تبليغاتX
از نسل آدمیزاد
خرداد آید پیاپی ، میوه های گوارا
 

در دنیا شکایات عجیب و غریبی به ثبت می رسند

که برخی به فرجام می رسند و برخی نافرجام می مانند.

کشور آمریکا نیز شاهد شکایات بسیار جالب و عجیب و غریبی است،

این هم برخی از عجیب ترین شکایات مطرح شده در آمریکا:

به گزارش وبلاگ ترجمه اخبار ترکیه به نقل از روزنامه وطن؛

یک مرد اهل سان دیه گوی آمریکا علیه شهرداری شکایتی را به مبلغ 5.4 میلیون دلار مطرح کرد.

دلیل شکایت این بود:

هنگام اجرای کنسرت در سالن شهرداری یک زن وارد توالت مردانه شده بود

و شاکی از لحاظ روحی صدمات جبران ناپذیری دیده بود!

*************************************************

یک سارق زندانی نیز علیه مسئولان زندان شکایت کرد.

چرا که مسئولان زندان به او دئودورانت رایگان نمی دادند!

*************************************************
یک بیمار سرطانی نیز به دلیل آنکه در مدت زمانی که پزشکان گفته بودند نمرده بود

از مسئولان بیمارستان خواستار غرامت شد. چرا که اعتقاد داشت خیلی وقت قبل باید می مرده است!

*************************************************
پتر ویلز 36 ساله در شکایتش خواستار غرامت از همسرش شد.

چرا که معتقد بود زنش به او گفته بود از وسایل پیشگیری از حاملگی استفاده می کند اما به وی دروغ گفته است.

وی در شکایتش مدعی شد زنش اسپرم وی را دزدیده است! در نهایت این شکایت به جایی نرسید!

*************************************************
یک زن که در یک روز برفی با یک موتور برفی تصادف کرده بود راننده موتور برفی را کشت.

به دلیل آنکه نمی توانست از مرده شکایت کند علیه زن متوفی به دلیل شوکه شدن شکایت کرد!

*************************************************
در فلوریدا یک ماهیگیر اسیر طوفان شد و درگذشت.

خانواده متوفی علیه یک کانال تلویزیونی به جرم هواشناسی نادرست شکایت کردند

و خواستار 10 میلیون دلار غرامت شدند. این دعوا به فرجام نرسید.

*************************************************
یک پیرزن 81 ساله به نام استلا لیبک بخاطر آنکه قهوه خریداری شده اش روی بدنش ریخته بود

و باعث سوختگی شده است از شرکت مک دونالد شکایت کرد.

دادگاه وی را محق دانست و پیرزن 2.7 میلیون دلار خسارت دریافت کرد.

مک دونالد از ترس شکایات مشابه تدابیر لازم را اتخاذ کرد!

*************************************************

در رستورانی در فیلادلفیا یک خانم مشتری که زمین خورده بود و استخوانش شکسته بود

علیه رستوران شکایت می کند و 113 هزار و 500 دلار به دست می آورد.

جالب اینکه این مشتری به نام آمبر چارسون در رستوران با معشوقش دعوا کرده بود

و روی بطری ای که به سوی معشوقش پرت کرده افتاده و زمین خورده بود!

...

برداشت از سایت طنز ایران 

پ.ن: تقدیم به بانو  پارندا و همه ی بچه های خوب دنیا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/30ساعت 15:28  توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی | 
 سوال‌های زیر را از بچه‌های 5 تا 10 ساله پرسیده‌اند.

 اما انگار جواب‌های آنها خیلی هم بچه گانه نیست!

...

بهترین سن برای ازدواج چند سالگی است؟

«84 سالگی! چون در آن سن مجبورنیستید کار کنید و می‌توانید هی دراز بکشید و فقط همدیگر را دوست داشته باشید.»
جودی، 8 ساله

«مهد کودکم که تمام بشود، می‌روم و برای خودم دنبال زن می‌گردم»
تام، 5 ساله

در اولین قرار ملاقات، زن و مردها به هم چه می‌گویند؟

«در اولین قرار ملاقات فقط به هم دروغ می‌گویند و این معمولا باعث می‌شود که از هم خوش‌شان بیاید و یک قرار دوم بگذارند.»
مایک، 10 ساله

مساله حیاتی: بهتر است آدم ازدواج کند یا مجرد بماند؟

«دخترها بهتر است مجرد بمانند، اما پسرها باید ازدواج کنند چون یک نفر را لازم دارند که دنبالشان راه بیفتد و تمیز کند!»
لینت، 9 ساله

«بابا این چیزها سردرد می‌آورد. من فقط یک بچه‌ام. من همچین بدبختی‌هایی نمی‌خواهم.»
کنی، 7 ساله

چرا دو نفر عاشق هم می‌شوند؟

«هیچ کس نمی‌داند چه اتفاقی می‌افتد، ولی من شنیده‌ام که یک ربط‌هایی به بویی که آدم می‌دهد دارد، برای همین است که مردم این قدر عطر و ادکلن می‌خرند.»
جین، 9 ساله

«می‌گویند یکی به قلب آدم تیر می‌زند و این حرف‌ها، ولی مثل اینکه بقیه‌اش این قدر درد ندارد.»
هارلن، 8 ساله

عاشق شدن چطوری است؟

«مثل یک بهمن که برای زنده ماندن باید زود از زیر آن فرار کنی.»
راجر، 9 ساله

«اگر عاشق شدن مثل یادگرفتن حروف الفبا سخت است، من یکی که نمی‌خواهم. خیلی طول می‌کشد!»
لئو، 7 ساله

نقش خوش‌تیپی در عشق

«اگر می‌خواهید کسی که در حال حاضر جزئی از خانواده‌تان نیست، دوستتان داشته باشد، خیلی مهم نیست که خوشگل باشید.»
ژوانه، 8 ساله

«فقط قیافه مهم نیست. من را نگاه کنید. خیلی خوش‌تیپم.

اما هنوز کسی پیدا نکرده‌ام که با من ازدواج کند.»
گری، 7 ساله

«زیبایی یک چیز ظاهری است، نمی‌تواند خیلی ماندگار باشد.»
کریستینه، 9 ساله

چرا عشاق دست هم را می‌گیرند؟

«می‌خواهند مطمئن شوند که حلقه‌هایشان نمی‌افتد، چون خیلی بالایش پول داده‌اند.»
دیو، 8 ساله

عقاید محرمانه درباره عشق

«من عشق را دوست دارم، فقط به شرطی که وقتی تلویزیون کارتون می‌دهد، اتفاق نیفتد.»
آنیتا، 6ساله

«عشق آدم را پیدا می‌کند، حتی اگر خودت را از آن پنهان کنی. من از 5 سالگی تلاش می‌کنم که خودم را از آن پنهان کنم ولی دخترها مدام پیدایم می‌کنند.»
بابی، 8ساله

«خیلی دنبال عشق نیستم. فکر می‌کنم کلاس چهارم بودن به اندازه کافی سخت هست.»
رژینا، 10 ساله

ویژگی‌های شخصی برای اینکه عاشق خوبی باشید

«یکی از شما باید بلد باشد که خوب چک بنویسد، چون حتی اگر صد هزار کیلو هم عشق داشته باشید، باز هم یک قبض‌هایی هست که باید پرداخت کنید.»
آوا، 8 ساله

راه‌هایی که می‌شود کسی را عاشق خودتان کنید

«به آنها بگویید که فروشگاه‌های زنجیره‌ای شکلات دارید.»
دل، 6 ساله

«یک سری کارها را نکنید مثلا اینکه کتانی سبز بدبو داشته باشید... ممکن است با این کارتان توجه کسی را جلب کنید اما توجه، عشق نیست.»
آلونزو، 9 ساله

«یکی از راه‌هایش این است که دختر مورد نظر را برای غذاخوردن بیرون دعوت کنید. حتما یک چیزی بخرید که دوست دارد؛ مخصوصا سیب‌زمینی سرخ کرده.»
بارت، 9ساله

چطوری می‌شود فهمید دو تا آدمی که توی رستوران غذا می‌خورند عاشق هم هستند؟

«فقط نگاه کنید و ببینید که مرد صورت حساب را برمی‌دارد یا نه. این راهی است که می‌شود فهمید عاشق شده یا نه.»
جان، 9 ساله

«عاشق‌ها فقط به هم خیره می‌شوند و غذایشان سرد می‌شود. بقیه بیشتر به غذا توجه می‌کنند.»
براد، 8 ساله

«اگر یکی از آن دسرهایی سفارش بدهند که با آتش درست می‌کنند، عاشقند. چون یعنی قلب خودشان هم آن جوری است... توی آتش»
کریستینه، 9 ساله

وقتی مردم می‌گویند: دوستت دارم، به چه فکر می‌کنند؟

«به خودشان می‌گویند: بله واقعا دوستش دارم. ولی کاش می‌شد حداقل روزی یک بار دوش بگیرد.»
میشله، 9ساله

چطور می‌شود عاشق ماند؟

«اسم زنتان را فراموش نکنید... این کار کل عشق را نابود می‌کند.»
راجر، 8 ساله

«همسرتان را زیاد ببوسید. این کار باعث می‌شود او یادش برود که شما هیچ وقت آشغال را بیرون نمی‌گذارید.»
رندی، 8ساله

...

برداشت از  سایت لوکس !

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/27ساعت 10:48  توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی | 
 

استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند :

 آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

- شاگردی با قاطعیت پاسخ داد : بله او خلق کرد.

- استاد گفت : اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و  مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است.

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

- شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت : استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟

- استاد پاسخ داد : البته.

 - شاگرد ایستاد و پرسید : استاد, سرما وجود دارد؟؟

- استاد پاسخ داد : این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟

- مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست،در واقع سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد.

- شاگرد ادامه داد : استاد تاریکی وجود دارد؟

 - استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد.

 - شاگرد گفت : دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان ، تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد.

- در آخر مرد جوان از استاد پرسید : آقا, شیطان وجود دارد؟؟

- استاد که زیاد مطمئن نبود پاسخ داد : البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست.

 - و آن شاگرد پاسخ داد : شیطان وجود ندارد آقا . یا حداقل در نوع خود وجود ندارد . شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست . درست مثل تاریکی و سرما . کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد . خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.


آن مرد جوان آلبرت انیشتین بود …

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/23ساعت 11:7  توسط جمانه | 
 

السلام علیک یا ابا عبدالله

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین(ع)

 

اللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْيايَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتي مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آل مُحَمَّدٍ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/17ساعت 16:42  توسط جمانه | 
 

همون طور که بعضی از شما عزیزان میدونین ماه محرم اولین ماه از سال قمری ه، یعنی همون عید صاحبان این تقویم!!!

یعنی مصیبت بزرگ !!! آخه یکی شب عیدی کلی خونواده رو آواره و در به در و شهید میکنه؟!

این رو گفتم تا باری که یک سالی هست رو دوشم سنگینی میکنه و خوابی که ماه محرم سال قبل دیدم، تا حدی که یادم هست تعریف کنم

البته شاید سال قبل همون زمون ها گفته باشم اما باز هم وقتی یاد ماه محرم و عزاداری می افتم باز این قلبم فشرده می شه و کلی غصه تو دلم سنگینی

حدود خوابم با تصرف و تلخیص؟! میشه این:

تو خواب یکی من رو برداشت برد به مراسم عزاداری آقامون امام حسین (ع)

نمی دونم اما حسی بهم می گفت خود آقاست  شاید هم یکی از ائمه (ع)

یک جایی بود که داشتن عزاداری می کردن و سینه زنی انجام می شد (مجلس مردونه بود!)

