تبليغاتX
از نسل آدمیزاد
خرداد آید پیاپی ، میوه های گوارا
اینجا دمه دره تالار ۸ است

این عکسهای خود تالار ۸ بعد از آتش سوزی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/17ساعت 15:56  توسط الناز | 
سلام بچه ها

 من که می دونین در تمام طول عمر هزار سالم فقط یکبار رای دادم اونم به موسوی بود. صبح شنبه ساعت ده امتحان داشتیم خبر آوردن که بله محمود

آقا من و میگی قلب درد گرفتم با قلبی پر از درد رفتم دانشکده امتحان رو دادم و اومدم بیرون استاد هم وضع بهتری نداشت ولی خودشو زده بود به اون راه و می گفت دموکراسی همینه باید قبول کنیم که شکست خوردیم من نتونستم خاله ی خودمو متقاعد کنم که به موسوی رای بده.

ما هم در بهت و سکوت اومدیم خوابگاه نشستیم هی همه بحث کردن و سیاسی بد سیاسی

خلاصه ساعت ۹ شب خبر دادن که کوی دانشگاه شلوغ شده بیا و ببین ما هم متعجب شدیم که مگه هنوز تو بهت نیستن یعنی در اومدن از خلسه؟؟

که ساعت ۱۰ شد و ییهو دانشگاه شلوغ شد و صداهای شیشه شکستن و شعار اومد

بعد شلوغ پلوغی شد که نگو و نپرس ما که حال می کردیم جای شما خالی

ساعت ۱ این طورا دیگه ساکت شد؟؟؟؟

ساعت ۳ و نیم یکی از پسرهای همکلاسی زنگید که شما چطورید نیومدن تو خوابگاهتون سالمین؟ ما که از همه جا بی خبر گفتیم چی شده؟ گفت یگان ویژه اومده تو خوابگاه زده شکونده اونم با تبر

خلاصه ما هم گرخیدیم شدید

تا صبح هر صدای کوچکی ما را از خواب می پراند

صبح که شد زنگیدم به همه پرسیدم تهران چه خبر و این حرفا

خبر فقط و فقط منحصر به من بود و بس

حالا همه می گن الناز خر نشی بمونی میان میزننتون پاشو برو نمون اونجا

بعد خبر دار شدیم که دیشب همه رفتن تو آمفی تئاتر و تالار همه رو به آتیش کشیدن بعد یگان ویژه ریخته جاروشون کرده بعضی ها رو گرفتن و بردن منم که با تعجب نگاه می کردم جا خوردم آخه چندتا بچه ی جوگیر چه کارا که نمی تونن بکنن؟؟؟؟؟؟؟؟

خوابگاه رو به مدت ۱۴ روز تعطیل کردن تا اوضاع بخوابه پلتیک بود اما خوب گرفت!

همه رفتن اما من چون گندم کاشته بودم مجبور بودم بمونم و رفتم سر زمین و این حرفا.

اما از هر جا که پرسیدم تو هیچ اخباری اعلام نکردن. بعد از اومدن بچه ها دوباره سیل بازداشتها و بازجوییها شروع شد. سر جلسه بچه ها رو گرفتن و بردن  فکر کن

بعد هم ما دیگه غذا نخوردیم تا اونا رو آزاد کنن و رئیس دانشگاه استعفا بده که البته هنوز نداده و شاید نده بعضی ها رو آزاد کردن ولی بعضی دیگه رو گرفتن.

در هر حال دانشگاه صنعتی اصفهان تبدیل شده به یک دانشگاه سیاسی فقط حیف که تو شهر نیست و الا یک انتقلاب حسابی تو اصفهان راه مینداخت.

این هم وقایع اتفاقیه از مرکز خبری واحد اصفهان

پ.ن: حال بنده خوبه خودم هم متاسفانه جیگرشو نداشتم برم تو شورش شرکت کنم  نگران بنده ی حقیر نباشید. حالا مگه بودید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/17ساعت 15:39  توسط الناز | 

موضوع انشاء: فایده گاو بودن را بنویسید  

با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت می کشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم.

 اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز میکنم.

  البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در میابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد. من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست، بلکه گاو است.

هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد.

  بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم. ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد.

مثلا در مورد همین ازدواج که این همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته و... درست میکنند.

هیچ گاو مادری نگران ترشیده شدن گوساله اش نیست. همچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن بگیرد، عروسش پسرش را از چنگش در می آورد.

وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد، نگران جهیزیه اش نیست.

نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند. مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید، برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند یا بدتر از آن پاچه خواری کند.

گوساله های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله های نر را به دست بیاورند تا به خواستگاریشان بیایند، چون آنها آنقدر گاو هستند که به خواستگاری آنها بروند.

از طرفی هیچ گوساله ماده ای نمیگوید که فعلا قصد ازدواج ندارد و میخواهد ادامه تحصیل دهد. تازه وقتی هم که عروسی میکنند اینهمه بیا برو، بعله  برون، خواستگاری، مهریه، نامزدی، زیر لفظی، حنا بندان، عروسی، پاتختی، روتختی، زیر تختی، ماه عسل، ماه..زهر، طلاق و طلاق کشی و.... ندارند.

گاوها حیوانات نجیب و سر به زیری هستند. آنها چشمهای سیاه و درشت و خوشگلی دارند.

 شاعر در این باره میگوید:

سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست

سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست

هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست. نگران نیست نکند از کار اخراجش کنند.

  گاوها آنقدر عاقلند که میدانند بهترین سالهای عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند.

گاوها بخاطر چشم و همچشمی دماغشان را عمل نمی کنند. شما تا حالا دیده اید گاوی دماغش را چسب بزند؟ شما تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟

گاوها حیوانات مفیدی هستند و انگل جامعه نیستند. شما تا کنون یک گاو معتاد دیده اید؟

گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم  شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند..

ما از شیر، گوشت، پوست، حتی روده و معده ی گاو استفاده میکنیم.

   تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟ آیا دیده اید گاوی زیراب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟

تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری را بکند؟

آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند؟ یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟ و مثلا بگوید از آقای فلانی یاد بگیر. آخر توهم گاوی؟! فلانی گاو است بین گاوها..

تازه گاوها نیاز به ماشین ندارند تا بابت ماشین 12 میلیون پول بدهند و با هزار پارتی بازی ماشینشان را تحویل بگیرند و آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش بگیرد.

هیچ گاوی آنقدر گاو نیست که قلب دیگری را بشکند. البته شاعر باز هم در این مورد شعری فرموده است:

 گمون کردی تو دستات یه اسیرم

دیگه قلبم رواز تو پس میگیرم

 دیده اید گاو نری به خاطر به دست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگوید: عاشقت هستم؟"!! سرت سر شیر است و دمت دم پلنگ !!

 دیده اید گاو پدری دخترش را کتک بزند!؟

گاو ها در جامعه شان فقر ندارند. گاوها اختلاف طبقاتی ندارند. دخترانشان به خاطر وضع بد خانواده کار بد نمی کنند....

آنها شرمنده زن و بچه شان نمی شوند. رویشان را با سیلی سرخ نگه نمیدارند. هیچ گاوی غصه ی گاوهای دیگر را نمی خورد.


هیچ گاوی غمباد نمیگیرد. هیچ گاوی رشوه نمی گیرد. هیچ گاوی اختلاس نمیکند. هیچ گاوی آبروی دیگری را
نمی ریزد.

هیچ گاوی خیانت نمیکند. هیچ گاوی دل گاو دیگری را نمی شکند. هیچ گاوی دروغ نمیگوید.

هیچ گاوی آنقدر علف نمیخورد که از فرط پرخوری مجبور شود روی آن همه علف یک آفتابه عرق سگی بخورد و بعدش راه بیفتد توی کوچه خیابان در حالی که گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوساله اش شیر بدهد.

 هیچ گاوی گاو دیگر را نمیکشد  ..هیچ گاوی...

 اگر بخواهم در مورد فواید گاو بودن بگویم، دیگر زنگ انشاء میخورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند.

اما به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیستید...

  لباس ما از گاو است، غذایمان از گاو، شیر و پنیر و کره و خامه و..... همه از گاو است.

با این وجود هیچ گاوی نگفت: من گفت: ما...

 من این متن رو تو کامپیوتر دانشگاه پیدا کردم دیدم جالبه براتون گذلشتم از خودم نیست لطفا فکر بد نکنید من دزد نیستم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/18ساعت 12:38  توسط الناز | 
سلام

امروز داشتم کتاب می خوندم این مطلب رو از  دبلیو لیوینگستون لارند دیدم و فکر کردن خوبه شما هم بخونیدش:

گوش کن پسر: این حرف رو زمانی می زنم که تو در خوابی‌ مشت کوچکت زیر گونه ات گره خورده و حلقه های طلایی گیسویت روی پیشانی مرطوبت چسبیده است. آهسته و تنها وارد اتاق تو می شوم. درست چند دقیقه قبل وقتی در کتابخانه مشغول مطالعه روزنامه بودم گرفتار احساس خفه کننده ی ندامت شدم و گناه آلود به سراغ تخت تو آمدم.

