تبليغاتX
از نسل آدمیزاد
خرداد آید پیاپی ، میوه های گوارا
در شب،

برای از دست دادن خورشید

آنقدر گریه نکن که دیدن ستاره ها را نیز از دست بدهی.

                                                                 (شکسپیر)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/16ساعت 19:20  توسط بهار | 
    شنبه صبح ساعت ۸ داشتم لباس می پوشیدم. مدام فکر می کردم آخه چرا من باید روز تعطیل      که همه خوابن پا شم برم سر کلاس، اونم کلاس اصلاح نباتات. در همین حال صدایی از برج روبروی ساختمان ما گفت:عید همگی تون مبارک. پیرمرد رو می شناختم. همیشه مناسبت های مختلف  تبریک می گه.سریع رفتم پشت پنجره، ندیدمش ولی نکته قشنگ و جالب این بود که این دفعه    تبریکش دقیقا مصادف  بود با اولین قطره های بارون. صبح قشنگی بود و برای من قشنگ تر شد.    گاهی می تونیم با یه حرکت قشنگ، زندگی رو برای دیگران زیباتر کنیم و برای بعضی قابل تحمل تر.
    از خونه اومدم بیرون و بالاخره به کلاس رسیدم.
    وسطای کلاس استاد اصلاح: از این ماده هندیها هم برای ساختن کپسول های توی آجیل استفاده     
می کنن که فلفل زیادی توی اونها هست. اینجا کی هند رفته؟ کباب ها ی محلی هند رو دیدید؟ کلی
فلفل قرمز رو که خیلی تنده خرد می کنن، می ریزن تو سینی های بزرگ. گوشت چرخ کرده رو می ریزن
وسط فلفلا و هی ورز می دن، اون قدر که گوشت با حرارت فلفلا بدون شعله نیم پز می شه یعنی یه
جور تغییر ماهیت می ده و رنگش تغییر می کنه. ببین چه فلفلیه! همون گوشت رو می خورن!!!
    صدای نفس های متعجب بچه ها و نچ نچشون کلاس رو پر کرد. یکی گفت: مزه اش به تلخی می زنه استاد. من غرق فکر درباره این کباب ها و نحوه پختشون و اینکه آخه چرا؟ آخه چرا هندیها
این قدر فلفل دوست دارن؟  
    یه دقیقه بعد، تازه متوجه شدم تو کلاسم و به خودم اومدم.دیدم استاد با لبخند یه کاغذی رو     نشون بچه ها می ده و می گه: توی این شکل، روند این فرآیند نشون داده شده. تکثیرش می کنم
بهتون می دم.
    من با تعجب، بدون لحظه ای فکر و تقریبا با فریاد: روند درست کردن کباب؟!!!
    استاد با خنده و تعجب: نه بابا، روند تکثیر بذر! تو هنوز تو اون فکری؟!!!
    وضعیت کلاس و من رو که می تونید مجسم کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/08ساعت 15:11  توسط بهار | 

دوره راهنمایی بودم. اول و دومشو نمی دونم. برای اولین بار رفتم کلاس شنا. یه استخر بزرگ رو باز بود. ما بعد از یاد گرفتن چند تا فنون مقدماتی، آماده شدیم که قورباغه یاد بگیریم. دو سه هفته ای تو خشکی تمرین دست و پای قورباغه کردیم و بعد جهت یادگیری شنا در آب وارد عمق 1 متری شدیم! آخه من با این لنگ درازم چه جوری اینجا شنا کنم آخه؟!!!

بعد از یه مدت یه عرض رو می تونستم شنا کنم ولی سریع نبود چون پاهام به کف استخر می خورد. یه جلسه ما رو بردن عمق 4 متری تا بهترین ما رو انتخاب کنن تا روز مسابقه که مادرهای ما می اومدن، اونجا شنا کنه. متاسفانه من بین 15 نفر دوم شدم. نفر اول یه دختر بود هم قد من و خیلی لاغر که از من جلو زد و من با یه کم فاصله دوم شدم. چه قدر اصرار کردم که منم 4 متری شنا کنم. هی می گفتم: " آخه خانم من چه جوری تو یه متری مسابقه بدم؟ "

بعد از اون تصمیم گرفتم اصلا به مادرم خبر ندم ولی چون قبل از اینکه نفر برتر معلوم بشه، بهش گفته بودم ممکنه 4 متری مسابقه بدم، تاریخ رو می دونست و تصمیم گرفته بود بیاد.

