![]() |
![]() |
|
| خرداد آید پیاپی ، میوه های گوارا |
|
یوووووهووووو
امروز تولد منه
اما خیلی غصه دارم گفتم بیام اینجا خودم واسه خودم پست بذارم شاید یکم شاد بشم
بچه ها دلم واسه ابوریحان و شماها تنگ شده آسمون هم امروز غصه داره همیشه روز تولدم یا ابریه یا بارونییییییی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/08/20ساعت 16:17 توسط پارندا |
|
|
اوا خاک به سرم ... دیدی چه شد ؟ دانستی چه بلایی سرمان آمد ؟ به خدا هیشکی ازین نسل آدمیزاد خیر ندیده که من دومیش باشم ... تموم جوونیمو ریختم به پای این بچه ها که عصای دستم شن شدن بلای جونم ... بعد مرگ آسد ممصادق میراب ... خوب من هنوز جوون بودم ... بر و رویی داشتم ... الانم رو نبین ... هزاران هزارررررررررررررررر خواستگار داشتم ... اما الان کی میاد یه آپ بذاره تو این وب تار عنکبوت بسته ؟؟؟ ها ها ها؟؟؟ حالا خوبه آبان اومده ... یواش یواش سر و کله همه شون پیدا میشه که بگن آی ما آبان به دنیا اومدیم و ازین حرفها ... بلکه بیان از خودشون یه دفاعی بکنن تموم اون افرادی که شناسنامه شونو رفتن شهریور گرفتن ... بله اگه نمدونی بدون .... معلوم نیست اینها کدوم گ ... استغفرالله ... اینها رو بی خیال عصر یخبندان ۳ رو دیدین ؟؟؟ چی می خواستم بگم ... اه اه این ارواح مزاحم ... ... یه فولدر جدید باز می کنیم به نام خاطرات خسرو خان ... نام :خسرو خان سن:۶۰ ساله شهر: جنوبی اشیا : اوه ببخشید ... اشیا نداریم ویژگی :مولتی معتاد شغل : بشنو آبیار ولی عمرا باور نکن ... خسرو خان میگه : دخترم ... امروژ تانکر خدمات شهری اومده بودن پل هوایی رو بشوله ... دیدم راننده ه عطسه می کنه ... گفتم چته داداش؟؟؟ گفت خمارم م م م م... گفتم می شاژمت ... ولی شرط داره ... گفت قبوله ... گفتم این تانکرتو خالی کن پا این خرزهره های ما ... گفت باشه ... اژین به بعد هر وقت گفتن پل هوایی رو بشولیم میام این خرزهره هاتو آب می دم ... خوبه به نظرت خانوم ؟؟؟بگم فردا انار گل ها رو آب بده ؟
ارسالی از بزرگراه ۸ساعته بهشت-جهنم نکته : اگه عصر یخبندان ۳ رو دیدیدن لطفا تعریف نکنین چون من هنوز ندیدم ... پ.ن : یکی از خانهای باغبون پارک یه پسر خوشگل ۶ ساله داره ...با چشمهای آبیه تیره و موهای بور ... روز دومی که با هم آشنا شدیم اومد گفت می خوام برات انگشتر بخرم ... حالا انگشتر که نشد ولی فرداش روز دختر بود یه تیشرت برام خرید ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/08/08ساعت 18:39 توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی |
|
|
1. باز هم مثل همه چیزهای خوب که یک روز تموم میشه ماه رمضان هم امروز تموم شد! 2. خواهرزاده دوستم 3 سالش ه؛ گویا موبایل آلبالویی مامانیش رو هم خیلی دوست داره، مامانیش که نیست گوشیش رو می کنه تو لیوان ه آب و هی تکون می ده و در آخر آبش رو می خوره تا زبونش آلبالویی شه!!! 3. پنج شنبه جشن فارغ التحصیلیم بود تو دانشگاه؛ اما من و خونوادم نرفتیم! 4. پایان نامه کارشناسیم هنوز مونده ! بعد از اون هم جلسه دفاعیه است! هم اکنون به یاری تان نیازمندم. 5. به یک لاقیدی خاصی دچار شدم. هست یاری دهنده یی که یاری دهد مرا؟! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/06/29ساعت 18:35 توسط جمانه |
|
|
کوله بارت بر بند!
شاید این چند سحر فرصت آخر باشد! که به مقصد برسیم بشناسیم خدا و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم میشود آسان رفت میشود کاری کرد که رضا باشد او. ای سبکبال در این راه شگرف در دعای سحرت در مناجات خدایی شدنت هرگز از یاد مبر من جامانده بسی محتاجم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/06/20ساعت 22:22 توسط جمانه |
|
|
برگ نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| قصه از كجا شروع شد |
-------------------------------------
سلام ------------------------------------- ما یه مشت آدمیزادیم که حوادثی بس غریب سرنوشتمونو بهم گره زد ... ستاره هامون جفت اومد و دوستیمون آبنبات کشی شد ... در این راستا مراتب احترام و سیمرغ بهمن رزمفریها رو تقدیم می کنیم به : دختری فرهیخته بنام عظیمه ! پسر دایی هایپر بهاره ! شوهر عمه مرحوم بانو چویی ! کتاب چگونه بیل بزنیم ه جمانه ! دست کش بنفش های الناز خوشگله ! همکاری بانو هن در کلاسهای ماشین آلات ! شیخ النجوم " پارندا " و کلیه دوستان و همکارانی که با ما همراه بودند بخصوص تابالوگای مهربان !!!!!!!! که در ایجاد این دوستی و پیوند فجیع نقشی بس اساسی داشتند ! اینجا یه انجمن آبانی ها داریم ... که هرگونه صحبت در این مورد پیگرد غیر قانونی داره ... ------------------------------------- غروبها که میشه روشن چراغها ميان از مدرسه خونه كلاغها ياده حرفهاي اون روزت ميافتم كه تا گفتي به جون و دل شنفتم ... عجب غافل بودم من اسيره دل بودم من اسيره دل نبودم اگه عاقل بودم من ... غروبها برمی گردن باز كلاغها بيادم باز مياد اون كوچه و باغها هنوز تو اون كوچه رو اون اقاقي دلی که کنده بودیم مونده باقی ... عجب غافل بودم من ... يادت مياد به من گفتي چيكار كن گفتي از مدرسه امروز فرار كن فرار كردم من اونروز زنگه آخر نرفتم مدرسه تا سال ديگر ... عجب غافل بودم من اسیر دل بودم من اسیر دل نبودم اگه عاقل بودم من ... |
| مراقبات يوميه |
|
شکلک مکتوب آونگ خاطره های ما مطبخ خاله خانم وبلاگ کامران نجف زاده کد موزیک برای وبلاگ میز غذا صورتحساب آخرین دوره تلفن همراه آپلود عکس اسپرانتو زبان دوم برای همه آرشیو پیوندهای روزانه |
| كاتبان |
|
روح پر فتوح مرحوم بانو چویی بهار جمانه پارندا بانو هن فرزانه الناز همه تبعیدی ها |
|
RSS
|