تبليغاتX
از نسل آدمیزاد
خرداد آید پیاپی ، میوه های گوارا
 

عید ولایت  به همه شما عزیزان دل مبارک

 یا علی

عاشقان عیدتان مبارک باد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/27ساعت 15:54  توسط جمانه | 

در این پست بر آن بودم که از نمایشگاهها اطلاع رسانی کنم که مطلبی خیلی فکر و مغز ما را تسخیر کرد

حالا کدوم رو اول بگم؟!

- تو نمایشگاه دائمی تهران یک نمایشگاه به مناسبت هفته پژوهش برگزار شده، البته من نمی دونم اونهایی که اونجا بود چه ربطی به هم داشتن (چند تا دانشگاه و اداره آب و فاضلاب چند تا استان و کلی موسسه با ربط و بی ربط ) اما بعضی از غرفه هاش جالب بود من خودم امروز از نمایشگاه دیدن کردم. این نمایشگاه رو نمی دونم از کی تا کی هست اما ساعت بازدید ۱۰صبح تا ۵ بعدازظهر ه

- در محل صحن نماز جمعه تهران واقع در دانشگاه تهران هم به مناسبت هفته پژوهش دستاوردهای علمی پژوهشی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران به معرض دید گذاشته شده. من ندیدم اما فکر می کنم بایدجالب باشه.۲۴ - تا ۲۶ آذرماه این نمایشگاه برقرار ه.

- این دیگه در تخصص پارندا ست اما به گفته خود ایشون در محل خانه هنرمندان یک نمایشگاه عکس دایر ه که حالا نمی دونم تا کی،  جشنواره فیلم هم هست و فیلم کوتاه نمایش می دن

- نمایشگاه عکسی هم با عنوان زن و زندگی شهری در خانه هنرمندان از دیروز افتتاح شده تا ۵شنبه هم هست.

 خب حالا موضوع بعدی

امروز پیرو سوالی که خیلی وقته تو ذهنم هست یک سرچ کوچک نمودیم در رابطه با آدامس اوربیت. می خواستم بدونم اینها که با یک فرمت دیگه اسمش نوشته شده مال همون کمپانی ه یا نمونه تقلبی ه بعد از اون هم یکم به فارسی سرچ نمودیم که ...

توی چندین و چند سایت نوشته شده بود که آدامس اوربیت به علت اینکه توش از گوشت خوک استفاده شده توسط مالزی ممنوع اعلام شده و استفاده از اون حرام ه

حالا یعنی چی؟!

من تازه امروز ۲ بسته اوربیت خریدم  بعد تازه من چندین سال ه که دارم اوربیت میجوم  بعد یعنی این محصولی که وارد ایران می شه و مجوز می گیره مگه کنترل نمی شه؟!!!!!!

اصلا من بی سواد ولی مگه وزارت بهداشت و گمرک و اداره صنایع و کلا هر اداره و سازمانی که مسئول این کاره مگه محصولات وارداتی رو آزمایش نمی کنن؟!!!!!!!

 تو این سایت هم کلی از آدامس و فواید اون گفته http://healthypersia.com/post-3.aspx تازه از آدامس اوربیت هم تعریف کرده!

پ.ن: حالا باید چی کار کرد؟! با این اوربیت هایی که مونده رو دستم چیکارکنم؟ کی تضمین می کنه آدامسهای دیگه مشکل ندارن؟!

حالا من بدون آدامس (اون هم فقط اوربیت) چیکار کنم؟!


قال پارندا :

با اجازه ی جمانه من این توضیحات تکمیلی رو اضافه می کنم:
نمایشگاهی که الان توی خانه هنرمندان هست مربوط به مسابقه تصویر سال هست.
تعدادی عکس در بخش های خبری، مستند، هنر و هنرمندان و .... از بین عکس های ارسالی انتخاب شده که با اجازه تون منم یه عکسم در بخش خبری انتخاب شده.
اینم خبرش  ، تا ۵شنبه هم هست.

البته تصویر سال در بخش کاریکاتور و گرافیک و فیلم هم هست که برنامه پخش فیلم ها رو می تونین اینجا ببینین. البته فیلماش زیادم کوتاه نیست ولی جالبن!!
راستی عکس منم توی کتاب تصویر سال چاپ می شه 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/24ساعت 19:15  توسط جمانه | 
 

ای فریاد ازین نسل جدید ...

