![]() |
![]() |
|
| خرداد آید پیاپی ، میوه های گوارا |
|
در گاهشماری ایران باستان هر روز از ماه نامی داشته که در این میان نام ماه های سال نیز می باشد و هر گاه که نام روز با نام ماه برابری می کرده آن را جشن می گرفتند. مانند روز سپندارمذ(اسفند) از ماه اسفند که جشن اسفندگان یا سپندارمذگان نامیده می شده. سپندارمذ نگهبان زمین است و از آنجا که زمین مانند زنان در زندگی انسان نقش باروری و باردهی دارد جشن اسفندگان برای گرامی داشت زنان نیکوکار برگزار میگردد . ایرانیان از دیر باز این روز را روز زن و روز مادر و در حالت کلی این روز را روز عشاق می نامیدند که امروزه متاسفانه بجز زرتشتیان ، دیگر هم میهنان روز مادر را برابر با تقویم عربی و روز عشاق را برابر با تقویم میلادی ( ولنتاین ) جشن میگیرند . میدانم دل نبستن به جشنهای این و آن در این روزگار غمگین و پر از گرفتاری سخت است ،میدانم که هر بهانهای برای شاد بودن در این روزگار غنیمت است. با این همه فقط یک نکته کوچک: شما که می خواهید شاد باشید، شما که میخواهید به عشقتان هدیه بدهید، اگر تنها کمی در میان این هیاهو، نیمه علاقهای هم به این کهن سرا دارید، برایتان فرقی میکند که هدیهی تان را به جای 14فوریه(25 بهمن ماه)، 29بهمن ماه بدهید؟ بهترنیست به جای اینکه از ماههای دیگران استفاده کنیم ، از ماه خودمان استفاده کنیم؟ آیا بهتر نیست به جای اینکه زادمرگ یک کشیش مسیحی را جشن بگیریم، یک جشن کهن خودمان را زنده کنیم؟ آیا بهتر نیست یک جشن چند هزارسالهی ایرانی را به جای یک جشن چندصدساله اروپایی جشن بگیریم؟
نياكان ما در پنجم اسفند ماه (29 بهمن در تقويم امروز ما) جشني بنام جشن اسفندگان بر پا مي كردند كه غربي ها به تقليد از آن ولنتاين بر پا مي كنند و من ايراني نام ولنتاين را خوب مي دانم اما نام سپنته آرميتي را بار اول است كه مي شنوم! من ايراني مهرگان را نمي شناسم ولي عربها با ديدن شكوه جشن مهرگان كه توسط نياكانمان برپا ميشده آن را همه ساله با نام مهرجان بر پا ميکنند! در این هجوم تبلیغاتی وسیع که در حال غرق شدن هستیم اگر کمی شل بدهیم تا صد سال دیگر هیچ چیز از ما باقی نمی ماند. آنقدر حجم تبلیغاتی غرب بالا است که کافی است کوچکترین چیزی از آنان را وارد کنیم تا دیگر هیچ جایی برای رسوم خودمان نماند.
بیایید از این سال با یک شاخه گل به مادر ، همسر و یا عشقمان از این روز پر شکوه و باستانی که یاد آور این است که ما ایرانیان همیشه در اکثر مسائل خود ریشه ای داشته ایم و نیازی به ریشه بیگانه نداریم ، پاسداری کنیم و در ترویج دوباره آن کوشا باشیم .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/29ساعت 14:51 توسط پارندا |
|
|
به پیوست پست قبلی و در راستای تولد صفورا و اینکه من الان دلم می خواد درباره صفورا بنویسم اعلام می کنم که فعلا دوره ی صفورا است . ************* صفورا :« امتحان چطور بود ؟» -:« خوب بود ... فکر کنم ۱۵ بشم !» صفورا :« من فکر می کردم ۲۰ می شم ۱۵ شدم ... تو حتما ۱۰ می شی .» ( واقعا ۱۰ گرفتم !) ************* صفورا :« من همه جوابها رو به معصومه رسوندم ... انقدر خوشحال شد !» -:« پس حتما می افته !» صفورا :« you r very jelouse » !!!!!!!!! **************** سر کلاس اصلاح یه دختری حسابی با صفورا کل گذاشت سر عوض کردن تاریخ امتحان ... حالا کلاس کلا ۴ ردیفه ... ما هم ردیف سوم ... دختره هم ردیف جلویی نشسته ! صفورا :« یه ذره نجابت تو وجود این دختر نیست !!!» در اینجا بهار و صفورا و هلیا و من از خنده منفجر می شیم و استاد هی ما رو چپ چپ نگاه می کنه ! *************
جواب صفورا به این نوشته :« پست فطرت !!!!!!! به من نظر داره !!!!!!!!»
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/11/25ساعت 21:51 توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی |
|
|
کلاس فیزیک ( صفورا خوابه ) بچه ها : « استاد خسته شدیم دیگه بسه ! » استاد :« خب شما هم مثل این خانم سرتونو بذارین رو میز بخوابین !» صفورا :« ااااا .... استاد با مایین ؟؟؟؟؟؟ -:« نه ببخشید ... منظورم این بود که برن خوابگاه بخوابن !» *********** کلاس اصول اصلاح ( صفورا خوابه ) بچه ها :« استاد بسه دیگه ۲ فصل درس دادین !» صفورا بیدار میشه :« استاد !!!!مگه این فصلی که می خواین درس بدید همون کمیت آماری نیست ؟» استاد :« بله !» صفورا ( با داد ):« خب پس چرا می خواین درس بدید؟ » استاد : شما بلدی این فصل رو ؟» صفورا :« نه ! » ************* کلاس اصول اصلاح - یه روز دیگه استاد :« این خانوم که سر کلاس همه اش می خوابه !» من و بهار :« استاد ایشون اینجوری تمرکز می کنه !» ************** همون کلاس یه روز دیگه استاد درس می ده من و شاپرک صفحه کتاب رو پیدا نمی کنیم ! صفورا بیدار می شه :« صفحه ۲۷۳ !»
****************** یکشنبه - ساختمان گروه زراعت صفورا :« استاد شما سه شنبه دانشگاهین ؟ استاد :« نه .» صفورا :« فردا چطور ؟» استاد :« بله !» صفورا :« پس فردا چی ؟» استاد :« پس فردا سه شنبه است دیگه !» ************* بازدید - اتوبوس وسط راه وا می ایسته صفورا :« استاد ........» استاد :« شما باز می خوای غر بزنی ؟؟؟؟!!!!!»
صفورا جون میلادت را که همزمان با ایام مبارک ولنتیاین گردیده است ارج می نهیم و برایت بهترین آرزوها را آرزو می نماییم دخترم !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/11/24ساعت 8:13 توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی |
|
![]() به این می گن یه غذای جا افتاده و مغذی!!
پر از کالری های مفید و پر انرژی!
اسمشم هست کتلت با سس کپک!
این غذا رو فقط می تونید از منوی مربوط به خوابگاه دانشجویی سفارش بدید!
محل طبخش هم یخچال می باشد!
البته یکم صبر و تحمل می خواد تا آماده بشه!
فکر کنم این غذا حدودا یکی دو ماهی طول کشید تا جا بیفته!
.
اگه شما هم از این غذاها میل دارید لطفا چند ماه زود تر سفارش بدید
.
.
.
با تشکر از سر آشپزین محترم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/11/18ساعت 13:24 توسط پارندا |
|
|
امروز خیلی اتفاقی من و واتسون به کشف اسم جدید تابالوگا نائل شدیم. بزرگان ( ۳۵ سال به بالا ) به تابالوگا می گن : گردالوی دانش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اگه قراره تابالوگا تو بهشت باشه همون ارسالی از جهنم بهتره! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/11/14ساعت 8:34 توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی |
|
|
-:« بدین وسیله اعلام می دارد مامور مخفی حاکم بزرگ میتی کمون ... نه ببخشید ... فرستاده مخصوص حاکم بزرگ ... جناب وزیر اعظم اعلام می دارد ... لنگه کفش بلورین ... » -:« خلاصه کن !!!!!» -:« به دستور پسر حاکم لنگه کفش بلورین ...» -:« خلاصه تر !!!!!!!!!!!!» -: « اوکی ...
HAPPY BIRTHDAY نام : جمانه کنیه : شیخنا سن : نا معلوم ( هیشکی نمی دونه !!!!!!) تاریخ تولد : همین امروز ! HAPPY BIRTHDAY
شیخنا تولدت گلباران باد ... تو همچو نوری بر تاریکی های جهالت ما تابیدی و به ما آبان را بهتر شناختاندی! اکنون که از روز دیدار سالها می گذرد ... در جوخه ی دانشگاه می نشینیم هنوز !!!! این میلاد با سعادت را به کلیه اهالی وبلاگها ، بخصوص انجمن بهمن رزمفری ها تبریک و تهنیت عرض می نماییم. در پایان شعری تقدیم می دارم به حضور سبز شیخ !!! باشد که مقبول افتد...
جمانه ، جمانه دلم آروم نداره جمانه ، جمانه خزون شهر ما با تو ، بهاره ، الناز ، پارندا ، مهدیه ، فرزانه ، شاپرک ،فاطمه ، صفورا ، نسرین ، نینا ، معصومه ، دوستان خوب آدمیزاد ( منهای تابالوگا )
همیشه بهاره ! ارسالی از رواق ۱+۱۲ بهشت اعلی
*پارندا جون ببخشید من زود پست گذاشتم ... * سفارشات انواع تبریک تولد پذیرفته می شود !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/11/11ساعت 8:3 توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی |
|
|
روزي هوشنگ شاه با همراهانش در كوهي ميرفتند. ناگهان چيزي دراز و تيره و سياه رنگ ديد كه ماري بود و هوشنگ سنگي گرفت و سوي مار پرتاب كرد كه آنرا بكشد. سنگ به سنگ ديگري برخورد كرد و چون هر دو سنگ چخماق بود جرقهاي پديدار شد و به بوته گرفت و مار فرار كرد .از اين رويداد هوشنگ شاه شادمان شد و خداوند را نيايش كرد كه راز آتش را به او آشكار كرده است . دهم بهمن ماه را به نشانه گراميداشت اين اتفاق جشن ميگيرندو آن را جشن سده می نامند. آتش متعلق به مردم سرزمين ايران است، چه توسط هوشنگ يا هر اسطوره ديگر ايراني كشف شده باشد، به هر حال متعلق به اين مردم است و به عنوان يك جشن ملی مطرح است. برخي نيز گويند: چون صد روز از زمستان بزرگ ميگذشت، ايرانيان جشن سده را برپا ميكردند(زمستان بزرگ از اول آبان ماه در تقویم امروزی شروع می شده) آنان معتقد بودند كه در این روز اوج و شدت سرما سپري شده و اين پديده ی نابساماني و سكون كه از كردار اهريمن است، توان و نيرويش رو به زوال است. پس همگان در دشت و صحرا گرد آمده و تلي بزرگ از خار و خس و هيزم فراهم ميكردند و با فرارسيدن تاريكي شب ميافروختند و اعتقاد داشتند كه اين جلوه گاه فروغ اهورايي، بازمانده سرما را نابود ميكند. گردآوري اين بوتهها فريضهاي عموميمحسوب ميشود. نخستين بار در زمان ساسانيان بود كه كاربرد تل بزرگي از آتش در جشن سده متداول شد. در روزگار قديم چون جشن سده فرا می رسید مهمترين مراسمي را كه معمول ميداشتند و از دير باز تا كنون نيز برجاست آتش افروزي بوده است.آتش افروزي كه اساسا شكوه و جلال جشن سده بر آن استوار بوده و هست در پايان روز دهم و شب يازدهم انجام ميگرفت. پادشاهان و بزرگان و مردمان ديگر هر يك به فراخور حال خود به تهيه هيزم و خار و خاشاك بويژه چوب گز ميپرداختند و كوههها و پشتههايي بلند از آنها ميساختند و آتش ميزدند. اين آتش افروزي بحدي زياد بود كه فروغ آن از فرسنگها مسافت ديده ميشد. مژده كه جشن سده آمد كنون گشت زمستان همه جا لاله گون آتش جشن سده را برفروز آتش خشم دل خود را بسوز كندر و اسپند در آن دود كن كينه و قهرت همه نابود كن دور بيانداز خرافات را كم بنما بار مكافات را
پ ن ۱: نویسنده ی پست پارندا می باشد. سوال نفرمایید!
پ ن ۲: فردا تولد جمانه جونه! پس تولدت پیشاپیش مبـــارک!
پ ن ۳: امتحانا که تموم شده پس چرا اینجا هنوز سوت و کوره؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/11/10ساعت 14:57 توسط پارندا |
|
|
برگ نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| قصه از كجا شروع شد |
-------------------------------------
سلام ------------------------------------- ما یه مشت آدمیزادیم که حوادثی بس غریب سرنوشتمونو بهم گره زد ... ستاره هامون جفت اومد و دوستیمون آبنبات کشی شد ... در این راستا مراتب احترام و سیمرغ بهمن رزمفریها رو تقدیم می کنیم به : دختری فرهیخته بنام عظیمه ! پسر دایی هایپر بهاره ! شوهر عمه مرحوم بانو چویی ! کتاب چگونه بیل بزنیم ه جمانه ! دست کش بنفش های الناز خوشگله ! همکاری بانو هن در کلاسهای ماشین آلات ! شیخ النجوم " پارندا " و کلیه دوستان و همکارانی که با ما همراه بودند بخصوص تابالوگای مهربان !!!!!!!! که در ایجاد این دوستی و پیوند فجیع نقشی بس اساسی داشتند ! اینجا یه انجمن آبانی ها داریم ... که هرگونه صحبت در این مورد پیگرد غیر قانونی داره ... ------------------------------------- غروبها که میشه روشن چراغها ميان از مدرسه خونه كلاغها ياده حرفهاي اون روزت ميافتم كه تا گفتي به جون و دل شنفتم ... عجب غافل بودم من اسيره دل بودم من اسيره دل نبودم اگه عاقل بودم من ... غروبها برمی گردن باز كلاغها بيادم باز مياد اون كوچه و باغها هنوز تو اون كوچه رو اون اقاقي دلی که کنده بودیم مونده باقی ... عجب غافل بودم من ... يادت مياد به من گفتي چيكار كن گفتي از مدرسه امروز فرار كن فرار كردم من اونروز زنگه آخر نرفتم مدرسه تا سال ديگر ... عجب غافل بودم من اسیر دل بودم من اسیر دل نبودم اگه عاقل بودم من ... |
| مراقبات يوميه |
|
شکلک مکتوب آونگ خاطره های ما مطبخ خاله خانم وبلاگ کامران نجف زاده کد موزیک برای وبلاگ میز غذا صورتحساب آخرین دوره تلفن همراه آپلود عکس اسپرانتو زبان دوم برای همه آرشیو پیوندهای روزانه |
| كاتبان |
|
روح پر فتوح مرحوم بانو چویی بهار جمانه پارندا بانو هن فرزانه الناز همه تبعیدی ها |
|
RSS
|