![]() |
![]() |
|
| خرداد آید پیاپی ، میوه های گوارا |
|
هکتور شاه
ای بانو نسرین ای زیبا ای خجالتی ای از من و ما گریزان ای دوست ای آشنا ای این کاره ای تو که تولدت را از یاد بردیم اما خودت رانه ای آنکه ... هیچی دیگه خواستم بگم تولدت مبارک پ.ن: کلی می خواستم اینجا عکس بزارم و فونت رنگی استفاده کنم اما فعلا بلاگفا این امکان رو نمی ده باز هم می گم تولدت مبارک. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/04/29ساعت 22:55 توسط جمانه |
|
|
روزها پیاپی می گذرد و کابوس این روزها رهایم نمی کند نه؛ اصلا و ابدا نگران خودم نیستم، حتی ذره ای فقط و فقط نگران اطرافیانم هستم و پلیسها و نیروهایی که فریب خورده اند پ.ن: راه شهادت همیشه باز است، چه روی زمین و در خیابان و چه درآسمان و هواپیما |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/04/24ساعت 22:19 توسط جمانه |
|
اینجا دمه دره تالار ۸ است
این عکسهای خود تالار ۸ بعد از آتش سوزی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/04/17ساعت 15:56 توسط الناز |
|
|
سلام بچه ها
من که می دونین در تمام طول عمر هزار سالم فقط یکبار رای دادم اونم به موسوی بود. صبح شنبه ساعت ده امتحان داشتیم خبر آوردن که بله محمود آقا من و میگی قلب درد گرفتم ما هم در بهت و سکوت اومدیم خوابگاه نشستیم هی همه بحث کردن و سیاسی بد سیاسی خلاصه ساعت ۹ شب خبر دادن که کوی دانشگاه شلوغ شده بیا و ببین که ساعت ۱۰ شد و ییهو دانشگاه شلوغ شد و صداهای شیشه شکستن و شعار اومد بعد شلوغ پلوغی شد که نگو و نپرس ساعت ۱ این طورا دیگه ساکت شد ساعت ۳ و نیم یکی از پسرهای همکلاسی زنگید که شما چطورید نیومدن تو خوابگاهتون سالمین؟ ما که از همه جا بی خبر گفتیم چی شده؟ گفت یگان ویژه اومده تو خوابگاه زده شکونده اونم با تبر خلاصه ما هم گرخیدیم شدید تا صبح هر صدای کوچکی ما را از خواب می پراند صبح که شد زنگیدم به همه پرسیدم تهران چه خبر و این حرفا خبر فقط و فقط منحصر به من بود و بس حالا همه می گن الناز خر نشی بمونی میان میزننتون پاشو برو نمون اونجا بعد خبر دار شدیم که دیشب همه رفتن تو آمفی تئاتر و تالار همه رو به آتیش کشیدن بعد یگان ویژه ریخته جاروشون کرده بعضی ها رو گرفتن و بردن خوابگاه رو به مدت ۱۴ روز تعطیل کردن تا اوضاع بخوابه همه رفتن اما من چون گندم کاشته بودم مجبور بودم بمونم و رفتم سر زمین و این حرفا. اما از هر جا که پرسیدم تو هیچ اخباری اعلام نکردن. بعد از اومدن بچه ها دوباره سیل بازداشتها و بازجوییها شروع شد. سر جلسه بچه ها رو گرفتن و بردن بعد هم ما دیگه غذا نخوردیم تا اونا رو آزاد کنن و رئیس دانشگاه استعفا بده که البته هنوز نداده و شاید نده در هر حال دانشگاه صنعتی اصفهان تبدیل شده به یک دانشگاه سیاسی فقط حیف که تو شهر نیست و الا یک انتقلاب حسابی تو اصفهان راه مینداخت. این هم وقایع اتفاقیه از مرکز خبری واحد اصفهان پ.ن: حال بنده خوبه خودم هم متاسفانه جیگرشو نداشتم برم تو شورش شرکت کنم نگران بنده ی حقیر نباشید. حالا مگه بودید؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/04/17ساعت 15:39 توسط الناز |
|
|
امروز نقص فنی سیستم ارسال پیامک گویا برطرف شده و ارسال پیام کوتاه مقدور گردیده؛ این واقعه رو تبریک می گم دانشگاه تهران تاریخ جدید برگذاری امتحانات رو اعلام کرد.14 تا 28 شهریور ماه تاریخ جدید امتحانات اعلام شده و این یعنی وسط ماه رمضون یادمه اون سال که کنکور داشتیم بعضی از بچه ها ماه رمضون روزه نمی گرفتن که دچار ضعف نشن، این ضعف در امتحانات پایان ترم هم صادق ه؟! کلی اتفاقات این مدت افتاد، بعضی رو همه می دونن بعضی رو بعضی! فردا را طلوعی خواهد بود؟! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/04/11ساعت 10:57 توسط جمانه |
|
|
برگ نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| قصه از كجا شروع شد |
-------------------------------------
سلام ------------------------------------- ما یه مشت آدمیزادیم که حوادثی بس غریب سرنوشتمونو بهم گره زد ... ستاره هامون جفت اومد و دوستیمون آبنبات کشی شد ... در این راستا مراتب احترام و سیمرغ بهمن رزمفریها رو تقدیم می کنیم به : دختری فرهیخته بنام عظیمه ! پسر دایی هایپر بهاره ! شوهر عمه مرحوم بانو چویی ! کتاب چگونه بیل بزنیم ه جمانه ! دست کش بنفش های الناز خوشگله ! همکاری بانو هن در کلاسهای ماشین آلات ! شیخ النجوم " پارندا " و کلیه دوستان و همکارانی که با ما همراه بودند بخصوص تابالوگای مهربان !!!!!!!! که در ایجاد این دوستی و پیوند فجیع نقشی بس اساسی داشتند ! اینجا یه انجمن آبانی ها داریم ... که هرگونه صحبت در این مورد پیگرد غیر قانونی داره ... ------------------------------------- غروبها که میشه روشن چراغها ميان از مدرسه خونه كلاغها ياده حرفهاي اون روزت ميافتم كه تا گفتي به جون و دل شنفتم ... عجب غافل بودم من اسيره دل بودم من اسيره دل نبودم اگه عاقل بودم من ... غروبها برمی گردن باز كلاغها بيادم باز مياد اون كوچه و باغها هنوز تو اون كوچه رو اون اقاقي دلی که کنده بودیم مونده باقی ... عجب غافل بودم من ... يادت مياد به من گفتي چيكار كن گفتي از مدرسه امروز فرار كن فرار كردم من اونروز زنگه آخر نرفتم مدرسه تا سال ديگر ... عجب غافل بودم من اسیر دل بودم من اسیر دل نبودم اگه عاقل بودم من ... |
| مراقبات يوميه |
|
شکلک مکتوب آونگ خاطره های ما مطبخ خاله خانم وبلاگ کامران نجف زاده کد موزیک برای وبلاگ میز غذا صورتحساب آخرین دوره تلفن همراه آپلود عکس اسپرانتو زبان دوم برای همه آرشیو پیوندهای روزانه |
| كاتبان |
|
روح پر فتوح مرحوم بانو چویی بهار جمانه پارندا بانو هن فرزانه الناز همه تبعیدی ها |
|
RSS
|