شوما که دیگه باس یادت باشه ... کی زمون ما ازین خبرا بود ؟؟؟

سال به سال ۴ تا انار می گرفتیم با دو تا خوشه انگور می ذاشتیم کنار انباری ، در انباری رو

هم هزار تا قفل و بست می زدیم و به درش حرز می خوندیم فوت می کردیم ، به این ور پریده

ممصادق هم می گفتیم انباری عقرب داره که ناغافل نره سراغشون ...

تازه همونم محض آبروداری جلو خواستگارای این دختر آخری زری می گرفتیم والله ...

وگرنه ما رو چه به این قرتی بازی ...

اوا خواهر ... انقده پریدی وسط حرفم یادم رفت قصه از کجا شروع شد ...

این معصومه خانم عیال آقا نیما رو که می شناسین ؟؟؟ همون که دوستمونه تازه شوور کرده ...

آره ... می خواستیم بریم خونشون ... تازه عروسه خب ... دست خالی که خوبیت نداره ...

دوستان مسئولیت شیرینی رو دادن به ما ...

منم صبح چادر چاقچور کردم رفتم سر خیابون شیرینی خریدم ...جای شوما خالی تولد بابامونم

بود براشون کیک و شکلات گرفتیم...

تو راه همه اش به این فکر بودم که این اخوی نره سر یخچال سراغ این شیرینی ها ...

هزار تا فکر محافظتی کردم اما چون تا ظهر حوالیه خونه پیداش نشد گفتم الهی شکر ...

به خیر گذشت که ...

تو خونه ما آدم همه چیو بگذاره تو کمد خیالش راحتتره ...

ساعت ۳ اومد راست رفت سر یخچال ... حالا برا اولین بار تو عمرش پرسید :

« من ازین شیرینیه بخورم ؟؟؟؟؟»

گفتم :« نه » و شیرجه رفتم طرف یخچال « تو ازین یکیا بخور ... اینو می خوام ببرم خونه دوستی !»

و جعبه شیرینیو برداشتم گذاشتم رو میز پذیرایی ...

نیمساعت بعد که شال و کلاه کردیم ( نه چادر چاقچور ) و آماده رفتن شدیم ...

جعبه رو که برداشتم ... اومده دم در می گه :« ااا اینو کجا می بری؟ مگه مال خودمون نیست؟ »

شنیدن این جمله همانند تیری بود بر قلبم که نکنه ...!!!

در جعبه رو که برداشتم دیدم ... نه یکی ... نه دو تا ... ۴ تا شیرینی نیست ...

خواهر چشمت روز بد نبینه ... فقط دستمو گرفتم به دیفال نیفتم ...

از شدت عصبانیت یه دل سیر خندیدم که پوستم خراب نشه !!!!!!!!!!!!!!

و تموم شیرینی ها رو یه دور تسبیح جابجا کردم و  تموم اهل آدمیزاد را به نیکی !!! یاد کردم ...

و با دلی بسیار خجسته از صاحاب مهمونی معذرت خواستم !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/23ساعت 16:45  توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی | 
 

بزم است و رقص است و طرب              مطرب نوایی ساز کن

در مقدم او بهترین                                      تصنیف را آغاز کن

مجنون بوی لیلی ام                               در کوی او جایم کنید

همچون غلام خانه اش                               زنجیر در پایم کنید

 

 

I usually kill people for money

but you are my friend ELNAZ

I KILL YOU FOR NOTHING

 

 

آخه الناز تو می خوای با ما* باشی

جای تو خالیست وقتی از ما  دوری

 تولدت مبارک

 

* در این شعر من ، به قرینه ی ما حذف شده است ... چنانکه اون شاعر وقتی در را می کوفت

می گفتن کیه می گفت منم ، در را باز نمی نمودند !!!  وقتی گفت توام در رو باز کردند ...

گفت دیگر  این من نیستم همه تویی !!!! هویجوری ! تو همین مایه ها با صفا .
 

* من از ۱۲ دیشب تا همین الان ۵ تا اس و مس بهت زدم هیچکدوم دلیور نشد ...با تشکر از مخابرات

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/19ساعت 7:22  توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی | 
پاییزی خواهد آمد

و باد خاطرات مقدس دانشجویی را برایت برگ برگ خواهد کرد

و تو در اوج لبخندها

به گذشته حسادت  می کنی

 

متن بالا متنی بود که توی یه کارت تبریک کوچیک که خودم درست کرده بودم نوشته بودم و روز جشن فارغ التحصیلی به همه هم کلاسی هام دادم.
البته آخرشم نوشته بودم:
همکلاسی، مهندس شدنت مبارک! دوستدار تو

الان که دوباره پاییز شده و دیگه دانشجو نیستم همش این جمله ها رو با خودم تکرار می کنم، مخصوصا امروز که روز دانشجو بود.
بدجور دلم هوای دانشگاه تهران و شلوغیاش رو کرده!!
هنوزم حس می کنم دانشجوام.
من از دانشجو بودنم زیاد چیزی نفهمیدم، اصلا هم دوسش نداشتم، نه دانشگامون رو نه درسمون رو.
اما الان که تموم شده احساس می کنم که می شد بیشتر از اینا از دانشجو بودنم لذت ببرم و استفاده کنم.
البته من هنوزم دانشجو ام چون دنبال فارغ التحصیلی نرفتم
اما خوب دیگه دانشگاه نمی رم.
بچه هایی که هنوز دانشجویین قدر دانشجوییتون رو بدونین، این دوران دیگه تکرار نمی شه.
شاید اینجا و توی این مملکت و این شرایط ،این دوران برای هیچ کدوممون نه تنها لذت بخش نباشه بلکه بیهوده ترین دوران هم باشه اما اگر بخوایم حداقل می تونیم خاطرات خوبی ازش در کنار دوستامون داشته باشم.

راستی قرار بود فردا خاتمی بیاد دانشکده فنی تهران، اما عقب افتاد و شد ۲۵ ام.
یادم نمی ره سال اول دانشگاه یعنی سال ۸۳ که خاتمی اومده بود دانشگاه تهران ما هم رفتیم. کلی بچه بودیما!! فقط یادمه در دانشگاه تهران رو کندن بچه ها !! بعدشم کل انقلاب پر از پلیس بود!!
بگذریم.

خلاصه مطلب:

دانشجویان سابق و حال و آینده،
کاردانی و لیسانس و ارشد،
تهران و شهرستان و خارج! ،
سراسری و آزاد و پیام نور،

روزتون مبارک

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/16ساعت 17:19  توسط پارندا | 
جمانه امروز رسما بی عقل شد، شاید هم باعقل

خلاصه این که امروز قرار بود برم دکتر جراح دندونهام رو ببیته و وقت بگیرم برا جراحی

دکتر گفت مریض ساعت ۹ نیومده! بشین بکشم!!!

گفتم می خوام برم دانشگاه  گفت با دهن بانداژ شده و ورم چیه جوری؟ تازه نمی تونی حرف بزنی

گفتم خب می نویسم

خلاصه این که گفت اگه نمی ترسی ۴ تاش رو با هم بگشم

من هم که پسر شجاع

حالا تو یه فرصت مناسب عکسشون رو می زارم لذت ببرین

دنون هامبعداز شستن؛ البته بعداز 3 روز!

پ.ن: دندون هام قبل از شستن!!! ممکنه حالتون بدشه، پس نبینین بهتره 

پ.ن: صورتم شده مثل این پسره دارا  کاملا مکعب مستطیل شدم

به امید سلامتی برای همه دوستان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/06ساعت 20:28  توسط جمانه | 
این خاطره بر می گرده به سال اول دانشگاه

یه روز برا اولین بار ترم اول خواب موندم  صبح سه شنبه فیزیک عمومی داشتم و وقتی بیدار شدم ساعت ۸:۳۰ بود و کلاس ما ۸ شروع میشد و طبق برنامه آموزش تا ۱۰ که استاد ۹:۲۰ تمومش میکرد ادامه داشت

به سرعت حاضر شدم و زدم بیرون

البته بقیه هم اتاقی ها روشون نشد برن  

خلاصه تا رسیدم سر خیابون شد۸:۴۰ ولی تاکسی گیرم نیومد  در نتیجه فاصله بین خوابگاه تا دانشکده که ۲۰ دقیقه بود رو پیاده طی نمودیم البته با سرعت هرچه تمامتر

وقتی رسیدم کلاس، ساعت ۹ بود. حالا مونده بودم از در انتهای کلاس برم تو یا درجلو  برای این که هر چه کمتر ضایع شوم نزد دوستان ،تصمیم گرفتم از در جلو برم که اگه استاد اجازه نداد برم تو از همون جا بر گردم

خیلی خوشگل در زدم و در رو باز کردم.استاد هم به احترام من از جا بلند شد  و بعد از اینکه اجازه گرفتم خیلی مودبانه گفت خواهش میکنم بفرمایین

استاد ساعت ۹:۱۰ دقیقه کلاس رو تموم کرد و من هم حضور اون روزم رو خوردم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/02ساعت 22:33  توسط جمانه | 
 
برگ نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
قصه از كجا شروع شد
-------------------------------------
سلام
-------------------------------------
ما یه مشت آدمیزادیم که حوادثی بس غریب سرنوشتمونو بهم گره زد ...
ستاره هامون جفت اومد و دوستیمون آبنبات کشی شد ...
در این راستا مراتب احترام و سیمرغ بهمن رزمفریها رو تقدیم می کنیم به :
دختری فرهیخته بنام عظیمه !
پسر دایی هایپر بهاره !
شوهر عمه مرحوم بانو چویی !
کتاب چگونه بیل بزنیم ه جمانه !
دست کش بنفش های الناز خوشگله !
همکاری بانو هن در کلاسهای ماشین آلات !
شیخ النجوم " پارندا "
و کلیه دوستان و همکارانی که با ما همراه بودند
بخصوص تابالوگای مهربان !!!!!!!!
که در ایجاد این دوستی و پیوند فجیع نقشی بس اساسی داشتند !
اینجا یه انجمن آبانی ها داریم ... که هرگونه صحبت در این مورد پیگرد غیر قانونی داره ...

-------------------------------------
غروبها که میشه روشن چراغها

ميان از مدرسه خونه كلاغها

ياده حرفهاي اون روزت ميافتم

كه تا گفتي به جون و دل شنفتم

...

عجب غافل بودم من

اسيره دل بودم من

اسيره دل نبودم

اگه عاقل بودم من

...

غروبها برمی گردن باز كلاغها

بيادم باز مياد اون كوچه و باغها

هنوز تو اون كوچه رو اون اقاقي

دلی که کنده بودیم مونده باقی

...

عجب غافل بودم من

...

يادت مياد به من گفتي چيكار كن

گفتي از مدرسه امروز فرار كن

فرار كردم من اونروز زنگه آخر

نرفتم مدرسه تا سال ديگر

...

عجب غافل بودم من

اسیر دل بودم من

اسیر دل نبودم

اگه عاقل بودم من

...


مراقبات يوميه
شکلک
مکتوب
آونگ خاطره های ما
مطبخ خاله خانم
وبلاگ کامران نجف زاده
کد موزیک برای وبلاگ
میز غذا
صورتحساب آخرین دوره تلفن همراه
آپلود عکس
اسپرانتو زبان دوم برای همه
آرشیو پیوندهای روزانه
مجمع الديوان اوان جواني
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
كاتبان

روح پر فتوح مرحوم بانو چویی
بهار
جمانه
پارندا
بانو هن
فرزانه
الناز
همه تبعیدی ها
محافل ياران باوفا
تخته پاک کن نمدی (آتیس)
نوشته (ایلیا)
چشمهای خیس(شب پره)
برکه دوبووار( فرزانه)
تجربه های آزاد(مسعود)
نگارین(شاذه)
رافائلو و گالکسی
جواهری در قصر*یانگوم*
رفتی حاجی حاجی مکه(اطلس)
تبسم بهار(تبسم)
بهترین دانلودها
اینجا میتونه یه خونه باشه(مهدی)
معلم شيمي(رحمان)
...روزهای صدفی...(صدف)
عشق رو از چشام بخون(محمد)
خبرگیری(رضا)
مثل پولک،شیرین و خوشمزه
راز سکوت(ارسلان)
اگه نمیخوای بخندی نیا تو !!!
انجمن علمی زراعت و اصلاح نباتات
Sniper2
این تریبون من است(مجید شر)
فرار (هموطن)
لنگه جوراب سوراخ(leon)
کافه پیاده(شیرین)
شاپرک(مینا)
آرتین و آرتینا
خاطرات تحصیل در کانادا(محمد لطیفی)
...آلوچه...
امید
فعلا یک عدد ژاله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM