![]() |
![]() |
|
| خرداد آید پیاپی ، میوه های گوارا |
|
خب طبق قولی که داده بودم اومدم خواب آلمان رفتنمون که چند ماه قبل اتفاق افتاد رو تعریف کنم قضیه از این قراره که توی خواب قرار بود با خونواده به یک کشور اروپایی سفر کنیم ما موندیم کجا رو انتخاب کنیم که نمی دونم داداش بزرگه روی چه حسابی یه هو گفت آلمان حالا مگه مهم ه؟! خلاصه این که ما تو شهری بودیم که دقیقا از وسط وسط شهر یه رودخونه بزرگ رد می شد من هم که ندید بدید بعد هم رفتیم یه جا واسه استراحت شاید هم رفتیم نماز بخونیم٬ در هر حال جلو در اونجا یه خانم و دختر خانومش بودن که وقتی من داشتم بند کفشهام رو می بستم٬ دخترش ازم آدرس یه جایی روخواست من رو می گی بعد هم شروع کردیم گشتن و گردیدن(خونوادگی ها! اون خانم و دخترش رو دیگه ندیدم) نمی دونم چه سری بود که اونجا پر از ایرانی بود!!! تازه بعضی ها هم چادر داشتن نه به اونهایی که نمی زارن پاشون به خاک یه کشور دیگه برسه نه به اینها خلاصه این که قصه ما ...نه ببخشید خواب من آخرش بیدار شدم ... کلاغی هم توش مشاهده نشد پ.ن: وقتی از خواب بیدار شدم٬ کلی ناراحت شدم. نه به خاطر خواب عجیبم به خاطر اینکه این همه کشور اون وقت از همه جا ما باید بریم آلمان؟ حالا مگه خیلی قشنگه؟ من فرانسه و ایتالی دوست دارم پ.ن: من موندم آلمانی ها که می گن این همه روی زبونشون حساسن پس چرا ما که انگلیسی حرف می زدیم ناراحت نمی شدن؟! پ.ن:
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/07/28ساعت 23:45 توسط جمانه |
|
|
تا ترم گذشته همه میومدن دانشگاه و من نمیومدم اما الان برعکس شده من تنها میام و ... بهار از دانشگاه رفته واز دستش کاری بر نمیاد پوری رفته ودیگه اقا فرج به کسی سلام نمی کنه الناز هم کوچ کرده و دیگه صندلی اول خالیه و پاچه خوار اعظم نیست جزوه ها همه ناقص میمونه صفورا رفته و دیگه کسی به کسی نظر نداره نینا رفته و دیگه نیست که بگه من که چیزی نفهمیدم و خیلی سخته .بعد بالا ترین نمره مال اون باشه معصومه هم باید باشه اما هنوز نیست نسرین نیست که با یه نگاه غضبناک نگاه کنه و تو دیگه نتونی حرفی بزنی
شاپرک با اون خنده های دل نشین جمانه هست مهدیه هست اقای تاجیک هم داره میره دانشگاه خیلی سوت وکور شده نه به خاطر اینکه من تنهام نه یه جورایی دانشجوهای الان مثل اون موقع نیست اهان یادم رفته بود بلاچ هم دیگه نیست . یادش همیشه در خاطرهاست دوستون دارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/07/24ساعت 11:57 توسط بانو هن |
|
|
قرار بود جمانه (خودم دیگه
فعلا باید از حقش دفاع کنه اون پست هم اگه خواستم بزارم،می مونه واسه بعد دوستان زیادی منجمه نویسنده بزرگ بانوچویی از دربار ویران خُرده گرفتن این دروغهای چیه به خورد مردم میدی عرض به خدمت انور دوستان این جریان گروه خونی برای من اونقدر ساده و پیش پا افتاده بود که ازش به عنوانیه مَثل استفاده کردم نمی دونستم که دوستان به این مطلب قدیمی و بس مهم اشراف ندارن حتما هم براتون جالب خواهدبود بدانید: خصوصیات افراد هم گروه تقریبا مشابه هم و به فراوانی گروه خونی اونها مربوط ه یعنی افراد با گروه خونی O معمولا افرادی گشاده دست بوده و دست بخشنده ای دارن ( مثل گروه خونی اونها که لقب دهنده همگانی رو دارد) و افراد با گروه خونی AB افراد خسیسی بوده که معمولا میل به بخشش در وجودشون کمرنگ ه ( گیرنده همگانی ) و دو گروه خونی دیگه به ترتیب فراوانی شون دارای این خسایس هستند ضمنا دوستان میتونن برای کامل کردن اطلاعاتشون به سایت های مختلف مرتبط و یا حتی کتاب ژنتیک مراجعه کنن آخیش خیالم راحت شد یک بار عظیم رو به تنهایی به دوش می کشیدم پ.ن: لفظ قلم سخن گفتیم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/07/23ساعت 20:45 توسط جمانه |
|
|
چندی پیش که از برای رسیدگی به امور دنیوی به همین دنیای خاکی گام نهاده بودیم که البته بسی مشهود است که ما گام نمی نهیم بلکه طی الارض !!!! می نماییم ، از برای آنکه خویشتن را از عوام تمییز ننهیم و با رعایا بگردیم سوار تاکسی بشدیم ... آهای دختر ... تو که اون گوشه کلاسی !!!! گوش کن !!!! یه خانم مسنی تو تاکسی بود که به احترام سوار شدن ما از جاش تکون نخورد ... و ما هم چپیدیم تو تاکسی... که یوهو اس و مس اومد ... پخ پخ پخ ... خب اس و مس ما صدای اردکه ... انقدر اس و مس در طول روز میاد خواهر که دیگه وقت جواب دادنش نیست !!!!!!!! یوهو خانومه گفت : مسج داشتین ؟؟؟؟ -:« بله .» -:« چه صدای جالبیه ... صدای قورباغه است ؟؟؟ » -:« صدای اردکه !!!» -:« برای من می فرستی این صدای قورباغه رو ؟؟؟ » -:« بله ... البته صدای اردکه !» -:« ببین صدای کلاغ نداری ؟؟؟ یه آقایی صدای کلاغ داشت انقد باحال بود ؟؟؟» -:« نه خیر من فقط صدای اردک دارم !» -:« خب عیب نداره ... حالا اینم صدای قورباغه است خوبه !!!» ... حالا خواهر جون به روح آسدممصادق اصلا موضوع صدای قورباغه و کلاغ و اردک نیست ... ازت دلگیرم ... شوما که هنوز عمرت به دنیاست اسم اردک شده قورباغه ، شب جمعه ای به ما هم خبر بده !!! که نگن مردم تو بهشت از دنیا عقب موندن !!!! بچه ها رو ببوس ...فدات ... در حال بازگشت به همون بهشت
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/07/19ساعت 16:53 توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی |
|
|
سلام
امروز داشتم کتاب می خوندم این مطلب رو از دبلیو لیوینگستون لارند دیدم و فکر کردن خوبه شما هم بخونیدش: گوش کن پسر: این حرف رو زمانی می زنم که تو در خوابی مشت کوچکت زیر گونه ات گره خورده و حلقه های طلایی گیسویت روی پیشانی مرطوبت چسبیده است. آهسته و تنها وارد اتاق تو می شوم. درست چند دقیقه قبل وقتی در کتابخانه مشغول مطالعه روزنامه بودم گرفتار احساس خفه کننده ی ندامت شدم و گناه آلود به سراغ تخت تو آمدم. مسائلی هست که ذهن مرا مشغول کرده است. پسر ِ من و تو با هم پیوند خورده ایم. وقتی برای رفتن به مدرسه آماده می شدی برای اینکه صورتت را خوب با حوله خشک نکرده بودی دعوایت کردم. تو را تحت فشار قرار دادم تا کفش هایت را تمیز کنی. وقتی وسایلت را روی کف اتاق می ریختی عصبانی شدم و سرت فریاد کشیدم. موقع صبحانه نیز متوجه اشتباه تو شدم. بعضی چیزها را ریختی. غذایت را بلعیدی. آرنجت را روی میز گذاشتی. روی نانت مقدار زیادی کره مالیدی. و وفتی شروع به بازی کردی من به طرف قطار خود می رفتم. دست تکان دادی و فریاد زدی "خدا حافظ پدر" و من با اهم در پاسخ گفتم: "شانه هایت را عقب نگهدار" ذوباره بعد از ظهر همه چیز آغاز شد. به محض بازگشت مراقب تو شدم. روی زانویت نشسته بودی و با تیله ی مرمری بازی می کردی. جورابت چند تا سوراخ داشت. با بردن تو به جلوی در خانه تو را جلوی دوستانت تحقیر کردم. جوراب گران بود و اگر مجبور می شدی یک جفت جوراب بخری باید خیلی دقت می کردی!فکرش را بکن پسر این حرف را پدرت می زند! آیا به یاد می آوری وقتی در کتابخانه مشغول مطالعه بودم چخ طور با ترس و لرز با نگاهی که در آن آزردگی نمایان بود به من نزذیک شدی؟ وقتی از بالای روزنامه نگاهی به تو می انداختم که چرا مانع مطالعه من شدی در آستانه ی در مردد می ایستادی و من به تندی می گفتم: "چه می خواهی؟" تو حرفی نمی زدی اما با تمام وجود به سوی من می دویدی و بازوانت را دور گردنم حلقه می کردی و مرا می بوسیدی. محبتی که خداوند در قلبت جای داده بود ِ محبتی که هرگز کم نمی شد. بعد تو با سرو صدا پله ها را طی می کردی. خوب پسرِِ ِ کنی بعد از آن روزنامه از دستم لغزید و ترسی عجیب بر من موستولی شد. این عادت با من چه کرده بود؟ عادت انتقام و محکوم کردن. این پاداش من به تو بود. دلیل رفتار من این نبود که تو را دوست نداشتم بلکه این بود که از تو بیش از حد توقع داشتم. من تو را با سن خود می سنجیدم در حالیکه تو خصوصیت خاص خود را داشتی که بسیار پسندیده و شایسته بود. قلب کوچک تو به وسعت سحرگاهان بر فراز تپه ها گسترده بود و این حقیقت در حرکت نا خودآگاه تو در دویدن به سوی من و بوسه ی شب بخیرت نمایان بود. امشب دیگر به چیزی اهمیت نخواهم داد پسرم.در تاریکی شب به کنار تختت آمده و زانو زده ام! این جبران اندکی است. می دانم اگر این موضوع را در بیداری به تو بگویم حرف هایم را نخواهی فهمید. اما فردا من یک پدر واقعی خواهم بود. با تو صمیمی خواهم بود. از آزردگی تو آزرده خواهم بود و با خنده ی تو خواهم خندید. وقتی از سر بی حوصلگی و کم طاقتی حرفی از دهانم خوارج می شود زبانم را گاز می گیرم و این جمله را همچون یک ذکر تکرار می کنم:"او فقط یک پسر بچه است یک پسر کوچک" متاسفم که ار تو توقع یک مرد را داشتم. با این حال اکنون که می بینم مچاله و خسته روی تخت خود خوابیده ای می فهمم که هنوز یک بچه ای تو تا همین دیروز در آغوش مادرت بودی و سرت را بر شانه ی او می گذاشتی. توقع من از تو بیش از اندازه بود. من بعدش ساساتی شدم اما مطمئنم روح پر فتوح خوب می تونه این موضوع رو دست بگیره آخه من از همین اخلاقش خوشم میاد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/07/18ساعت 1:52 توسط الناز |
|
|
توی این کلاس جدید دو تا دخترن دوقلو ان
اینقدر ما ۱۲ نفر دیگرو چرخوندن وچرخوندن تا آخر من طبق معمول از کوره در رفتم و صاف تو چشاشون نگاه کردم و گفتم ما که هر برنامه ای می ریزیم این دوتا به هم می ریزنش همه با تعجب به من نگاه کردن منم به روی خودم نیو وردم بعد از ظهر آدم شده بودن بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس برای همتون الناز خوشگله دختری برای تمام فصول |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/07/15ساعت 23:15 توسط الناز |
|
|
ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند بانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیست
پ.ن: تا اطلاع ثانوی دانشگاه سرویس برای دانشجویان ندارد.رئیس جدید فرمودن سرویس می خواین چیکار !!! پ.ن: در پی پی نویس قبل صف تاکسی مامازن سیتی بسیار دیدنی می باشد و ایضا بسیار طویل. پ.ن: رئیس جدید برای کلاسهای دانشگاه تخته سفید (وایت برد) خریدن. البته بودجه برای خرید ماژیک نداشتن پ.ن: مهندس نوری به قزلاق تبعید شد. پ.ن: مهندس اسدی یکتا همون که اسم چهار تا گیاه رو بعد از چند ترم تدریس هنوز یادنگرفته بود قراره نرم افزار SAS درس طرح رو تدریس کنه پ.ن:ضمنا رئیس جدید فرمودن همین که خوابگاه ها رو رنگ کردیم از سرتون هم زیاده!!! پ.ن:رئیس جدید اردوی ورودی ها رو کنسل کرد. پ.ن:رئیس جدید فرمودن نیروی خدماتی می خواین چیکار؛ خود استادها برای خودشون چای بریزن و اتاقهاشون رو بشورن! (بشورن نه نظافت کنن ها) پ.ن:پیرو پی نوشت قبل دیروز دو نفر از کارکنان آموزش با سطل آب و مایع و دستمال مشغول تمیز کردن اتاق کارشون بودن! پ.ن:باز هم رئیس جدید فرمودن چون هزینه تهیه غذا زیاده خود دانشجوها یا غذا درست کنن یا از خونه بیارن! پ.ن:سرویس اساتید از این هفته پس از اعتراضات اساتید راه اندازی شد. پ.ن: امیدوارم تمام این حرفهایی که پشت سر رئیس جدید می زنن که بیسواد و دهاتی می باشد و ... نادرست باشد سخن آخر حالا این حرفها چه ربطی به این شعر داشت؟! چون از شعر ه خوشم اومده بود همین |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/07/14ساعت 19:20 توسط جمانه |
|
|
برگ نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| قصه از كجا شروع شد |
-------------------------------------
سلام ------------------------------------- ما یه مشت آدمیزادیم که حوادثی بس غریب سرنوشتمونو بهم گره زد ... ستاره هامون جفت اومد و دوستیمون آبنبات کشی شد ... در این راستا مراتب احترام و سیمرغ بهمن رزمفریها رو تقدیم می کنیم به : دختری فرهیخته بنام عظیمه ! پسر دایی هایپر بهاره ! شوهر عمه مرحوم بانو چویی ! کتاب چگونه بیل بزنیم ه جمانه ! دست کش بنفش های الناز خوشگله ! همکاری بانو هن در کلاسهای ماشین آلات ! شیخ النجوم " پارندا " و کلیه دوستان و همکارانی که با ما همراه بودند بخصوص تابالوگای مهربان !!!!!!!! که در ایجاد این دوستی و پیوند فجیع نقشی بس اساسی داشتند ! اینجا یه انجمن آبانی ها داریم ... که هرگونه صحبت در این مورد پیگرد غیر قانونی داره ... ------------------------------------- غروبها که میشه روشن چراغها ميان از مدرسه خونه كلاغها ياده حرفهاي اون روزت ميافتم كه تا گفتي به جون و دل شنفتم ... عجب غافل بودم من اسيره دل بودم من اسيره دل نبودم اگه عاقل بودم من ... غروبها برمی گردن باز كلاغها بيادم باز مياد اون كوچه و باغها هنوز تو اون كوچه رو اون اقاقي دلی که کنده بودیم مونده باقی ... عجب غافل بودم من ... يادت مياد به من گفتي چيكار كن گفتي از مدرسه امروز فرار كن فرار كردم من اونروز زنگه آخر نرفتم مدرسه تا سال ديگر ... عجب غافل بودم من اسیر دل بودم من اسیر دل نبودم اگه عاقل بودم من ... |
| مراقبات يوميه |
|
شکلک مکتوب آونگ خاطره های ما مطبخ خاله خانم وبلاگ کامران نجف زاده کد موزیک برای وبلاگ میز غذا صورتحساب آخرین دوره تلفن همراه آپلود عکس اسپرانتو زبان دوم برای همه آرشیو پیوندهای روزانه |
| كاتبان |
|
روح پر فتوح مرحوم بانو چویی بهار جمانه پارندا بانو هن فرزانه الناز همه تبعیدی ها |
|
RSS
|