![]() |
![]() |
|
| خرداد آید پیاپی ، میوه های گوارا |
|
سلام
خیلی وقت بود می خواستم یه پست بزارم یا حسش نبود یا وقتش یا ... حالا چند تا بهونه دارم البته قبلا هم بهونه هایی بود مثلا می خواستم بیام و بگم نادر ابراهیمی دیگه در جمع ما نیست٫من که نمی فهمیدم چی می گه اما اون کسایی که می فهمیدن می گفتن قلم خوبی داره.
دیروز هم که درگذشت دکتر شریعتی بود شاید: " حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گویم و حرفهایی است برای نگفتن که هرگز ٬ سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند."
راستی جشن نفس هم بود "هرکس که نفسی را حیات بخشد مانند آن است که همه مردم را حیات بخشیده است." سوره مائده آیه ۳۲ عکس های جشن امسال رو هم می تونین اینجا ببینین.
دانشگاه زنجان رو که دیگه می دونید نه؟ اینجا وبلاگش ه. واقعا متاسفم. این مسائل متاسفانه درحال افزایش ه و همه جا و تو همه دانشگاه ها هم دیده می شه!
این همه بهونه راستی من دنبال کدوم یکی بودم؟ مواظب خودتون باشین مهربونی رو هم فراموش نکنین
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/03/30ساعت 20:49 توسط جمانه |
|
|
تغییر نام می دهیم به مرحومه ننه لطیفه ی آمرزیده
دوباره نوشت : نمدونم چرا اصلا از اخلاقیات و ادبیات و قربون صدقه های ننه لطیفه آمرزیده ، عیال خدا بیامرز آسد ( آقا سید ) ممصادق میراب ، با اون همه نوه و نتیجه و خونه باغی سرچشمه ، که هیژدهم ماه خونه اش روضه داشت و آخر هر ماه واسه بلکه آمرزیده شدن روح آقاشون ، آش رشته می پخت و می داد منوچهر ( نوه پسر بزرگه اش ! ) ببره دم خونه زری خانم ، تا به این بهونه دخترش منیژه رو ببینه و بعد از اینکه برگشت تا ماه بعد وقتی ننه لطیفه برای پسر کوچیکه اش ( فریدون ) که تو فرنگ بود سبزی و انجیر خشک می کرد ، این منوچهر هم بشینه لب حوض و بره تو لک که چرا آمیز مش صفر نائب حجره دار ، شوهر زری خانم که تو بازار عطاری داشت و زری خانم هم عیال عقدی چهارمش بود ، دخترش رو بهش نمی ده ! و اونوقت ننه لطیفه تکیه می داد به مخده و از سماور همیشه قل قلش ، دو تا چایی پررنگ تو استکان لب طلایی کمر باریک می ریخت و می گذاشت تو سینی کنار قندون پولکی که از زیارت ۴ سال پیشش خریده بود ،و زبون می گرفت به نصیحت و نقدا واسه سیصد هزارمین بار جریان خواستگاری خودش رو تعریف می کرد که وقتی آسد ممصادق برای ۲۹امین بار اومده بوده خواستگاریش پدر خدابیامرش که قزاق بوده با تفنگ سر پر دنبالش کرد ، رو تعریف می کرد و اشک تو چشماش حلقه می زد و وقتی به خودش می یومد می دید شیر سماور باز مونه و کاسه زیر سماور داره لبریز می کنه ، اصلا خوشم نمیاد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تا حالا دقت نکرده بودم ننه لطیفه چه روحیه لطیفی داره !!!!! یه ذره بدجنسی تو وجودش نیست خدا رحمتش کنه!!!! البته آمرزیده که هست .... شیخنا ... شاید مرا نامی دیگر باید...بیاب از برایمان !!!!!
نتیجه اخلاقی : ننه لطیف طرفدار تبعیض جنسی بوده ... چون اصلا به اون ۵ تا دخترش ارج نمی نهاده ... همه اش به فکر پسرها و نوه های پسری بوده !!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/03/14ساعت 16:19 توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی |
|
|
:« ادبیات تو خیلی زبره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!» نه شما بگید ادبیات من زبره ؟؟؟؟؟؟ من که انقده مهربونم ... انقدر خوبم ... انقدر ماهم !!!!!! ... تازه می خواستم تشکر کنم که پارندا و شیخنا و بهار و الناز من رو بعوان الف خودشون انتخاب کردن ... از اون مهربونیم که کامنت گذاشت ممنونم ...عزیزم تو هم همیشه الف تا ی ه منی پ.ن : ( یه بازی که به شخص الف که دوستش دارید نزدیک و از شخص ب که دوستش نمی دارید دور می شید !) نتیجه : زین پس مهربان می شویم ... اسمم رو هم عوض می کنم ... می گذارم ...حالا نمی دونم ... یه اسم خیلی مهربون می گذارم ...ادبیاتم هم می شه سرشار از الهی قربونتون برم ... فداتون بشم ، سایه عالی مستدام ... وای ماشالله شوما نور هم هستین ، سایه ندارین که زیر سایتون باشیم !!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/03/07ساعت 19:14 توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی |
|
|
زندگانی شعری است که تو باید بسرایی آن را یا بخوانی آن را بشنوی آن را نیز دست کم باید آن را تحسین کنی تا از این راه به اردوی ترنم و طراوت برسی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/01ساعت 15:53 توسط جمانه |
|
|
برگ نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| قصه از كجا شروع شد |
-------------------------------------
سلام ------------------------------------- ما یه مشت آدمیزادیم که حوادثی بس غریب سرنوشتمونو بهم گره زد ... ستاره هامون جفت اومد و دوستیمون آبنبات کشی شد ... در این راستا مراتب احترام و سیمرغ بهمن رزمفریها رو تقدیم می کنیم به : دختری فرهیخته بنام عظیمه ! پسر دایی هایپر بهاره ! شوهر عمه مرحوم بانو چویی ! کتاب چگونه بیل بزنیم ه جمانه ! دست کش بنفش های الناز خوشگله ! همکاری بانو هن در کلاسهای ماشین آلات ! شیخ النجوم " پارندا " و کلیه دوستان و همکارانی که با ما همراه بودند بخصوص تابالوگای مهربان !!!!!!!! که در ایجاد این دوستی و پیوند فجیع نقشی بس اساسی داشتند ! اینجا یه انجمن آبانی ها داریم ... که هرگونه صحبت در این مورد پیگرد غیر قانونی داره ... ------------------------------------- غروبها که میشه روشن چراغها ميان از مدرسه خونه كلاغها ياده حرفهاي اون روزت ميافتم كه تا گفتي به جون و دل شنفتم ... عجب غافل بودم من اسيره دل بودم من اسيره دل نبودم اگه عاقل بودم من ... غروبها برمی گردن باز كلاغها بيادم باز مياد اون كوچه و باغها هنوز تو اون كوچه رو اون اقاقي دلی که کنده بودیم مونده باقی ... عجب غافل بودم من ... يادت مياد به من گفتي چيكار كن گفتي از مدرسه امروز فرار كن فرار كردم من اونروز زنگه آخر نرفتم مدرسه تا سال ديگر ... عجب غافل بودم من اسیر دل بودم من اسیر دل نبودم اگه عاقل بودم من ... |
| مراقبات يوميه |
|
شکلک مکتوب آونگ خاطره های ما مطبخ خاله خانم وبلاگ کامران نجف زاده کد موزیک برای وبلاگ میز غذا صورتحساب آخرین دوره تلفن همراه آپلود عکس اسپرانتو زبان دوم برای همه آرشیو پیوندهای روزانه |
| كاتبان |
|
روح پر فتوح مرحوم بانو چویی بهار جمانه پارندا بانو هن فرزانه الناز همه تبعیدی ها |
|
RSS
|