اما چشمتون روزبد نبینه

تمام جمعیت برهنه بودن  

یعنی کلی آدم دور هم ایستاده بودن و همه هم به دیوار های اون حسینیه یا محلی که مراسم توش برگذار می شد تکیه زده بودن و کاملا ، تاکید می کنم کاملا لخت بودن

می دونین جالبیش شاید هم دردناکترین قسمتش کجا بود؟ این بود که کلی هم به این برهنگی افتخار می کردن  

واقعا داشت حالم بهم می خورد، باز جای شکرش باقی بود که تنها نبودم

بعد تو ذهنم برگذاری مراسم عزاداری رو یه جورایی مرور کردم

این که اول به چه شکلی بود و این که رفته رفته افراد به ظاهر مذهبی وارد جمعمون شدن و کم کم لباس ها در آورده شد و این شد افتخار، و بعد ...

خدا خودش به دادمون برسه و هدایتمون کنه

پ.ن: از دوستان عزیزم می خوام به هر شکلی که شده و هر طور که می تونن با این به ظاهر فرهنگ عزاداری (خدا کنه هنوزفرهنگ نشده باشه) مقابله کنن

پ.ن: هنوز هم بعد از یک سال با شنیدن اسم محرم قلبم فشرده می شه و اشکم ه که جاری می شه

پ.ن: تو رو خدا به داد اسلام برسین عزیزان

اولین روز از ماه محرم ازتون می خوام تو این ماه همه رو دعا کنین

 پ.ن: در پی تذکر شاپرک این شعر رو می زارم

این غزه همان یوسف کنعانی ماست

با دست برادران خود افتاده به چاه

به امید برقراری صلح و آرامش در تمام نقاط کره خاکی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/09ساعت 18:4  توسط جمانه | 
 

من یه چیزی شنیدم که جشن شکر گذاری و این حرفها بعد نه این که نمی دونم کی ه  خب بعدشم نمی دونم کی باید بوقلمون خورد

اما یه شعر نصفه نیمه یادم هست ازش براتون می زام خوشتون باشه

 

ای دوست شب Thanksgiving است بیا

هنگام نشاط و Song و Sing است بیا

turkey به میان everything است بیا

حالا یکی پیدا می شه به من بگه ۲۷ نوامبر کی میشه؟! می گن اون روز روز شکر گذاری یه  اااا خب باز هم دیر رسیدم ، حدود یک ماه

اما تو این سرچ ما می گه تو کانادا این روز میشه ۸ اکتبر

حالا کی می دونه کی ه؟!

پ.ن: این پست پیرو خواب دیشب که با خونواده و خانواده عموجان، به مناسبت این روز رفته بودیم کلیسا ی سر کریم خان نگاشته شده و هیچ هدف و علتی از نوشتن آن نویسنده نداشته است  

 پ.ن: در ایالات متحده این جشن در چهارمین پنج شنبه ماه نوامبر و در کانادا در دومین دوشنبه اکتبر گرفته می شود. خب ویکی پدیا این مشکل رو حل کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/09ساعت 15:34  توسط جمانه | 

دوستان عزیز ایرانی، یلدایی پر از عشق و مهر و دوستی براتون آرزو دارم.
چون مطلبی به ذهنم نرسید مطلب زیر رو از این سایت براتون آوردم. امیدوارم جالب و البته درست باشه

جشن یلدا و عادات مرسوم در ایران

  در آیین کهن , بنابر یک سنت دیرینه آیین مهر شاهان ایرانی در روز اول دی‌ماه تاج و تخت شاهی را بر زمین می‌گذاشتند و با جامه‌ای سپید به صحرا می‌رفتند و بر فرشی سپید می‌نشستند. دربان‌ها و نگهبانان کاخ شاهی و همهٔ برده‌ها و خدمت‌کاران در سطح شهر آزاد شده و به‌سان دیگران زندگی می‌کردند. رئیس و مرئوس، پادشاه و آحاد مردم همگی یکسان بودند(صحت این امر موکد نیست , شاید تنها افسانه باشد). جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شب‎نشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار می‎شود. متل گویی که نوعی شعرخوانی و داستان خوانی است در قدیم اجرا می‌شده‌است به این صورت که خانواده‌ها در این شب گرد می‌آمدند و پیرتر‌ها برای همه قصه تعریف می‌کردند. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند , این میوه‌ها که اکثراً کثیر الدانه هستند , نوعی جادوی سرایتی محسوب می‌شوند که انسان‌ها با توسل به برکت خیزی و پر دانه بودن آنها , خودشان را نیز مانند آنها برکت خیز می‌کنند و نیروی باروی را در خویش افزایش می‌دهند و همچنین انار و هندوانه با رنگ سرخشان نمایندگانی از خورشیدند در شب. در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پُری آن، آینده‌گویی می‌کنند. 

در خطهٔ شمال و آذربایجان رسم بر این است که در این شب خوانچه‌ای تزیین شده به خانهٔ تازه‌عروس یا نامزد خانواده بفرستند. مردم آذربایجان در سینی خود هندوانه‌ها را تزئین می‌کنند و شال‌های قرمزی را اطرافش می‌گذارند. درحالی که مردم شمال یک ماهی بزرگ را تزئین می‌کنند و به خانهٔ عروس می‌برند.

سفرهٔ مردم شیراز مثل سفرهٔ نوروز رنگین است. مرکبات و هندوانه برای سرد مزاج‌ها و خرما و رنگینک برای گرم مزاج‌ها موجود است. حافظ‌خوانی جزو جدانشدنی مراسم این شب برای شیرازی‌هاست. البته خواندن حافظ در این شب نه تنها در شیراز مرسوم است، بلکه رسم کلی چله‌نشینان شده‌است.

همدانی‌ها فالی می‌گیرند با نام فال سوزن. همه دور تا دور اتاق می‌نشینند و پیرزنی به طور پیاپی شعر می‌خواند. دختر بچه‌ای پس از اتمام هر شعر بر یک پارچه نبریده و آب ندیده سوزن می‌زند و مهمان‌ها بنا به ترتیبی که نشسته‌اند شعرهای پیرزن را فال خود می‌دانند. همچنین در مناطق دیگر همدان تنقلاتی که مناسب با آب و هوای آن منطقه‌است در این شب خورده می‌شود. در تویسرکان و ملایر , گردو و کشمش و مِیز نیز خورده می‌شود که از معمولترین خوراکی‌های موجود در ابن استان هاست.

در شهرهای خراسان خواندن شاهنامهٔ فردوسی در این شب مرسوم است.

در اردبیل رسم است که مردم، چله بزرگ را قسم می‌دهند که زیاد سخت نگیرد و معمولاً گندم برشته (قورقا) و هندوانه و سبزه و مغز گردو و نخودچی و کشمش می‌خورند.

در گیلان هندوانه را حتما فراهم می‌کنند و معتقدند که هر کس در شب چله هندوانه بخورد در تابستان احساس تشنگی نمی‌کند و در زمستان سرما را حس نخواهد کرد. «آوکونوس» یکی دیگر از میوه‌هایی است که در این منطقه در شب یلدا رواج دارد و به روش خاصی تهیه می‌شود. در فصل پاییز، ازگیل خام را در خمره می‌ریزند، خمره را پر از آب می‌کنند و کمی نمک هم به آن می‌افزایند و در خم را می‌بندند و در گوشه‌ای خارج از هوای گرم اطاق می‌گذارند. ازگیل سفت و خام، پس از مدتی پخته و آبدار و خوشمزه می‌شود. آوکونوس ازگیل در اغلب خانه‌های گیلان تا بهار آینده یافت می‌شود و هر وقت هوس کنند ازگیل تر و تازه و پخته و رسیده و خوشمزه را از خم بیرون می‌آورند و آن را با گلپر و نمک در سینه کش آفتاب می‌خورند.