روز مسابقه من داشتم لباسامو در می آوردم که یهو دیدم مامانم وارد شد. ای خدا چه کار کنم؟ آخه اومده چی رو ببینه؟ قبل از مسابقه اصلا خودمو بهش نشون ندادم. 14 نفر آماده شدیم بپریم تو 1 متری تا نفر اول معلوم بشه. من بی خبر نمی دونستم چی در انتظارمه!

سوتو زدن و ما شروع کردیم. من نهایت سعیم رو می کردم و با جدیتی که الان دیگه برام خنده داره، فقط سعی می کردم شنا کنم. تمام تمرکزم رو دست و پام بود.وسطا تصمیم گرفتم پا شم بایستم تا ببینم چه موقعیتی دارم.وای خدای من:

دیدم هنوز وسطم و بچه ها از من جلو تر و تازه هی پا می شن، پاهاشون رو می زنن کف استخر و یه 2 متری خودشونو می ندازن جلو. هیچ کی شنا نمی کرد. تازه همه اونها از من کوچیکتر و کوتاهتر بودن.من تصمیم گرفتم باز هم با شنا ادامه بدم. بس که ابله ام!!!

خلاصه ما شدیم یکی مونده به آخر. نفر آخرم یکی بود که تازه بعد از یه دقیقه فهمیده بود مسابقه شروع شده. در حقیقت آخر شده بودم. توهین آمیزتر از همه، مدالی بودکه گردن همه می انداختن که بعد از چند سال گم و گورش کردم تا چشمم بهش نخوره!!! دیگه هیچ وقت کلاس شنا نرفتم. استخر هم نرفتم. از اون موقع مامانم این جریان رو واسه کلی از فامیل با خنده تعریف کرده:

" آقا ما دیدیم بهاره داره دست و پا می زنه، جلو هم نمی آد. همون وسط وایستاده. روده بر شده بودیم آخه."

داداشم مدال رو که می دید با یه طنز خاصی تو صورتش می گفت: " بهار من به تو افتخار می کنم!!! "

و واکنش من در حالی که سرخ شده بودم، رگهای گردنم زده بود بیرون و با فریاد: " من قهرمان شدم آخه تو اونا فقط من شنا کردم!!! "

البته الان خیلی وقته که دیگه دفاعی در کار نیست. فقط خنده ام می گیره. دیگه هم عمرا کلاس نمی رم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/01ساعت 14:3  توسط بهار | 
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من،باری،همه از مردن در سرزمینی ست
که مزد گورکن
از آزادی آدمی افزون باشد.

جُستن
یافتن
و آنگاه به اختیار بر گزیدن
و از خویشتن خویش باروئی پی افکندن.

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.

                                              شاملو

 

یه چیزی یادم رفت تو ادامه مطلب می نویسم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/10ساعت 17:46  توسط بهار | 
شبی از شب ها،مردی خواب عجیبی دید.او دید که در عالم رویا پا به پای خداوند روی ماسه های ساحل دریا قدم می زند و در همان حال،در آسمان بالای سرش،خاطرات دوران زندگیش به صورت فیلمی در حال نمایش است.
او که محو تماشای زندگیش بود،ناگهان متوجه شد که گاهی فقط جای پای یک نفر روی شن ها دیده می شود و آن هم وقت هایی است که او دوران پر درد و رنج زندگیش را طی می کرده است.
بنابراین با ناراحتی به خدا که در کنارش راه می رفت رو کرد و گفت:پروردگارا...تو فرموده بودی که اگر کسی به تو روی آورد و تو را دوست بدارد،در تمام مسیر زندگی کنارش خواهی بود و او را محافظت خواهی کرد.پس چرا در مشکل ترین لحظات زندگیم فقط جای پای یک نفر وجود دارد،چرا مرا در لحظاتی که به تو سخت نیاز داشتم،تنها گذاشتی؟

خداوند لبخندی زد و گفت:بنده ی عزیزم من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشته ام.زمان هایی که در رنج و سختی بودی،من تو را روی دستانم بلند کرده بودم تا به سلامت از موانع و مشکلات عبور کنی!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/10ساعت 1:34  توسط بهار | 

الهی اون قدر پولدار بشی که واسه من یه کیف کولی نایک قرمز خوشگل بخری، بعدشم بلافاصله مفلسبشی.

                 از بیانات پر از لطف بانو چویی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/24ساعت 14:2  توسط بهار | 

یکی از شنبه ها من دیر رسیدم دانشگاه.سریع رفتم سر کلاس.خوشبختانه با پوران دخت جون کلاس نداشتم.سر کلاس یادم افتاد موبایلو رو ویبره نذاشتم.می دونستم یه مزاحم آخرای کلاس زنگ می زنه به همین خاطر سریع موبایلو خاموش کردم.از اونجا که حدسم درست بود یکی زنگ زده و چون خاموش بوده یه اس.ام اس به این مضمون بعدا دریافت کردم:

(الهی بترکد مشترک موردنظر که شعور روشن بودن موبایل ندارد)

در اینجا ۲ نکته قابل تامل است:
۱.آخه مزاحم تو وسط کلاس من در حالی که می دونی من کجام واسه چی زنگ می زنی.                می شناسمت که خاموش می کنم.
۲.شما رو نمی دونم ولی یه آبانی هیچ وقت یه همچین اس.ام.اسی به دوستش نمی فرسته.این کار فقط از یه آدم وحشتناک بر می آد.
حدس می زنید که کیه:

بانو چویی!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/11ساعت 21:58  توسط بهار | 
 
برگ نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
قصه از كجا شروع شد
-------------------------------------
سلام
-------------------------------------
ما یه مشت آدمیزادیم که حوادثی بس غریب سرنوشتمونو بهم گره زد ...
ستاره هامون جفت اومد و دوستیمون آبنبات کشی شد ...
در این راستا مراتب احترام و سیمرغ بهمن رزمفریها رو تقدیم می کنیم به :
دختری فرهیخته بنام عظیمه !
پسر دایی هایپر بهاره !
شوهر عمه مرحوم بانو چویی !
کتاب چگونه بیل بزنیم ه جمانه !
دست کش بنفش های الناز خوشگله !
همکاری بانو هن در کلاسهای ماشین آلات !
شیخ النجوم " پارندا "
و کلیه دوستان و همکارانی که با ما همراه بودند
بخصوص تابالوگای مهربان !!!!!!!!
که در ایجاد این دوستی و پیوند فجیع نقشی بس اساسی داشتند !
اینجا یه انجمن آبانی ها داریم ... که هرگونه صحبت در این مورد پیگرد غیر قانونی داره ...

-------------------------------------
غروبها که میشه روشن چراغها

ميان از مدرسه خونه كلاغها

ياده حرفهاي اون روزت ميافتم

كه تا گفتي به جون و دل شنفتم

...

عجب غافل بودم من

اسيره دل بودم من

اسيره دل نبودم

اگه عاقل بودم من

...

غروبها برمی گردن باز كلاغها

بيادم باز مياد اون كوچه و باغها

هنوز تو اون كوچه رو اون اقاقي

دلی که کنده بودیم مونده باقی

...

عجب غافل بودم من

...

يادت مياد به من گفتي چيكار كن

گفتي از مدرسه امروز فرار كن

فرار كردم من اونروز زنگه آخر

نرفتم مدرسه تا سال ديگر

...

عجب غافل بودم من

اسیر دل بودم من

اسیر دل نبودم

اگه عاقل بودم من

...


مراقبات يوميه
شکلک
مکتوب
آونگ خاطره های ما
مطبخ خاله خانم
وبلاگ کامران نجف زاده
کد موزیک برای وبلاگ
میز غذا
صورتحساب آخرین دوره تلفن همراه
آپلود عکس
اسپرانتو زبان دوم برای همه
آرشیو پیوندهای روزانه
مجمع الديوان اوان جواني
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
كاتبان

روح پر فتوح مرحوم بانو چویی
بهار
جمانه
پارندا
بانو هن
فرزانه
الناز
همه تبعیدی ها
محافل ياران باوفا
تخته پاک کن نمدی (آتیس)
نوشته (ایلیا)
چشمهای خیس(شب پره)
برکه دوبووار( فرزانه)
تجربه های آزاد(مسعود)
نگارین(شاذه)
رافائلو و گالکسی
جواهری در قصر*یانگوم*
رفتی حاجی حاجی مکه(اطلس)
تبسم بهار(تبسم)
بهترین دانلودها
اینجا میتونه یه خونه باشه(مهدی)
معلم شيمي(رحمان)
...روزهای صدفی...(صدف)
عشق رو از چشام بخون(محمد)
خبرگیری(رضا)
مثل پولک،شیرین و خوشمزه
راز سکوت(ارسلان)
اگه نمیخوای بخندی نیا تو !!!
انجمن علمی زراعت و اصلاح نباتات
Sniper2
این تریبون من است(مجید شر)
فرار (هموطن)
لنگه جوراب سوراخ(leon)
کافه پیاده(شیرین)
شاپرک(مینا)
آرتین و آرتینا
خاطرات تحصیل در کانادا(محمد لطیفی)
...آلوچه...
امید
فعلا یک عدد ژاله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM