![]() |
![]() |
|
| خرداد آید پیاپی ، میوه های گوارا |
|
یاالله ... یا الله ... هیشکی بی حجاب نباشه ها !!!!!!!!!!! خواهر جون روز قبل از دیروز سر راه دیدیم که آقاهه ای با سیبیل کلفت و قد و قواره خیلی مهندسی و با یه رخش آبی نیسان فام ، همچی یه وری واستاده سر خیابون و خیلی با کلاس هندوانه اناناسی می فروشه ! ما هم عین نل و بابابزرگش پولهامونو شمردیم و به یمن ۶۰۰۰ تومان وجه نقدمون همچی با ترس و لرز صبر کردیم بقیه اقشار زانتیا دار و پرادوسوار و راننده پیکان پشت ماکسیما ، هندوانه بخرن برن و ما اندازه ی وسعمون برا خانوم بچه ها خرید کنیم ! ... سرتو درد نیارم خواهر ... بعد از کلی چک و چونه و سفارش به فروشنده ، یه هندونه خریدیم ۵۰۰۰ تومان ... که بعدش من و گوجه دیدیم ااااا ... هندونه ه انگار اسید ریخته یه ورش سوراخه ! ما هم دوباره چارقدمونو مرتب کردیم و خیلی آروم به اقاهه گفتیم اینو عوض کن که طرف گفت :« آره ... خودم دیدیم ... عیب نداره ... ببرش !» که در اینجا ما مجبور شدم یه کم خشن تر باشیم ! ... در منزل همه گی درباره این عمل افتخار امیز صحبت کردن !!!!! و ما رسما مطمئن بودیم هندوانه اناناسی مزه اناناس میده !!!!!!! که البته زهی خیال باطل ... زهی تصور محال !!!!!!! کلا مزه هندوانه می داد ... و ما خیلی نتیجه اخلاقی گرفتیم ... البته همه از ما تشکر کردن که با این خرید به علم و دانش خویشان افزانیدم ! ... و در اخر ما توانستیم با خیال راحت به ابوی بگوییم که لنت ترمز گوجه مشکل داره و مرتب سوت می زنه ! این بود انشای من ... پ.ن : در پایان شایان ذکر است که بگوییم بانو جمی هیچ گونه ربطی به ما و خاندان محترممان نداره ! در ضمن ما از جان هوگو ( حالا اسمشو نمی دونم ) همون بچه پرروه که واسه من الان ارباب شده بیزاریم و اون یکی آقاهه که دزد دریایی است را بسیار دوست می داریم ! همینه که هست !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/02/30ساعت 22:40 توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/02/25ساعت 23:0 توسط جمانه |
|
|
دی ( دیشب ) در عالم خواب به جنگلی ممنوعه فرود آمدی ، از قضا در دانشگاه خودمان ... پس با شیخنا به اکتشاف بر آمدی که به ناگه شیخنا جمانه غیب شدندی ... یعنی یه جورهایی گم شدی ... در جستجوی وی به هر سو روانه گشتی اما شیخ نبودی که نبودندی ... در خواب بسیار گریستی که چرا از موهبت همراهی شیخنا به ناگه محروم گشتی ... به دفتر دکتر بزرگ لطفی الادب رفتیم و از ایشان مدد جستندی که چون دانم و دانی ایشان بسیار مودب هستندی گفتندی به من چه ؟؟؟؟؟ به خیلی ها گفتی که شیخنا در جنگل گم گشتندی و از همه کمک خواستی ولی هیچ یک ما را یاری ننمودی ... پس تصمیم گرفتی که به ۱۱۰ زنگ زدی که یکی از اقربا ما را گفتی تابالوگا خواهدت کشتی اگر فهمیدی تو به ۱۱۰ زنگ زدندی ... ما نیز گفتی خب شیخنا شاید خود دلش خواسته گم شودی !!!!!!!!!! چندی گذشتی و ما همچنان می گریستی که اخر گفتی همان به ۱۱۰ می زنگیم گور ... تابالوگا ( ببخشید !!!!!!) که به ناگه عینهو آخر کارتون افسانه ی توشیشان ! شیخنا از جنگل بیرون آمدی و گفتندی : رفته بودی وب یکی از بچه ها را ببینمی .... ما در عالم خواب بسیار از خود فرهنگ نشان دادی و از شدت خوشحالی که دنیا هنوز از حضور شیخنا بهرمند هستندی خرسند گشتی و باز هم گریستی ... که ناگه از خواب برخاسته و یادمان افتادندی که شیخ در خواب هم دست از سر روح پر فتوح ما و ای دی اس ال و چت و وب بر نمی دارد .... اکنون ما عصبانی هستندی ! پ.ن : من دیگه ۱۰۰۰ سالمه جمانه ... دست از سر من بردار !!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/02/19ساعت 16:37 توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی |
|
|
شنیدین امسال کم آبی ه؟ امسال همین طور که از بهارش پیداست کم آبی است و خشک سالی و این حرفها شما برای کمک به این قضیه و رفع بحران کم آبی چیکار کردین؟ چه راهکاری تو ذهن دارین؟ حمید مصدق می گه: "من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه بر می خیزند من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد؟ " من که فکر کردم اگه هر نفر فقط یک دقیقه زودتر از حمام بیرون بیاد کلی صرفه جویی میشه اینطور نیست؟ خودم که ۲ هفته ست دارم بهش فکر می کنم و به رکوردهای خوبی تو زمینه سرعت رسیدم شما چیکار کردین؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/02/16ساعت 21:18 توسط جمانه |
|
![]() ![]() ![]()
آخی نازی از اینها خورده نگیرین آخه خیلی ذوق زدن آخه امروز تولد وبلاگمونه
وبلاگمون قراره به مناسبت تولد وبلاگمون یه چت عمومی بگذاریم ! ۵ شنبه شب ساعت ۲۲ به وقت تهران !!!!!!!!!!!!!!!!!! همه بیایید....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/02/11ساعت 6:0 توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی |
|
|
تهران نمای خارجی شاید هم داخلی!
من و الناز و بانو رفتیم تو یک موبایل فروشی چند تا گوشی رو از نزدیک ببینیم آقای فروشنده:شما دانش آموزید دیگه -:
جوخه نوشت۱: تولد وبلاگمون تو روز کارگر واقع شده ٬این یعنی ما خیلی سخت کوشیم جوخه نوشت۲:تولد وبلاگمون یک روز قبل از روز معلم ه یعنی ما با این کارمون رفتیم به استقبال این روز ٬یعنی وبلاگمون خیلی آموزندست جوخه نوشت ۳:باز هم تولد وبلاگمون ٬ چند روز قبل از روز ملی پرورش استعداد های درخشان ه ٬این یعنی ما خیلی باهوش می باشیم جوخه نوشت ۴:باقی برداشتها با شما |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/02/08ساعت 0:11 توسط جمانه |
|
|
یک چنین روزی بود گمونم امروز یادش رو زنده کردیم سال قبل تو یک چنین روزهایی تو جوخه نشستیم و یه هو تصمیم گرفتیم این وبلاگ رو بسازیم خرد خرد از این شاخ و برگها به نوک گرفتیم و این خونه تو ۱۱ اردیبهشت رسما قابل سکونت شد.اولش فقط من بودم و بانو و بهاره اما هی به اعضای خونوادمون اضافه شد و تنظیم جمعیت رو از یاد بردیم تعجبی هم نداشت آخه واحدش رو پاس نکرده بودیم همین طور گذشت و گذشت تون این مدت من با خیلی ها دوست شدم ٬ با خیلی ها که دوست بودم دیگه دوست نیستم ! خیلی ها دیگه من رو فراموش کردن ٬ خیلی های دیگه خیلی خیلی دوستم دارن خلاصه این که زندگانی می کنیم فعلا هیچ تصمیمی واسه جشن تولدش نگرفتیم ایشالا با کمک شما یه جشن خوب و رویایی براش می گیریم با تشکر بانو جمانه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/02/04ساعت 21:16 توسط جمانه |
|
|
برگ نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| قصه از كجا شروع شد |
-------------------------------------
سلام ------------------------------------- ما یه مشت آدمیزادیم که حوادثی بس غریب سرنوشتمونو بهم گره زد ... ستاره هامون جفت اومد و دوستیمون آبنبات کشی شد ... در این راستا مراتب احترام و سیمرغ بهمن رزمفریها رو تقدیم می کنیم به : دختری فرهیخته بنام عظیمه ! پسر دایی هایپر بهاره ! شوهر عمه مرحوم بانو چویی ! کتاب چگونه بیل بزنیم ه جمانه ! دست کش بنفش های الناز خوشگله ! همکاری بانو هن در کلاسهای ماشین آلات ! شیخ النجوم " پارندا " و کلیه دوستان و همکارانی که با ما همراه بودند بخصوص تابالوگای مهربان !!!!!!!! که در ایجاد این دوستی و پیوند فجیع نقشی بس اساسی داشتند ! اینجا یه انجمن آبانی ها داریم ... که هرگونه صحبت در این مورد پیگرد غیر قانونی داره ... ------------------------------------- غروبها که میشه روشن چراغها ميان از مدرسه خونه كلاغها ياده حرفهاي اون روزت ميافتم كه تا گفتي به جون و دل شنفتم ... عجب غافل بودم من اسيره دل بودم من اسيره دل نبودم اگه عاقل بودم من ... غروبها برمی گردن باز كلاغها بيادم باز مياد اون كوچه و باغها هنوز تو اون كوچه رو اون اقاقي دلی که کنده بودیم مونده باقی ... عجب غافل بودم من ... يادت مياد به من گفتي چيكار كن گفتي از مدرسه امروز فرار كن فرار كردم من اونروز زنگه آخر نرفتم مدرسه تا سال ديگر ... عجب غافل بودم من اسیر دل بودم من اسیر دل نبودم اگه عاقل بودم من ... |
| مراقبات يوميه |
|
شکلک مکتوب آونگ خاطره های ما مطبخ خاله خانم وبلاگ کامران نجف زاده کد موزیک برای وبلاگ میز غذا صورتحساب آخرین دوره تلفن همراه آپلود عکس اسپرانتو زبان دوم برای همه آرشیو پیوندهای روزانه |
| كاتبان |
|
روح پر فتوح مرحوم بانو چویی بهار جمانه پارندا بانو هن فرزانه الناز همه تبعیدی ها |
|
RSS
|