مردم کرمان تا سحر انتظار می‌کشند تا از قارون افسانه‌ای استقبال کنند. قارون در لباس هیزم شکن برای خانواده‌های فقیر تکه‌های چوب می‌آورد. این چوب‌ها به طلا تبدیل می‌شوند و برای آن خانواده، ثروت و برکت به همراه می‌آورند.

 



+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/01ساعت 2:51  توسط پارندا | 
 
برگ نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
قصه از كجا شروع شد
-------------------------------------
سلام
-------------------------------------
ما یه مشت آدمیزادیم که حوادثی بس غریب سرنوشتمونو بهم گره زد ...
ستاره هامون جفت اومد و دوستیمون آبنبات کشی شد ...
در این راستا مراتب احترام و سیمرغ بهمن رزمفریها رو تقدیم می کنیم به :
دختری فرهیخته بنام عظیمه !
پسر دایی هایپر بهاره !
شوهر عمه مرحوم بانو چویی !
کتاب چگونه بیل بزنیم ه جمانه !
دست کش بنفش های الناز خوشگله !
همکاری بانو هن در کلاسهای ماشین آلات !
شیخ النجوم " پارندا "
و کلیه دوستان و همکارانی که با ما همراه بودند
بخصوص تابالوگای مهربان !!!!!!!!
که در ایجاد این دوستی و پیوند فجیع نقشی بس اساسی داشتند !
اینجا یه انجمن آبانی ها داریم ... که هرگونه صحبت در این مورد پیگرد غیر قانونی داره ...

-------------------------------------
غروبها که میشه روشن چراغها

ميان از مدرسه خونه كلاغها

ياده حرفهاي اون روزت ميافتم

كه تا گفتي به جون و دل شنفتم

...

عجب غافل بودم من

اسيره دل بودم من

اسيره دل نبودم

اگه عاقل بودم من

...

غروبها برمی گردن باز كلاغها

بيادم باز مياد اون كوچه و باغها

هنوز تو اون كوچه رو اون اقاقي

دلی که کنده بودیم مونده باقی

...

عجب غافل بودم من

...

يادت مياد به من گفتي چيكار كن

گفتي از مدرسه امروز فرار كن

فرار كردم من اونروز زنگه آخر

نرفتم مدرسه تا سال ديگر

...

عجب غافل بودم من

اسیر دل بودم من

اسیر دل نبودم

اگه عاقل بودم من

...


مراقبات يوميه
شکلک
مکتوب
آونگ خاطره های ما
مطبخ خاله خانم
وبلاگ کامران نجف زاده
کد موزیک برای وبلاگ
میز غذا
صورتحساب آخرین دوره تلفن همراه
آپلود عکس
اسپرانتو زبان دوم برای همه
آرشیو پیوندهای روزانه
مجمع الديوان اوان جواني
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
كاتبان

روح پر فتوح مرحوم بانو چویی
بهار
جمانه
پارندا
بانو هن
فرزانه
الناز
همه تبعیدی ها
محافل ياران باوفا
تخته پاک کن نمدی (آتیس)
نوشته (ایلیا)
چشمهای خیس(شب پره)
برکه دوبووار( فرزانه)
تجربه های آزاد(مسعود)
نگارین(شاذه)
رافائلو و گالکسی
جواهری در قصر*یانگوم*
رفتی حاجی حاجی مکه(اطلس)
تبسم بهار(تبسم)
بهترین دانلودها
اینجا میتونه یه خونه باشه(مهدی)
معلم شيمي(رحمان)
...روزهای صدفی...(صدف)
عشق رو از چشام بخون(محمد)
خبرگیری(رضا)
مثل پولک،شیرین و خوشمزه
راز سکوت(ارسلان)
اگه نمیخوای بخندی نیا تو !!!
انجمن علمی زراعت و اصلاح نباتات
Sniper2
این تریبون من است(مجید شر)
فرار (هموطن)
لنگه جوراب سوراخ(leon)
کافه پیاده(شیرین)
شاپرک(مینا)
آرتین و آرتینا
خاطرات تحصیل در کانادا(محمد لطیفی)
...آلوچه...
امید
فعلا یک عدد ژاله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM