحساب آخرین دوره تلفن همراه
آپلود عکس
اسپرانتو زبان دوم برای همه
آرشیو پیوندهای روزانه
مجمع الديوان اوان جواني
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
كاتبان

روح پر فتوح مرحوم بانو چویی
بهار
جمانه
پارندا
بانو هن
فرزانه
الناز
همه تبعیدی ها
محافل ياران باوفا
تخته پاک کن نمدی (آتیس)
نوشته (ایلیا)
چشمهای خیس(شب پره)
برکه دوبووار( فرزانه)
تجربه های آزاد(مسعود)
نگارین(شاذه)
رافائلو و گالکسی
جواهری در قصر*یانگوم*
رفتی حاجی حاجی مکه(اطلس)
تبسم بهار(تبسم)
بهترین دانلودها
اینجا میتونه یه خونه باشه(مهدی)
معلم شيمي(رحمان)
...روزهای صدفی...(صدف)
عشق رو از چشام بخون(محمد)
خبرگیری(رضا)
مثل پولک،شیرین و خوشمزه
راز سکوت(ارسلان)
اگه نمیخوای بخندی نیا تو !!!
انجمن علمی زراعت و اصلاح نباتات
Sniper2
این تریبون من است(مجید شر)
فرار (هموطن)
لنگه جوراب سوراخ(leon)
کافه پیاده(شیرین)
شاپرک(مینا)
آرتین و آرتینا
خاطرات تحصیل در کانادا(محمد لطیفی)
...آلوچه...
امید
فعلا یک عدد ژاله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM