![]() |
![]() |
|
| خرداد آید پیاپی ، میوه های گوارا |
|
اگر شب ها همه قدر بودی شب قدر چه بی قدر بودی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/06/31ساعت 12:50 توسط جمانه |
|
|
حضرت علی (ع): روزه قلب بهتر از روزه زبان است وروزه زبان بهتر از روزه شکم است.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/06/31ساعت 0:4 توسط جمانه |
|
|
عجیب مجذوب این مجموعه "صاحبدلان" ام که شبها ساعت ۱ از شبکه یک پخش می شه. این مجموعه همون زمان هم که تازه تولید و پخش می شد سریال محبوب من بود الان هم هست. تا حالا که هیچ مجموعه تلویزیونی به خوبی و قشنگی و واقع پزیری این مجموعه ندیدم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/06/28ساعت 13:52 توسط جمانه |
|
|
چند روز قبل رفتم بانک؛از این بانک دولتی ها از همون ها که ۱۰۰ تا شماره بانک خصوصی رد بشه تازه یک شماره از اونها رد می شه
حالاباید چند نفر رو از رو صندلی بلند کنم،صندلیشون رو جا به جا کنم تا بتونم در رو باز کنم و رد شم و برم اون طرف و رو صندلی بشینم و با خیال راحت کتابم رو بخونم حالا این که به مردم بفهمونم بابا این صندلی ها برای من و شماست خودش باز کلی داستانه این قده این مردم ما فهیم و دوست داشتنی و به قول اون اس ام اس هفته دولت همراه اول اینقده "دولتیار" ان که نگو می گم لطفا بلند شین این صندلی ها روجا به جا کنم یکی شون می گه این صندلی ها به هم وصلن -: می دونم شما بلند شین من خودم جا به جاش می کنم مرحله بعد دارم این در رو باز می کنم که یه عده -: دست نزن ؛ نباید این در رو باز کرد -: بابا من خودم دیدم از اینجا باز می شه، تازشم این آقاهه خودش گفت بعد که خیال این یکی ها رو راحت کردم و در رو باز کردم،نوبت این بود به اون یکی ها اجازه جلوس بدم بعد هم که دیگه بعد از جا به جا کردن چند تا صندلی راهو باز کردم تا برم بشینم و کتابم رو بخونم. تازه بعدش هم جالبه این صندلی ها خالی شدن ها اما بعضی ها فکر می کردن چون قبلا مال یه قسمت دیگه بوده و چون کار اونها مربوط به اون قسمت نمی شه نباید اونجا بشینن واقعا که همشون حقشون ه تو سری خور باشن؛ آخه خودشون می خوان ای مردم دولتیار تلاش شما شایسته تقدیر ه پ.ن: تو این وبلاگ یه چیزهایی در مورد موبایل گفته نظر شما چیه؟ موبایل خوبه؟ بده؟ ضررش بیشتره یا منافعش؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/06/27ساعت 16:8 توسط جمانه |
|
|
وصيت نامه یک انسان لاابالی نوشته ابوالقاسم حالت
طنز نويس معروف مجله هاي توفيق و گل آقا با تخلص خروس لاري: بعد مرگم نه به خود زحمت بسيار دهيد
نه به من برسر گور و کفن آزار دهيد نه پي گورکن و قاري و غسال رويد
نه پي سنگ لحد پول به حجار دهيد به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسي
که بدان عضو بود حاجت بسيار دهيد اين دو چشمان قوي را به فلان چشم چران
که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهيد وين زبان را که خداوندِ زبان بازي بود
به فلان هوچي رند از پي گفتار دهيد کله ام را که همه عمر پر از گچ بوده است
راست تحويل علي اصغر گچکار دهيد وين دل سنگ مرا هم که بود سنگ سياه
به فلان سنگتراش ته بازار دهيد کليه ام را به فلان رند عرق خوار که شد
از عرق کليه او پاک لت و پار دهيد ريه ام را به جواني که زدود و دم بنز
درجواني ريه او شده بيمار دهيد...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/06/24ساعت 15:11 توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی |
|
|
هیچ دقت کردین وقتی یک کار رو چندین و چند بار که انجام می دین دیگه تو انجام دادنش تبحر پیدا می کنین؟
اصلا چرا جای دوری بریم همین خود من،وقتی چندین سال قبل ظرف می شستم خودم رو که هیچ،کل ظرف شویی و زیرش و کمد این طرفی و اون طرفی رو هم خیس می کردم حالا این که یک مسئله و مثال خیلی کوچیکه،اما تو کل زندگی جاری و ساری ه مثلا همین بندگی همین ماه رمضون با این همه فضایل و خوبیهاش میتونه یک تمرین باشه برای من، برای شما برای خوب بودن، برای مفید بودن، برای صبر، برای بندگی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/06/22ساعت 21:28 توسط جمانه |
|
|
یا شیخ ... تویی تو مذهب من ... من تو رو می پرستم ... یا شیخنا ... فی الواقع در حال که رویای شما را خواندیدندی یاد اوردندی که ظهر همین امروز خواب دیدی که با شوما و پیر بهار و شاپرک در ایرپورت خارجه ی دور هستی و در رکاب شوما عازم سفر ...شوما و پیر بهار از پله برقی تندی پایین رفتندی و ما نیز داشتیم می امدی که به ناگه میزی بزرگ با اوناع ژله دامنمان از کف ببرد ... تا ما ژله خوردندی و چند شکلات از روی میز برای شوماها برداشتندی و مراقب بودی که دوربین های مملکت استکبار جهانی این ندید بدید بازی ما را ندیدنی ، شاپرک کلی نق زدی ...بعد هم که اومدیم بیاییم دنبال شوما اون پله برقی ها پر آشغال هندونه و میوه بود ( به جان خودم ) الخ لپ کلوم با صفا ... خیلی خاطرتو می خوام عروسک من .. جای ماتیک تو ... اوا ... ببخشید ... این ارواح ممالک لا مذهب اومدن رو لاین ... همین و بگم برات آبجی که نه اینکه مدیوم ما بالاست !!!! و تعریف از خود نباشه ، روحمون هم خیلی پاکه ... نمی دونم چرا اصلا هی میای تو خواب من ... اون دفعه هم که تو جنگل گم شدی من تا پیدات کردم خون به جیگرم شد ... همینه که هست ...
به پیوست لازم می دونم از پیر بهار که به وب اومده سپاسگزاری کنم ... همچنین مراتب احترام شدید خود را نسبت به زوجی از اقوام دور که حدود ۱۵ سال پیش مزدوج شدند و متن کارت عروسی فوق الذکر آنچنان تاثیری بر روح پر فتوح اینجانب گذاشت که همچنان آن شعر نمادین را به یاد داشته و در قلب تک تک اعضای خاندان بزرگ ما حک گردیده و در تمام مراسم رسمی همراه با موج مکزیکی اجرا می نماییم ، مبذول بدارم !!!! و اما شعر :
دو یار با شهامت با هم کرده اند عهد که زندگی نمایند شوما که یار مایی شوما که دوست مایی بر ما منت گذاری به جشن ما بیایی کامی شیرین نمایی
( هرگونه استفاده رسمی و غیر رسمی از این شعر بلامانع بوده و عواقب آن به عهده شخص مصرف کننده خاطی بی فکر می باشد !)
همچنان ارسالی از بهشت اعلی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/06/19ساعت 22:20 توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی |
|
|
برگ نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| قصه از كجا شروع شد |
-------------------------------------
سلام ------------------------------------- ما یه مشت آدمیزادیم که حوادثی بس غریب سرنوشتمونو بهم گره زد ... ستاره هامون جفت اومد و دوستیمون آبنبات کشی شد ... در این راستا مراتب احترام و سیمرغ بهمن رزمفریها رو تقدیم می کنیم به : دختری فرهیخته بنام عظیمه ! پسر دایی هایپر بهاره ! شوهر عمه مرحوم بانو چویی ! کتاب چگونه بیل بزنیم ه جمانه ! دست کش بنفش های الناز خوشگله ! همکاری بانو هن در کلاسهای ماشین آلات ! شیخ النجوم " پارندا " و کلیه دوستان و همکارانی که با ما همراه بودند بخصوص تابالوگای مهربان !!!!!!!! که در ایجاد این دوستی و پیوند فجیع نقشی بس اساسی داشتند ! اینجا یه انجمن آبانی ها داریم ... که هرگونه صحبت در این مورد پیگرد غیر قانونی داره ... ------------------------------------- غروبها که میشه روشن چراغها ميان از مدرسه خونه كلاغها ياده حرفهاي اون روزت ميافتم كه تا گفتي به جون و دل شنفتم ... عجب غافل بودم من اسيره دل بودم من اسيره دل نبودم اگه عاقل بودم من ... غروبها برمی گردن باز كلاغها بيادم باز مياد اون كوچه و باغها هنوز تو اون كوچه رو اون اقاقي دلی که کنده بودیم مونده باقی ... عجب غافل بودم من ... يادت مياد به من گفتي چيكار كن گفتي از مدرسه امروز فرار كن فرار كردم من اونروز زنگه آخر نرفتم مدرسه تا سال ديگر ... عجب غافل بودم من اسیر دل بودم من اسیر دل نبودم اگه عاقل بودم من ... |
| مراقبات يوميه |
|
شکلک مکتوب آونگ خاطره های ما مطبخ خاله خانم وبلاگ کامران نجف زاده کد موزیک برای وبلاگ میز غذا صورتحساب آخرین دوره تلفن همراه آپلود عکس اسپرانتو زبان دوم برای همه آرشیو پیوندهای روزانه |
| كاتبان |
|
روح پر فتوح مرحوم بانو چویی بهار جمانه پارندا بانو هن فرزانه الناز همه تبعیدی ها |
|
RSS
|