مسائلی هست که ذهن مرا مشغول کرده است. پسر ِ من و تو با هم پیوند خورده ایم. وقتی برای رفتن به مدرسه آماده می شدی برای اینکه صورتت را خوب با حوله خشک نکرده بودی دعوایت کردم. تو را تحت فشار قرار دادم تا کفش هایت را تمیز کنی. وقتی وسایلت را روی کف اتاق می ریختی عصبانی شدم  و سرت فریاد کشیدم.

موقع صبحانه نیز متوجه اشتباه تو شدم. بعضی چیزها را ریختی. غذایت را بلعیدی. آرنجت را روی میز گذاشتی. روی نانت مقدار زیادی کره مالیدی. و وفتی شروع به بازی کردی من به طرف قطار  خود می رفتم. دست تکان دادی و فریاد زدی "خدا حافظ پدر" و من با اهم در پاسخ گفتم: "شانه هایت را عقب نگهدار"

ذوباره بعد از ظهر همه چیز آغاز شد. به محض بازگشت مراقب تو شدم. روی زانویت نشسته بودی و با تیله ی مرمری بازی می کردی. جورابت چند تا سوراخ داشت. با بردن تو به جلوی در خانه تو را جلوی دوستانت تحقیر کردم. جوراب گران بود و اگر مجبور می شدی یک جفت جوراب بخری باید خیلی دقت می کردی!فکرش را بکن پسر این حرف را پدرت می زند!

آیا به یاد می آوری وقتی در کتابخانه مشغول  مطالعه بودم چخ طور با ترس و لرز با نگاهی که در آن آزردگی نمایان بود به من نزذیک شدی؟ وقتی از بالای روزنامه نگاهی به تو می انداختم که چرا مانع مطالعه من شدی در آستانه ی در مردد می ایستادی و من به تندی می گفتم: "چه می خواهی؟" تو حرفی نمی زدی اما با تمام وجود به سوی من می دویدی و بازوانت را دور گردنم حلقه می کردی و مرا می بوسیدی. محبتی که خداوند در قلبت جای داده بود ِ محبتی که هرگز کم نمی شد. بعد تو با سرو صدا پله ها را طی می کردی.

خوب پسرِِ ِ کنی بعد از آن روزنامه از دستم لغزید و ترسی عجیب بر من موستولی شد. این عادت با من چه کرده بود؟ عادت انتقام و محکوم کردن. این پاداش من به تو بود. دلیل رفتار من این نبود که تو را دوست نداشتم بلکه این بود که از تو بیش از حد توقع داشتم. من تو را با سن خود می سنجیدم در حالیکه تو خصوصیت خاص خود را داشتی که بسیار پسندیده و شایسته بود. قلب کوچک تو به وسعت سحرگاهان بر فراز تپه ها گسترده بود و این حقیقت در حرکت نا خودآگاه تو در دویدن به سوی من و بوسه ی شب بخیرت نمایان بود. امشب دیگر به چیزی اهمیت نخواهم داد پسرم.در تاریکی شب به کنار تختت آمده و زانو زده ام!

این جبران اندکی است. می دانم اگر این موضوع را در بیداری به تو بگویم حرف هایم را نخواهی فهمید. اما فردا من یک پدر واقعی خواهم بود. با تو صمیمی خواهم بود. از آزردگی تو آزرده خواهم بود و با خنده ی تو خواهم خندید. وقتی از سر بی حوصلگی و کم طاقتی حرفی از دهانم خوارج می شود زبانم را گاز می گیرم و این جمله را همچون یک ذکر تکرار می کنم:"او فقط یک پسر بچه است یک پسر کوچک"

متاسفم که ار تو توقع یک مرد را داشتم. با این حال اکنون که می بینم مچاله و خسته روی تخت خود خوابیده ای می فهمم که هنوز یک بچه ای تو تا همین دیروز در آغوش مادرت بودی و سرت را بر شانه ی او می گذاشتی. توقع من از تو بیش از اندازه بود.

من بعدش ساساتی شدم اما مطمئنم روح پر فتوح خوب می تونه این موضوع رو دست بگیره آخه من از همین اخلاقش خوشم میاد  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/18ساعت 1:52  توسط الناز | 
توی این کلاس جدید دو تا دخترن دوقلو ان

اینقدر ما ۱۲ نفر دیگرو چرخوندن وچرخوندن تا آخر من طبق معمول از کوره در رفتم و صاف تو چشاشون نگاه کردم و گفتم ما که هر برنامه ای می ریزیم این دوتا به هم می ریزنش

همه با تعجب به من نگاه کردن منم به روی خودم نیو وردم بعد از ظهر آدم شده بودن

بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس برای همتون

 الناز خوشگله دختری برای تمام فصول

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/15ساعت 23:15  توسط الناز | 
سلام خیلی وقته ننوشتم وهمچنین نخوندم!!!!!!!!!!! باورتون میشه یه ماهی هست سر نزدم خودم که نه

و اما دو چرخه یا الناز چرخه؟ به نظر من همون الناز چرخه درست تره

ما همون طوریکه جمانه جون خدمتتون تعریف کرده رفتیم پارک جنگلی چیتگر. جای شما خالی خیلی خوش گذشت. البته جای بانو هن و بانو چویی به طرز وخیمی خالی بود دلم برای جفتشون تنگیده.

بهاره جون طی یک فرایند عجیب در سنین کودکی با دو چرخه می خوره به دیوار و دیگه هیچ وقت سواره دوچرخه نمی شه. البته این به دلیل تشویق های خارق العاده ی آرش جون داداشه بزرگتره بهاره است که دیگه نتونست سواره دوچرخه بشه؟من نمی خواستم اینو بگم ولی احتمالا دیوار به بهاره خورده نه بهاره به دیوار؟؟؟؟

این بار مثل هر بار آرش نخاله هی به بهاره گفته تو چرا می خوای بری تو که دوچرخه سواری بلد نیستی؟ بهاره هم طبق معمول(که مرام می زاره و این حرفا) بهش میگه من بلد نیستم ولی چون به بچه ها قول دادم می خوام برم. 

البته من دارم کمی اقراق؟؟ میکنم ولی این آرش حقشه. 

خوب بگذریم ما رفتیم توی پارک و در اینجا لازم می دونم از خانواده ی محترم شایان تشکر کنم که از هر لحاظ این تفریح رو پوشش دادن

بعد با دو چرخه ی دختر دایی جمانه یک کمی تمرین کردیم. بهاره هی جیغ و داد می کرد. جمانه هم اولش آبه رو برای ما نزاشت چون دو قدم جلو رفت و از خوشحالی ذوق مرگ شد و... بقیه اش رو هم که می تونین تصور کنین اگه حتی تصور کردنش سخته

حالا خوبه من و نسرین دوچرخه سواری بلد بودیم و آبه رو داری کردیم

حالا هی من دارم از پشت زین دوچرخه ی بهاره رو می گیرم پدال می زنه (خودش به درست ترین شکل ممکن دوچرخه رو هدایت می کنه) بعد که می فهمه خودش بوده که پدال می زده بر می گرده منو نگاه می کنه ببینه من هستم یا نه. در همین حال دو باره کنترله دوچرخه رو از دست می ده و می گه آرش گفت با یک جلسه نمی تونی من هی گفتم نه؟

دیگه حالم داشت از این آرش بهم می خورد باور کنین اگه دمه دستم بود یه فس؟؟ کتک مفصل بهش می زدم تا دیگه از این غلطا نکنه

خلاصه با هر بد بختی که بود وادارش کردم پدال زد تو سرازیری کنترل کرد و ... خواهش می کنم خواهش میکنم تشویق نفرمایید اصلا کار خاصی نکردم

و این بود انشای من در باره ی اینکه تابستان خود را چگونه گذراندیدفعلا خدا حافظ تا تابستانی دیگر و خاطره ای دیگر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/17ساعت 13:59  توسط الناز | 
من یادم می یاد تو کلاس ژنتیک اولین بار دیدمش  

دختر ساکت و مظلومی به نظر می رسید ولی بعد ها عکس مطلب رو ثابت کرد

هنوز با هم جور نبودیم من اکثرا با بهار و بانو چویی و.... بی خیالی طی می کردیم تا اینکه من آدرس جوخه (البته جوخه ی واقعی ) رو بهش دادم. خدایا عجب اشتباه بزرگی من از همه بابت این اشتباه طلب بخشش می کنم(شوخی کردم بابا ناراحت نشو)

بعد ها وقتی از سر زمین عملیات میومدیم فهمیدم به هیچ وجه ساکت و یا مظلوم نیست بلکه رو دست ما بلند شد(رو دست خوردیم بانو چوویی)

یه بار رفته بودم دفتره همین آقای حسنی که قبلا ذکر خیرش زیاد بوده داشت با یه خانوم دیگه حرف می زد می گفت این اسمش چمانه نیست جمانه است من هم تایید کردم که جمانه است

حالا شما بگین جمانه است یا چمانه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/14ساعت 12:43  توسط الناز | 
 
برگ نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
قصه از كجا شروع شد
-------------------------------------
سلام
-------------------------------------
ما یه مشت آدمیزادیم که حوادثی بس غریب سرنوشتمونو بهم گره زد ...
ستاره هامون جفت اومد و دوستیمون آبنبات کشی شد ...
در این راستا مراتب احترام و سیمرغ بهمن رزمفریها رو تقدیم می کنیم به :
دختری فرهیخته بنام عظیمه !
پسر دایی هایپر بهاره !
شوهر عمه مرحوم بانو چویی !
کتاب چگونه بیل بزنیم ه جمانه !
دست کش بنفش های الناز خوشگله !
همکاری بانو هن در کلاسهای ماشین آلات !
شیخ النجوم " پارندا "
و کلیه دوستان و همکارانی که با ما همراه بودند
بخصوص تابالوگای مهربان !!!!!!!!
که در ایجاد این دوستی و پیوند فجیع نقشی بس اساسی داشتند !
اینجا یه انجمن آبانی ها داریم ... که هرگونه صحبت در این مورد پیگرد غیر قانونی داره ...

-------------------------------------
غروبها که میشه روشن چراغها

ميان از مدرسه خونه كلاغها

ياده حرفهاي اون روزت ميافتم

كه تا گفتي به جون و دل شنفتم

...

عجب غافل بودم من

اسيره دل بودم من

اسيره دل نبودم

اگه عاقل بودم من

...

غروبها برمی گردن باز كلاغها

بيادم باز مياد اون كوچه و باغها

هنوز تو اون كوچه رو اون اقاقي

دلی که کنده بودیم مونده باقی

...

عجب غافل بودم من

...

يادت مياد به من گفتي چيكار كن

گفتي از مدرسه امروز فرار كن

فرار كردم من اونروز زنگه آخر

نرفتم مدرسه تا سال ديگر

...

عجب غافل بودم من

اسیر دل بودم من

اسیر دل نبودم

اگه عاقل بودم من

...


مراقبات يوميه
شکلک
مکتوب
آونگ خاطره های ما
مطبخ خاله خانم
وبلاگ کامران نجف زاده
کد موزیک برای وبلاگ
میز غذا
صورتحساب آخرین دوره تلفن همراه
آپلود عکس
اسپرانتو زبان دوم برای همه
آرشیو پیوندهای روزانه
مجمع الديوان اوان جواني
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
كاتبان

روح پر فتوح مرحوم بانو چویی
بهار
جمانه
پارندا
بانو هن
فرزانه
الناز
همه تبعیدی ها
محافل ياران باوفا
تخته پاک کن نمدی (آتیس)
نوشته (ایلیا)
چشمهای خیس(شب پره)
برکه دوبووار( فرزانه)
تجربه های آزاد(مسعود)
نگارین(شاذه)
رافائلو و گالکسی
جواهری در قصر*یانگوم*
رفتی حاجی حاجی مکه(اطلس)
تبسم بهار(تبسم)
بهترین دانلودها
اینجا میتونه یه خونه باشه(مهدی)
معلم شيمي(رحمان)
...روزهای صدفی...(صدف)
عشق رو از چشام بخون(محمد)
خبرگیری(رضا)
مثل پولک،شیرین و خوشمزه
راز سکوت(ارسلان)
اگه نمیخوای بخندی نیا تو !!!
انجمن علمی زراعت و اصلاح نباتات
Sniper2
این تریبون من است(مجید شر)
فرار (هموطن)
لنگه جوراب سوراخ(leon)
کافه پیاده(شیرین)
شاپرک(مینا)
آرتین و آرتینا
خاطرات تحصیل در کانادا(محمد لطیفی)
...آلوچه...
امید
فعلا یک عدد ژاله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM