تبليغاتX
از نسل آدمیزاد
خرداد آید پیاپی ، میوه های گوارا
 

من کلا قرار بود یه جریان دیگه تعریف کنم که جمانه سفارش کرده بود ...

ولی از اونجایی که هر کاری کردم نتونستم بنویسم و شیخنا هم رفت خوابید و

 کلا الان صفورا و من گیر دادیم به ازدواج - و می خواهیم بدونیم چرا شیخنا ازدواج نمی کنه

( پایان جمله معترضه )- این پست را می نگاریم :

......................................................................

خواهر جون ترم ۳ ما ۰.۲۵ نمره می خواستیم که وارد عصر مشروطه نشیم !!!!

قصد نمودیم نمره امار خویش از ۱۵.۵ به ۱۵.۷۵ ارتقا بخشیم ...

راهرو کلاسها خیلی شلوغ بود منم واستادم پشت در دفتر استاد که دیدم وای ....

آقای معدل ۱۷ کلاس  ...

گفت :« شما که درستون خوبه...معدلتون بالای ۱۶ شد؟»

:« نخیر... ۰.۲۵ بهم بده مشروط نمی شم...شما چرا اینجایین؟»

-:« من آمار افتادم!!!»

....  اینم بلاخره افتاد!!!

میگه :« دفتر دکتر ... رفتین برای نمره ؟» ... میگم نه...

میگه :« زن نداره....»

برق از سرم می پره:« چرا زن داره... »

:« من به زنش چیکار دارم؟؟؟ می گم ضرر نداره!!!»

...


ارسالی از بهشت معلق شداد( بازدید علمی بود عزیزم.... خودمان ساکن بهشتیم !) 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/29ساعت 0:16  توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی | 
 

فردی از عشیره ی نه چندان اقربین چندی پیش ما را چنین گفتی :

که دایی دارمی که چندی است سنین ۸۰ پر کردی  و از مال و مکنت دنیا بهره ای داشتی در خور ،

و سال هاست در بلد استکبار جهانی سکنی گزیدندی !

پس چون اولادش هر کدام به سامان رسیدندی و از بهر خویش سرزمینی برگزیدندی همسرش به

دیار باقی شتافی .

پس دایی به خاک وطن بازگشتی و اقوام به دست بوسی وی آمدندی ...

در آن میان خواهرزاده همسر مرحومه مغفوره خویش بدیدندی که بیوه بودی و ۶۰ سالی داشتی

و او نیز همه ی فرزندان به همسری پسرهای حاکم بزرگ و دخترهای شاه پریان در آورده بودندی ...

پس از او بپرسیدندی : شما با این وجاهت و نجابت چرا مجددا ازدواج نکردندی ؟

خواهرزاده پاسخ بدادی : اگر فرد مناسب یافت گشتی ازدواج خواهمی کردی !

پس دایی بگفتی : به به چه خانم متشخصی !! آیا به نظر شما من مناسب بودندی ؟؟؟؟

خواهرزاده پاسخ بدادی : شما که خیلی مناسب بودندی ...

...

پس آن دو مرغ عشق ازدواج کردی و به خارج دور رفتی از برای honey moon

...

یاد بگیرید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

همچنان ارسالی از اعماق بهشت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/19ساعت 6:33  توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی | 

 

 

یه مهمونیه !!!!!!!!!!!!!!!!!!

این مهمونی به مناسبت

   همزمانی میلاد شخنا با ما ( ۱۲ فروردین )

در اتاق ۱۴۰۸ هتل دلفین برگزار می شه !!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

پ.ن :

این شعر تقدیم به شیخنا :

You're the hero just for you and me

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/12ساعت 20:16  توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی | 
 

مهدی جان آمدی که آبان را با اسفند آشتی باشد

مهدی جان

باز هم تولدت رو به مامان و بابات و خاله های جوخه ای تبریک می گم

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/10ساعت 21:39  توسط جمانه | 
 
برگ نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
قصه از كجا شروع شد
-------------------------------------
سلام
-------------------------------------
ما یه مشت آدمیزادیم که حوادثی بس غریب سرنوشتمونو بهم گره زد ...
ستاره هامون جفت اومد و دوستیمون آبنبات کشی شد ...
در این راستا مراتب احترام و سیمرغ بهمن رزمفریها رو تقدیم می کنیم به :
دختری فرهیخته بنام عظیمه !
پسر دایی هایپر بهاره !
شوهر عمه مرحوم بانو چویی !
کتاب چگونه بیل بزنیم ه جمانه !
دست کش بنفش های الناز خوشگله !
همکاری بانو هن در کلاسهای ماشین آلات !
شیخ النجوم " پارندا "
و کلیه دوستان و همکارانی که با ما همراه بودند
بخصوص تابالوگای مهربان !!!!!!!!
که در ایجاد این دوستی و پیوند فجیع نقشی بس اساسی داشتند !
اینجا یه انجمن آبانی ها داریم ... که هرگونه صحبت در این مورد پیگرد غیر قانونی داره ...

-------------------------------------
غروبها که میشه روشن چراغها

ميان از مدرسه خونه كلاغها

ياده حرفهاي اون روزت ميافتم

كه تا گفتي به جون و دل شنفتم

...

عجب غافل بودم من

اسيره دل بودم من

اسيره دل نبودم

اگه عاقل بودم من

...

غروبها برمی گردن باز كلاغها

بيادم باز مياد اون كوچه و باغها

هنوز تو اون كوچه رو اون اقاقي

دلی که کنده بودیم مونده باقی

...

عجب غافل بودم من

...

يادت مياد به من گفتي چيكار كن

گفتي از مدرسه امروز فرار كن

فرار كردم من اونروز زنگه آخر

نرفتم مدرسه تا سال ديگر

...

عجب غافل بودم من

اسیر دل بودم من

اسیر دل نبودم

اگه عاقل بودم من

...


مراقبات يوميه
شکلک
مکتوب
آونگ خاطره های ما
مطبخ خاله خانم
وبلاگ کامران نجف زاده
کد موزیک برای وبلاگ
میز غذا
صورتحساب آخرین دوره تلفن همراه
آپلود عکس
اسپرانتو زبان دوم برای همه
آرشیو پیوندهای روزانه
مجمع الديوان اوان جواني
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
كاتبان

روح پر فتوح مرحوم بانو چویی
بهار
جمانه
پارندا
بانو هن
فرزانه
الناز
همه تبعیدی ها
محافل ياران باوفا
تخته پاک کن نمدی (آتیس)
نوشته (ایلیا)
چشمهای خیس(شب پره)
برکه دوبووار( فرزانه)
تجربه های آزاد(مسعود)
نگارین(شاذه)
رافائلو و گالکسی
جواهری در قصر*یانگوم*
رفتی حاجی حاجی مکه(اطلس)
تبسم بهار(تبسم)
بهترین دانلودها
اینجا میتونه یه خونه باشه(مهدی)
معلم شيمي(رحمان)
...روزهای صدفی...(صدف)
عشق رو از چشام بخون(محمد)
خبرگیری(رضا)
مثل پولک،شیرین و خوشمزه
راز سکوت(ارسلان)
اگه نمیخوای بخندی نیا تو !!!
انجمن علمی زراعت و اصلاح نباتات
Sniper2
این تریبون من است(مجید شر)
فرار (هموطن)
لنگه جوراب سوراخ(leon)
کافه پیاده(شیرین)
شاپرک(مینا)
آرتین و آرتینا
خاطرات تحصیل در کانادا(محمد لطیفی)
...آلوچه...
امید
فعلا یک عدد ژاله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM