![]() |
![]() |
|
| خرداد آید پیاپی ، میوه های گوارا |
|
اوا خاک به سرم ... دیدی چه شد ؟ دانستی چه بلایی سرمان آمد ؟ به خدا هیشکی ازین نسل آدمیزاد خیر ندیده که من دومیش باشم ... تموم جوونیمو ریختم به پای این بچه ها که عصای دستم شن شدن بلای جونم ... بعد مرگ آسد ممصادق میراب ... خوب من هنوز جوون بودم ... بر و رویی داشتم ... الانم رو نبین ... هزاران هزارررررررررررررررر خواستگار داشتم ... اما الان کی میاد یه آپ بذاره تو این وب تار عنکبوت بسته ؟؟؟ ها ها ها؟؟؟ حالا خوبه آبان اومده ... یواش یواش سر و کله همه شون پیدا میشه که بگن آی ما آبان به دنیا اومدیم و ازین حرفها ... بلکه بیان از خودشون یه دفاعی بکنن تموم اون افرادی که شناسنامه شونو رفتن شهریور گرفتن ... بله اگه نمدونی بدون .... معلوم نیست اینها کدوم گ ... استغفرالله ... اینها رو بی خیال عصر یخبندان ۳ رو دیدین ؟؟؟ چی می خواستم بگم ... اه اه این ارواح مزاحم ... ... یه فولدر جدید باز می کنیم به نام خاطرات خسرو خان ... نام :خسرو خان سن:۶۰ ساله شهر: جنوبی اشیا : اوه ببخشید ... اشیا نداریم ویژگی :مولتی معتاد شغل : بشنو آبیار ولی عمرا باور نکن ... خسرو خان میگه : دخترم ... امروژ تانکر خدمات شهری اومده بودن پل هوایی رو بشوله ... دیدم راننده ه عطسه می کنه ... گفتم چته داداش؟؟؟ گفت خمارم م م م م... گفتم می شاژمت ... ولی شرط داره ... گفت قبوله ... گفتم این تانکرتو خالی کن پا این خرزهره های ما ... گفت باشه ... اژین به بعد هر وقت گفتن پل هوایی رو بشولیم میام این خرزهره هاتو آب می دم ... خوبه به نظرت خانوم ؟؟؟بگم فردا انار گل ها رو آب بده ؟
ارسالی از بزرگراه ۸ساعته بهشت-جهنم نکته : اگه عصر یخبندان ۳ رو دیدیدن لطفا تعریف نکنین چون من هنوز ندیدم ... پ.ن : یکی از خانهای باغبون پارک یه پسر خوشگل ۶ ساله داره ...با چشمهای آبیه تیره و موهای بور ... روز دومی که با هم آشنا شدیم اومد گفت می خوام برات انگشتر بخرم ... حالا انگشتر که نشد ولی فرداش روز دختر بود یه تیشرت برام خرید ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/08/08ساعت 18:39 توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی |
|
|
خواهر ...جات خالی ...داشتیم تلویزیون تماشا می کردیم ... ملت داشتن از سوابق کارهای هنری خویشتن می گفتن ... مجریه که تقریبا بالای ۵۰ بود گفت : یکبار ما تمرین تئاتر برای مدرسه مون داشتیم ... قرار بود من یکی رو با گلوله بکشم ... بعد که شلیک کردم ، طرف قبل مردن بلند شه بگه : چرا منو کشتی ؟؟؟ من پدرت بودم !!!! ولی این تفنگی که به من داده بودن خراب بود گاهی گیر می کرد شلیک نمی کرد که صدای گلوله بیاد ... کارگردان گفت اگه موقع اجرا تفنگ کار نکرد پرتش کن زمین برو طرفو خفه کن ... گذشت و موقع اجرا شد ... تفنگ کار نکرد ... آقا ما هم تفنگ رو انداختیم زمین رفتیم طرفو خفه کردیم ... طرف خفه شد و مرد من امدم اینور ... یوهو اون بلند شد گفت : چرا منو کشتی ؟؟؟ من پدرت بودم !!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/03/13ساعت 18:36 توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی |
|
آیا تا به حال راجع به “جنبش آغوش رایگان” شنیده اید؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/01/17ساعت 19:47 توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی |
|
|
با سلام و تبریک سال نو پیشاپیش... امیدوارم همه وبلاگ ها سر جاشون باشن ... و همه تو سال نو به هرچی دلتون می خواد برسین ... ایشالله سگاروی شاپرک اینا همیشه سرجاش باشه که ما بازم از کوچشون رد می شیم بخندیم ... شیخنا جمانه عده ی بیشتری رو به خونه بخت بفرسته ... پیربهار کمکهای بیشتری از دستش بر بیاد ... بانو هن و مهدی مثل همیشه خوشحال و سرحال باشن ... پارندا از موجودات قابل افتخارتری عکس بگیره ... صفورا دیگه تعداد پست فطرت های روی زمین رو نشمره ... الناز در تهران رویت بشه ... ... همه رو گفتم ؟؟؟ کسی جا نموند ؟؟؟؟ بقیه هم خوشبخت شن... الهی آمین ... ... خب خیالم راحت شد همه رو گفتم ... حالا نوبت خودمه ... خدایا استاد دانشگاه شاپرک اینا رو یادته ؟؟؟؟ همون که رفته خارج دیسکو زده !!!! خب ؟؟؟ من یه دیسکو می خوام ... البته قول می دم هیچکس با اومدن به دیسکوی من منحرف نشه .. کلا فقط ادمهای منحرف رو راه میدیم اصلا ... چطوره ؟؟؟مثل بهاره ... یا از همه ضمانت کتبی می گیریم مسئولیت جهنم رفتنتون با خودتونه .... یه کافی نت و کافی شاپ و کافی تریا و کافی گلاسه هم می خوام ... وقت کردی حاجات ما را مستجاب بفرما ... راه راست را به سمت ما کج بفرما ... راستی ما حساب کردیم اگه تو سرمایه بهمون بدی که یه کافی نت بزنیم خیلی وضعمون خوب می شه ... خیلی دوستت دارم ... منتظرم ... روحی از برزخ انتظار
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/12/29ساعت 19:48 توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی |
|
|
سپاس سپاس جوخه نشینان را بس شدید که تبریکاتشان موجب شادی شد و دورگوی نیمه شبشان دلیل بیداری هر تبریکی که رسید چون رسید مفرح ذات گشت و چون خوانده شد ممد مودت و آشنایی ... ... خلاصه اینکه صفای قدمتون ... ایشالله تولدهاتون جبران کنم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/12/17ساعت 21:42 توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی |
|
|
به مناسبت خجسته میلاد تو و تقارن پر برکتش با ولنتاین ، یخده از تعداد آدمهایی که به ما نظر دارن از روی زمین کم شده !!!!!!
ایشالله خوشبخت شی ننه !!! ایشالله بری سر کار ... ایشالله با یه آدم بلند فطرت افتخارآمیز ازدواج کنی ...
پ.ن : صفورا جون یه موضوعی هست دلم نمی خواست روز تولدت بهت بگم ناراحت شی ... ولی به روح آسدممصادق میراب ، مجبورم بگم ... غریبه که نیستی...خودت می دونی ... به جز بانو هن که به سلامتی از اول خوشبخت بود و الانم مامانه ... و فاطمه عروس ... بقیه اهالیه جوخه همه ترشیده اند ... حالا منو نبین که الان واسه خودم چه روح پر فتوحی ام و بهشت جایم است ... خبر نداری... البته از من نشنفته بگیرا .... این شیخنا جمانه ... ظاهرا یه دوستی داره که مشهد درس می خونه... ( خیلی ساله زیارتم نرفتیم خواهر ... این مسجد سر کوچه مون یه کاروان خوبی داره ... ایشااله قسمت شه باهم میریم .. غصه شام و ناهارم نخوریا ، من اندازه یه هفته بساط اشکنه و کشک جوش بر می دارم ... ) خلاصه ... دوستش کلینیک گیاه پزشکی داره ... این شیخ هم در به در دنباله شوهره واسه این دختر ورپریده ... انگار نه انگار ما اینجا خودمون کلی دختر دم بخت تو صف داریم ... به خودش کاری ندارم که دیگه بهش امیدی نیست ... بهار چی؟ الناز ؟ شاپرک ؟ پارندا ؟ خود تو عزیزم ؟ این همه دختر عین پنجول آفتاب ... حالا توام به روش نیاری که من اینا رو بهت گفتما ... باشه خواهر ... بین خودم و خودت بمونه ... هر چی گفتم همینجا چال کن و برو ... اصلا به ما چه مردم چی کار می کنن ؟؟؟ مگه ما زفونم لال ، صد قرآن به میون ، فضولیم ؟؟؟ ... بازم تولدت مبارک ...
ارسالی از بهشت اعلی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/11/24ساعت 15:1 توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی |
|
|
شیخنا تولدت مبارک آرزوی سال : ما همگی امیدواریم شوما به زودی از بهر خود زوجی مناسب بیابید ...
فقط تو رو جدت ، وقتی پیداش کردی هی نگی ... حالا نمیدونم ... حالا فکر کنم ... ... قبلنا که حافظه ام اندازه ماهی قرمز نبود ، برای تولدت زیاد نقشه داشتم ولی با این سن و سال مگه چیزی یاد آدم می مونه ؟؟؟ ... حالا تو عالم دوستی ، غریبه که بینمون نیست ، خداییش بگو چند ساله شدی؟؟؟
تولدت مبارک عزیزم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/11/11ساعت 0:0 توسط روح پر فتوح مرحوم بانو چویی |
|
|
برگ نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| قصه از كجا شروع شد |
-------------------------------------
سلام ------------------------------------- ما یه مشت آدمیزادیم که حوادثی بس غریب سرنوشتمونو بهم گره زد ... ستاره هامون جفت اومد و دوستیمون آبنبات کشی شد ... در این راستا مراتب احترام و سیمرغ بهمن رزمفریها رو تقدیم می کنیم به : دختری فرهیخته بنام عظیمه ! پسر دایی هایپر بهاره ! شوهر عمه مرحوم بانو چویی ! کتاب چگونه بیل بزنیم ه جمانه ! دست کش بنفش های الناز خوشگله ! همکاری بانو هن در کلاسهای ماشین آلات ! شیخ النجوم " پارندا " و کلیه دوستان و همکارانی که با ما همراه بودند بخصوص تابالوگای مهربان !!!!!!!! که در ایجاد این دوستی و پیوند فجیع نقشی بس اساسی داشتند ! اینجا یه انجمن آبانی ها داریم ... که هرگونه صحبت در این مورد پیگرد غیر قانونی داره ... ------------------------------------- غروبها که میشه روشن چراغها ميان از مدرسه خونه كلاغها ياده حرفهاي اون روزت ميافتم كه تا گفتي به جون و دل شنفتم ... عجب غافل بودم من اسيره دل بودم من اسيره دل نبودم اگه عاقل بودم من ... غروبها برمی گردن باز كلاغها بيادم باز مياد اون كوچه و باغها هنوز تو اون كوچه رو اون اقاقي دلی که کنده بودیم مونده باقی ... عجب غافل بودم من ... يادت مياد به من گفتي چيكار كن گفتي از مدرسه امروز فرار كن فرار كردم من اونروز زنگه آخر نرفتم مدرسه تا سال ديگر ... عجب غافل بودم من اسیر دل بودم من اسیر دل نبودم اگه عاقل بودم من ... |
| مراقبات يوميه |
|
شکلک مکتوب آونگ خاطره های ما مطبخ خاله خانم وبلاگ کامران نجف زاده کد موزیک برای وبلاگ میز غذا صورتحساب آخرین دوره تلفن همراه آپلود عکس اسپرانتو زبان دوم برای همه آرشیو پیوندهای روزانه |
| كاتبان |
|
روح پر فتوح مرحوم بانو چویی بهار جمانه پارندا بانو هن فرزانه الناز همه تبعیدی ها |
|
RSS
|