![]() |
![]() |
|
| خرداد آید پیاپی ، میوه های گوارا |
|
ما بیوشیمی می خونیم هنوز از کتاب دانیال* هر جای گریه که هستی ... حق داری عزیزم ....مزاحمت نمی شم ... خدانگهدار !!!!
سریال آوای فاخته یادتونه .... یادت نیست ننه جان ؟ خب اون زمونا شوما بچه بودی !!! اخرهای فیلم وقتی مادرشون تو بیمارستان مریض بود ( نیکو خردمند ) برادرش یعنی دایی بچه ها ( اکبر زنجانپور ) رفت نماز بخونه که باباشون ، شوهر نیکو خردمند ( داوود رشیدی )( چه حافظه ای ) بهش گفت :« التماس دعا .» پسر شون که اسمشو نمی دونم مادر ... ولی جای فرزندی جوانی خوش قیافه بود ، گفت :« عجب زمونه ای شده ... دیگه واسه دعا کردن هم باید مردم رو التماس کنیم .» ... غرض از ذکر عوالم گذشته این بود که التماس نمی کنیم ولی اگر فاز داد و وقتی حاصل گشت ، دست بر نِه و از برای مقبول افتادن شیخنا و پیربهارنا و خود ما و سایرین اعم از ۴۰ تا همشاگردی دست راست و ۴۰ تا دست چپ و اهالی این خوابگاه و اون خوابگاه .... می پاشن نقل و نبا ... خجالت داره ...این حرفها چیه ... برای قبولیه عناصر اناث و ذکور جداگانه دعا بفرمایید .
* نوعی کتاب بیوشیمی که نویسنده و سایرین با وجود تاکید استادنا از فیض داشتن آن محرومند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/10/30ساعت 15:32 توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی |
|
|
سلام دوستان اومدم که یه سلام هول هولکی بدم و یه سوال بپرسم و جواب بگیرم و برم با توجه به شناختی که از من دارین و روحیات من و خودتون برای تولدم چی بهم کادو میدین؟ نزدیک تولدم باز هم بر می گردم یه بهمنی منتظر تولد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/10/24ساعت 17:37 توسط جمانه |
|
|
آیا تا کنون به نقش دودر در زندگی خود اندیشیده ای ؟؟؟؟ وقتی از امتحان تاریخ اسلام با ۵ تا سوال ۴ نمره ای میای بیرون و می فهمی بس که قبل از امتحان همه گفتن دارالندوه میاد تو اشتباهی سقیفه رو تعریف کردی بعد یوهو می بینی تابالوگا و ۱۸۰ درجه در جهت مخالف از آموزش می ری بیرون ... باید خوشحال باشی که اون معمار اجنبی ، آموزش دانشگاهتونو دودر ساخته ... ... به پیوست خواب وحشتناکی دیدم ... خواب دیدم همراه بسی یاران در گروه ایستاده ایم که ناگه تابالوگا میاد ... و میکروفون بر می داره به خوندن ... صد برابر بهتر از خود جرج مایکل ... حالا چی می خونه : so ,I'm never gonna dance again the way I dance with youuuuuuuuuuuuuuuu
روحمون هم نمی تونه با یه آدم درست حسابی برقصه ... نمی ذارن روح پر فتوحمون آرامش داشته باشه که !!!! ای بر باعث و بانیش ....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/10/23ساعت 19:7 توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی |
|
|
دیدم اینجا سوت و کور شده و همه یا مشغول خر زدن هستن یا برف بازی!
اینه که گفتم یه چیزایی بنویسم شاید یکی بخونه!
می خواستم از مزایای برف امسال بگم گرچه کلی هم معایب داشته ولی خوب باید نیمه ی پر لیوان رو دید مگه نه؟
عجب وضع خنده داری شده. نه؟!!
همش خبرای جور واجور می شنوی که شاخهات در میاد!! زمان ِما راهنمایی رو به زور تعطیل می کردن وقتی برف می اومد، چه برسه به دبیرستان!! دانشگاه!! ادارات و کلا مملکت!! شاید وضعیت هوای امسال خیلی خفن باشه اما این دیگه چه وضعشه؟ همه جای دنیا تا 2 متر برف نیاد وضعیت اضطراری نمی شه اونوقت اینجا.... یه روز می شنوی دبیرستان ها تعطیله! ... یه روز دانشگاهها!!!... یه روز ادارات!!... یه روز هم کل مملکت!!! یه روز امتحانای مدارس می افته عقب ، یه روز امتحانای دانشگاه ها عقب می افته که همیشه از محالات بود!!
ما کلی زور زدیم امتحانها رو واسه کنکور بندازن عقب نشد! حالا به خاطر تاسوعا عشورا 2 تا از امتحانای دانشگاه ها رو کنسل کردن!! به خاطر برف، امتحانای هفته ی بعد بعضی از دانشگاه ها رو هم انداختن عقب!! کلی حرص خوردیم که موقع ما که شد کنکور رو یک ماه انداختن جلو! حالا که یه ماه کمتر مونده به کنکور به خاطر برف، سرمای هوا یا هر دلیل دیگه ... کنکورم میندازن عقب!!! دیگه باید منتظر چه خبر عجیب دیگه ای باشیم؟ خداییش توی کدوم مملکت به اندازه ی ایران آدم سورپرایز می شه؟ برین حالشو ببرین که توی ایران زندگی می کنین و مدام خبرای خوشحال کننده و عجیب غریب می شنوین!! مگه نه؟! پ ن ۱: این پست توسط اینجانب یعنی پارندا خانوم نوشته شده
پ ن ۲ : راستی یکی از دوستای قدیمی من با یه گروه آموزشی دانش آموزی و دانشجویی رفت قطب جنوب و برگشت! در واقع نخستین بانوی ایرانی بود که به قطب جنوب می رفت! خبرش رو می تونیین اینجا بخونین! چون من خودم به شخصه بهش افتخار می کنم گفتم شما هم مطلع بشید. دیروزم برگشت به ایران که خبرش اینجاست.
البته اینجا که با این همه برف و سرما دست کمی از قطب نداره! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/10/20ساعت 18:10 توسط پارندا |
|
|
با عرض سلام خدمت کوچولوهای عزیز و بزرگترهای توی خونه یکی بود یکی نبود ... زیر گنبد کبود ... شهر خوب بچه هاست ؟؟؟؟ من چمدونم باید از اون عباس بپرسی که نقش موش رو بازی می کرد ... آقای حکایتی هم اسم قصه گوی ما هست ولی دیگه بچه ها قصه گوش نمی دن که ننه جان ... بچه ها عین این شاپرک ما همه اش پلی استیشن ۳ و ۴ بازی می کنن... خواهر جون والله ما یه آتاری داشتیم باهاش دزد و پلیس بازی می کردیم انقذه فاز می داد... ... چی داشتم می گفتم ؟؟؟ اها ... حواس واسه ادم نمذارن که ... اون زمون ما ... منظورم همون زمان هولاهپ است ... تازه نوشابه قوطی اختراع شده بود ... یه روز یه دختری که از سفر قندهار واسه خودش نوشابه قوطی آورده بود رفت نشست پشت کامپیوترش دید تو این فاصله که نبوده کامپیوترش مرده ... خواست نوشابه رو بگذاره تو یخچال( یخچال اون موقع کشف شده بود ها ) ... ولی اشتباهی گذاشتش تو فریزر... بعد هم رفت ... ۳ روز بعد یادش از نوشابه خویش امد و هنگام درو ... دوید رفت طبقه پایین دید یه انفجار بزرگ اتفاق افتاده و فریزر از عصر گاز فلوئور به مرحله خال خال نوشابه تکامل پیدا کرده ...( اثبات دوباره فرضیه تکامل یوهویی پاروین ) و او بسیار اندوهگین شد که اون نوشابه رو نخورده...
قصه ما به سر رسید ... کلاغه BMW خریده ولی کارت سوختش تموم شد واسه همین وقتی داشت میرفت وسط خیابون که از طرح بسیار هوشمندانه BRT استفاده کنه رفت زیر اتوبوس ... با عرض تسلیت خدمت خونواده محترم کلاغ زین پس می گوییم کرگدن به خونه اش نرسید !!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/10/15ساعت 23:46 توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی |
|
|
الان یه مطلب در مورد بیماری ام اس خوندم که به نظر خودم جالب بود بعد اون قسمتی که جالب بود رو خواستم کپی کنم سایت آفتاب نزاشت!لینکش رو می زارم دوست داشتین بخونین خصوصا بند آخر این هم آدرسش. یادتونه چند وقت قبل یه سوال پرسیده بودم؟ "چرا روی ریلهای قطار سنگ می ریزن؟" دوست عزیزی برام جواب کاملی رو در آورده می زارم تا همه استفاده ببرن الان هم چون حس تایپ این همه جواب نیست خودتون از رو اون عکس بخونین دیگه البته تو مترو هم از مواد کامپوزیت(پلاستیک فشرده )استفاده می شه خب این هم جواب سوالم که با همکاری شما پیدا شد البته من باز هم سوال دارم ها.به وقتش و سر فرصت اونها رو هم می پرسم حالا اگه تونستم و وقت شد چند تا عکس از روز برفی دانشگاه می زارم شاد باشید و با دلهای گرمتون زمستون خوب و خوشی رو سپری کنید پ.ن:عکسهای دانشگاه تو یه روز برفی رو هم می زارم تو ادامه مطالب ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/10/13ساعت 20:17 توسط جمانه |
|
|
کریسمس نزدیکه اگه بابانوئل بودی تو کفشم چی می زاشتی؟(شاید هم تو جوراب یا زیر درخت یا پشت در خونه!هر کدوم که دوست دارین
- اگه بابا نوئل بودم تو کفشت (جورابت - من اگه جای بابا نوئل بودم برات یه شوهر خوب میذاشتم - یه سبد گل. ازین کوچیکا تزیینیا. چراشو نمی دونم. چیز دیگه ای به ذهنم نرسید - امیدوارم بابا نوئل بسته ای پر از عشق برات بیاره با بوسه هایی به لطافت گل و به طراوت باران و به گرمی آغوش مادر بزرگ - خودم رو میذاشتم چون بهترین کادو واسه هر کسی خودمم. - فکر کنم توی کفشت یه دل قرمز کوچول پیدا کنی - اگه من بابانوئل بودم حتمی یه سوسک برات می زاشتم تا تو باشی فوضولی نکنی برا من نامه بدی که من این آرزو را دارم یا اوون آرزو را - یه دنیااااااااااااااااااااااااااااا سلامتی و یه سبد پر از گل یااااااااااااااس - من یه سنجاب می ذاشتم که همدمت بشه!!! - یه دونه سیب - من زیر درخت می زاشتم - یه دونه میخ!!!!!!!!!!! - ای دی اس ال مادام العمر - یه سبد کوچیکو قشنگ گل - یه عالمه کاکائو - یه شوهر خوشگل و خوش تیپ و صد البته پولدار - یه پیراهن قرمز خوشرنگ - یه شوهر ایده آل - یه دسته گل همیشه بهار تا یادمون باشه عمرمون کوتاهه مثل گل ولی میتونه همیشه بهار باشه - تو کفشت یه عایق صوتی می زاشتم . شوخی کردم یک پسر خوش تیپ که دوست داشته باشه و ما رو از شرت خلاص کنه می زاشتم - یه شاخه گل رز قرمز - برات یه بطری پر از اکسیر خوشبختی و شادی می زاشتم - سوالای آخر ترم - یه شاخه گل - سه تا چیز می زاشتم:کفه،بو گیر پا،پای خودم - تو جورابت خودم رو می زاشتم. چون بهترین هدیه به تو من میتونم باشم - من تو کفشت ۲ تا برگ سبز می زاشتم با ۲ تا گل سرخ می زاشتم به نشانه حیات و زندگی..و یه ظرف کوچیک عسل برای شیرینی همیشگی سالهای عمرت.. - توی کفشت چیزی نمی زاشتم.یه یه جفت کفش خوب برات هدیه میاوردم که بتونی همیشه تو زندگی پا به پای من بیای - کتاب اس ام اس چرت و پرت نفرستیم رو بهت می دادم پ.ن:بابت تاخیر در نوشتن این پست عذرمی خوام آخه من فکر می کردم امشب شب سال نو ه تمام مطالب این پست یا عینا کپی شده یا عینا تایپ شده به همین علت ممکنه بعضی نظرات زیبا نباشه اما من نمی خواستم توشون دست برم پ.ن:سال نو میلادی مبارک |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/10/11ساعت 21:48 توسط جمانه |
|
|
برگ نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| قصه از كجا شروع شد |
-------------------------------------
سلام ------------------------------------- ما یه مشت آدمیزادیم که حوادثی بس غریب سرنوشتمونو بهم گره زد ... ستاره هامون جفت اومد و دوستیمون آبنبات کشی شد ... در این راستا مراتب احترام و سیمرغ بهمن رزمفریها رو تقدیم می کنیم به : دختری فرهیخته بنام عظیمه ! پسر دایی هایپر بهاره ! شوهر عمه مرحوم بانو چویی ! کتاب چگونه بیل بزنیم ه جمانه ! دست کش بنفش های الناز خوشگله ! همکاری بانو هن در کلاسهای ماشین آلات ! شیخ النجوم " پارندا " و کلیه دوستان و همکارانی که با ما همراه بودند بخصوص تابالوگای مهربان !!!!!!!! که در ایجاد این دوستی و پیوند فجیع نقشی بس اساسی داشتند ! اینجا یه انجمن آبانی ها داریم ... که هرگونه صحبت در این مورد پیگرد غیر قانونی داره ... ------------------------------------- غروبها که میشه روشن چراغها ميان از مدرسه خونه كلاغها ياده حرفهاي اون روزت ميافتم كه تا گفتي به جون و دل شنفتم ... عجب غافل بودم من اسيره دل بودم من اسيره دل نبودم اگه عاقل بودم من ... غروبها برمی گردن باز كلاغها بيادم باز مياد اون كوچه و باغها هنوز تو اون كوچه رو اون اقاقي دلی که کنده بودیم مونده باقی ... عجب غافل بودم من ... يادت مياد به من گفتي چيكار كن گفتي از مدرسه امروز فرار كن فرار كردم من اونروز زنگه آخر نرفتم مدرسه تا سال ديگر ... عجب غافل بودم من اسیر دل بودم من اسیر دل نبودم اگه عاقل بودم من ... |
| مراقبات يوميه |
|
شکلک مکتوب آونگ خاطره های ما مطبخ خاله خانم وبلاگ کامران نجف زاده کد موزیک برای وبلاگ میز غذا صورتحساب آخرین دوره تلفن همراه آپلود عکس اسپرانتو زبان دوم برای همه آرشیو پیوندهای روزانه |
| كاتبان |
|
روح پر فتوح مرحوم بانو چویی بهار جمانه پارندا بانو هن فرزانه الناز همه تبعیدی ها |
|
RSS
|